خودکارو یه جوری تو دستش گرفته که به سختی میتونه بنویسه... بدون این که به این مغز پوکم برسه که ممکنه نفصی باعث شده باشه که اینجوری قلم به دست بگیره نگاهش میکنم و میگم چرا خودکارو اینطوری گرفتی؟ نشنیده میگیره و جوابی نمیده منم دنباله شو نمیگیرم...شروع میکنم به درس دادن... هفته بعد سر همون کلاس یه سوال میپرسم چند نفر دست بلند میکنن نگاهم که به دستش که 2 انگشت بیشتر نداره میفته انگار یه خنجر داغ میکنن تو قلبم...نگاهم رو ازش میدزدم و چند دقیقه میگذره تا به حال طبیعی برگردم... خدای بزرگ، من هفته پیش با روح این دختر 17 ساله چه کردم؟ از اون روز و اون اتفاق چند سالی میگذره ولی هر بار که یاد حرفی که زدم میفتم درست مثل اولین باری که اون انگشتای ناموزون رو تو هوا دیدم یه چیزی قلبمو فشار میده یه حس تلخ که بهم میگه مراقب زبونت باش... زخمی که در یک لحظه ایجاد میشه سالها طول میکشه تا التیام پیدا کنه... شایدم این زخما هرگز خوب نشن... پس مراقب زبونهامون باشیم تا دلی رو بی جهت نشکنیم... ![]()
راستی نگارهم بعد از چند روز بیماری آپدیت شد...