تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا - بالماسکه!!!

دراز کشیدم و دارم به متنی که میخوام تو پست جدیدم بنویسم فکر میکنم... هر لحظه که یه موضوع جالب میاد تو ذهنم یه باره میگم وای نکنه فلان فامیل یا فلان دوستم هم خواننده وبلاگم باشه و به خودش بگیره و فکر کنه من در مورد اون نوشتم.... برام یه آف لاین خشمناک بزاره ( پسرعمه ام که یادتونه) یا زنگ بزنه و باز دل مو که تازگی ها شکسته و هنوز خوب ترک هاش جوش نخورده بشکنه.... یاد ویولت میفتم که نوشته یود این دنیای مجازی شده عین بالماسکه... یاد این میفتم که چند روز پیش دوستی خبر آپدیت شدن وبلاگشو داد و اتفاقا من آن لاین بودم و تازه بعد از اینهمه وقت که وبلاگشو میخونم فهمیدم که این دوست برخلاف اسمی که برای خودش انتخاب کرده یه پسره نه دختر!!! فکر کنید مثلا من یه پسر سبیل کلفت باشم ولی اسممو بزارم یاسمن!!!! فرض کنیم اسمش بود مینای مهربون وقتی اسم واقعیشو گفت گفتم: اه شما پسری! گفت: آره! گفتم: من حالا که وبلاگتون رو میخوندم فکر میکردم دخترید! گفت: چرا مگه پسر مهربون نمیشه؟ گفتم: مهربون میشه ولی مینا نمیشه!!!! حالا بعد از این اتفاقاتی که واسه خودم افتاد میفهمم که چرا اینجا بالماسکه است. باید برای راحت نوشتن حتی جنسیت دیگری رو انتخاب کنی تا دیگه به هیچ وجه شناخته نشی... اما من دوست ندارم از خودم یه موجود دیگه بسازم...حتی دوست ندارم اسممو عوض کنم 38 سال به این نام نامیده شدم. با هم خو گرفتیم دیگه جزئی از وجودم شده و نمیخوام عوضش کنم...

پی نوشت: حالا که شمشیر از رو بستم بزار یه دفعه بمیرم... پریروز که رفته بودیم ختم همون دختر 29 ساله با بغض رفتم که به مادرش  تسلیت بگم. تا سلام کردم با لبخند گفت: وای این (اشکان) همون کوچولوییه که تو قنداق بود؟ (البته من هرگز اشکانو قنداق نکردم!!) گفتم: بله! گفت: چه ناز شده و لپشو کشید و گفت: بدید من نگهش دارم!!! گفتم: ممنون و تو دلم گفتم فکر کنم شما کار دیگه ای دارید باید برید برای داغی که رو دلتون آمده عزاداری کنید... فکر کنم مادرش شوکه شده چون اصلا انگار نه انگار که دختر نازنینش رفته... خدا به همه شون صبر بده... (حالا خوبه مامانش اهل اینترنت باشه و بیاد مثلا تو گوگل سرچ کنه در مورد قنداق، از شانس هم وبلاگ من، تاپ سرچ گوگل باشه!!! )



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 17:41  توسط یاسمن  |