وقتی کلاس انرژی درمانی میرفتم استادم میگفت ما آدم ها ممکنه هر کداممان از یک جمله یه تعبیری داشته باشیم... و حالا این شد حکایت دل خسته ما... بچه ها تو رو خدا این پست رو بخونید و به لیلای عریزم بگید که منظور منو بد فهمیده...
قدیما هر کسی چند تا عمو چند تا خاله چند تا دایی داشت منم چند تا دایی و عمه و عمو داشتم اما فقط یه خاله خدا بهم داده بود... یه خاله با دو تا پسر خاله و دو تا دختر خاله مهربون... که از هم خیلی دور بودیم... و فقط عیدها یا مواقعی که ما میومدیم تهرون همدیگرو میدیدم...از اولین خونه شون فقط یه درخت توت یادمه که خیلی بزرگ و زیبا بود و توتهای بسیار شیرینی داشت... اما خونه دوم...خونه شون همیشه به من خیلی خوش میگذشت چون دم خونه شون یه سوپر مارکت به نام دریانی بود که پسر خاله دست و دلبازم وقتی میرفتیم خونه شون از اون مغازه یه عالمه خوراکی میخرید و خلاصه ما کلی کیف میکردیم... امشب یه اتفاق باعث شد که من باز یاد اون روزای خوش بیفتم... پست قبلی من رو که یادتونه... صداقت کودکانه. اون کادو رو دختر خاله ام آورده بود. اما آیا نوشته من بوی این رو میداد که من از کادو بدم اومده یا اونا رو مسخره کردم یا قدر کادوشون رو ندونستم یا قصد توهین بهشون داشتم؟ برای من چه اهمیتی داشت که اون کادو از کجا اومده مهم این بود که حالا مال من بود... اما بعد از دو تا کامنت که لیلا برام گذاشت دیشبم خاله ام زنگ زد و برای اولین بار در عمر 38 ساله ام با تندی باهام حرف زد. گفت چرا این پیغام رو تو اینترنت برای لیلا دادی؟ (خاله فکر کرده بودن من از قصد این رو برای لیلا نوشتم!) و بعدم بدون این که بزاره من دفاعی بکنم یا توضیحی بدم قطع کرد... و منو با گلوی پر بغض یه دل شکسته و هزاران حرف تو گلو تنها گذاشت
...کاری ندارم که کسی حال داره این پست طولانی رو بخونه یا نه از این جا به بعد میخوام برای لیلا بنویسم... ولی ممنون میشم که شما هم به لیلا بگید که اشتباه کرده....
لیلای قشنگم![]()
سالهای کودکی زیباترین سالهای زندگی ما هستند... ساده و بی آلایش و بی دغدغه از هر چیزی که ممکنه قلبامون رو بشکنه یا در رابطه هامون خدشه ایجاد کنه... عزیز دلم تو که به مهربونی معروفی منم که به نامهربونی شهره نیستم... چرا فکر کردی که نوشته من بویی از نا مهربونی میده؟ چرا فکر کردی من میام به خاطر یه کادو دل کوچیک و قشنگتو میشکنم؟ چرا فکر کردی که من اون نوشته ها رو برای تو نوشتم؟ من که اصلا روحم هم خبر نداشت که تو وبلاگمو میخونی که اگه میدونستم دستم میشکست و اینا رو نمی نوشتم... تو این همه سال که دختر خاله ات بودم چقدر منو میشناسی؟ که حالا با یک بار چیز نوشتنم نوشتی که شناختمت؟ تازه هیچ خبر داری که من از یه نفر دیگه هم کادو کتونی گرفتم با عروسک؟ چرا فکر کردی من تو رو میگم؟
عزیز دلم کی زود قضاوت کرد؟ نوشته مو یک دور دیگه با دقت بخون...
