تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا - خبر بد

شاد بودن هنر است و شاد کردن هنری والاتر

لیک هرگر مپسندیم به خود

که چو یک شکلک بیجان، شب و روز

بیخبر از همه خندان باشیم....

مامان اومد تهرون و ما موندیم که چطور مرگ شادی رو که هنوز 10 روز هم ازش نگذشته بهش خبر بدیم... راستش شادی دختردایی شوهر خواهرم بود و بسیار با هم صمیمی بودن اونقدر که مریم تو این مدت واقعا مریض شده و همش گریه میکنه حرف زدنهای ما هم اونقدر تاثیری نداره تنها فرقی که کرده اینه که تو تنهایی گریه میکنه که ما دعواش نکنیم ... مامان و بابام هم خیلی شادی رو دوست داشتند... خیال دارم فردا شب یا 3 شنبه که سال پسر داییم هست به مامان بگم... چقدر بده که آدم حامل یه خبر بد باشه نه؟ ندونه از کجا شروع کنه... ندونه چطوری بگه که کمترین آسیب رو به روح شنونده بزنه... گر چه از دیروز تا حالا هزار بار سوتی دادیم... خصوصا من.... دیروز گفتم: اه این نگار هم میخواست تو ختم کتاب هری پاتر بیاره بخونه! و قیافه گلناز (خواهرم) دیدنی شد ابروهاش از تعجب چسبید به موهاش!!! و من گفتم وا چرا قیافه تو این شکلی میکنی!!! اونم گفت: آخه شیر کاکائوی بچه مو اشتباهی خوردم! منم عین خنگا گفتم: وا خوب برو یه دونه دیگه از تو یخچال بردار! ولی مامان اصلا نپرسید ختم کی؟ و به خیر گذشت... آخه چطوری بهش بگم....

پی نوشت: اشکان کوچولو از دیروز عصر تب کرده صبح که بردیمش بیمارستان دی یه نفر میگفت 40 نفر تو تهرون به علت وبا در بیمارستان ها  بستری هستن تو رو خدا رعایت کنید... برای اشکان هم دعا کنید که زود خوب شه... لینک نگارو اشتباه گذاشته بودم دیروز شرمنده... بازم از جک فلسفه به خاطر راهنماییم واسه عکس گذاشتن ممنونم...



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 18:6  توسط یاسمن  |