تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا - الماس های ناب

تصمیم های خداوند... اسرارآمیز، اما همواره به سود ما هستند...

دل نگران این هستم که مدرسه ای که سالها درش درس میدادم  یک شیفت شده و به یه معلم برای دروس تکمیل مهارت بیشتر نیاز نداره و ما دو معلم هستیم و یکی مون باید بره یه مدرسه دیگه... این مدرسه درست نزدیک خونه ماست و اون یکی خیلی به  خونه مون دوره و من اگه بیفتم اون مدرسه دوره با وجود اشکان کوچولو خیلی سختی میکشم و از من بیشتر به اشکان سخت میگذره... البته تا چند روز دیگه معلوم میشه... تو این دل نگرونی ها یاد داستانی از کوئلو میفتم که بسیار زیباست... داستان اینه...شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهی برویم که خداوند در آن جا زندگی میکنه. میخوام ثابت کنم که خدا فقط بلده از ما چیزی بخواد، در حالی که خودش برای سبک شدن بار ما کمکی نمیکنه... شوالیه دوم گفت: خوب من هم میام تا ایمانم را نشون بدم. همون شب به قله کوه رسیدند ... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگهای روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید.... شوالیه اول گفت: دیدی ؟! بعد از این کوه نوردی میخواد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمیکنم. شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسیدند سپیده دم بود و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگهای شوالیه پارسا تابید. سنگها الماس ناب بودند....

 و من چشم انتظار الماسهایی هستم که خداوند به پاس ایمانی که بهش دارم بهم بده... الماسهای من شاگردای همین مدرسه هستند که دلم برای بودن باهاشون یک ذره شده.... ازتون خواهش میکنم که برای این که همین دبیرستان دم خونه مون بیفتم برام دعا کنید... ممنونم..

 راستی روز پدر به همه آقایون  خواننده وبلاگم مبارک...



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 18:15  توسط یاسمن  |