لیلا جون خیلی از اوقات بچه ها حرفایی می زنن که ممکنه ما بزرگترها ناراحت شیم در حالی که اصلا جای ناراحتی نداره. عزیز دلم من نزدیک به دوساله که وبلاگ مینویسم و هر بار سعی کردم با نوشتن یه خاطره یا یه مطلب جالب چیزی رو به مخاطبینم هدیه بدم شاید بتونه اونا رو کمی به خوبی خدا نزدیک کنه و واقعا قصد دیگری نداشتم... من فقط میخواستم بگم بچه ها چه قلب مهربون و بی غل و غشی دارن و چقدر ساده و زلالن همین... من که میدونم تویی که همیشه بهترین زندگی رو داشتی توی خونه ای بزرگ شدی با یه بابای مهربون که بهترین زندگی رو براتون مهیا کرده... تو بهترین نقطه تهران زندگی میکردید و میکنید که شاید خیلی ها آرزو میکردن که جای شما باشن.. مثل شما در رفاه. همیشه بهترین لباس ها رو میپوشیدی و بهترین زندگی رو داشتید و الانم یه شوهر خوب و یه زندگی خوب و عالی داری... پس چرا ناراحت شدی؟ منظور من این بود که اگه علی تو ماشین بهت میگفت که این حرف رو زده حتما ناراجت میشدی که چرا همچین حرفی رو زده نه این که ذوق میکردی که بچه همچین حرفی رو زده در ضمن منظورم این بود که علی هم حتما با این حرفش میخواسته به بچه ها بگه که چیزی که ما آوردیم خوبه و خارجیه (چون جنسهای خارجی از ایرانی ها بهترن).... چرا باید فکر کنم که تو به قول خودت از کادوی خارجی ذوق میکنی؟ اونم برای تو که سالها خارج از ایران زندگی کردی.... برای تو که همیشه بهترین لباسهای خارجی رو از شیرین خانوم میخریدی معلومه که خارجی پوشیدن یا کادوی فرنگی آوردن چیز تازه ای نیست اگه فکر میکردم که ممکنه تو این نوشته ها رو بخونی هرگز نمی نوشتم که دل مهربونتو بشکنم... لیلا ی نازم خود من هم اگه کسی برام چیزی بیاره که به دکوراسیون خونه ام نخوره ممکنه اونو برای کسی کادو ببرم که بیشتر به دردش بخوره. این که ناراحتی نداره عزیز دلم.حتی باور کن یه نفر کادو برای اشکان یه لباس آورد که میدونستم خودش قبلا همون رو کادوی زایمان گرفته بود ولی من اصلا ناراحت نشدم و خیلی هم از اون لباس استفاده کردم... لیلای مهربونم وقتی اشکان به دنیا اومد خیلی ها حتی به روی خودشون نیوردن که عضو جدیدی به خونه ما اضافه شده شاید فکر کردن که دیگه بچه دوم ارزش زنگ زدنم نداره ولی تو با اومدنت برای من یه دنیا شادی رو آوردی همین که برام ارزش قائل شدی و وقت گذاشتی یه دنیا ارزش داشت تازه من که نوشتم که یه کتونی ناز آورده بودن....تازه تو که 3 تا کادو آوردی...
لیلای ی خوبم میدونی که چقدر دوستت دارم و چقدر برام عزیزی... هم تو هم پدرام هم علی... اگه این نوشته باعث شد که تو طور دیگه ای برداشت کنی و فکر کنی خواستم به تو یا کادوت توهین کنم همینجا که اینهمه خواننده داره ازت معذرت میخوام. اگه هنوزم یه ذره فقط یه ذره از محبتی که سالها توی دلامون ریشه دونده تو دلت هست منو ببخش. باور کن که قصدی نداشتم. و حتما تو ماه آینده یه شب میام خونه اتون... البته اگه راهم بدی...![]()
پی نوشت: الان از ختم اون عزیز که وباگرفته بود میام ۱۰ روز دیگه هم سال وحید عزیز ۲۳ ساله مون هست ...دتیا اینقدر بی ارزش و فانیه و ارزش دلگیر شده سر چیزای بیهوده رو نداره... به اینم فکر کن که شاید فردا منم دیگه نباشم...خدا رو چه دیدی شاید خدا فکر کنه دیگه ماموریتم روی زمین تموم شده....
پی نوشت دو: نگار هم آپدیت کرد..