تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا - مامان بعد عمل

وقتي بردنش تو اتاق عمل انگار روحم هم باهاش رفت...  چقدر خوشم اومد از بيمارستان خاتم. سردر هر بخشش با نئون سبز يه دعا نوشته... حتي سر درد آسانسورها. بخواه تا اجابت كنم....

و من با همه وجودم خواستمش.... بابا رو بغل كردم و تو بغل هم اشك ريختيم.  اميدم به دعاي قلبهاي مهربونتون بود. به اشكهاي پدرم، به لبهاي لرزون  از بغض برادرم، گريه و نگاه ملتمسانه گلناز و مريم (خواهرام)  و نگاه مهربون و  آرام بخش رامين و حضور  همه مهربونهايي كه قبل از عمل اومده بودن تا به ما بگن که تنها نیستیم و الحق كه حضورشون چقدر بهم آرامش داد.

چه ساعتهاي سختيه پشت در اتاق عمل بودن... انگار ثانیه ها لج میکنن و نمیگذرن...

وقتي آوردنش بيرون صورت سفيد  و نگاه بيروحش  با صدايي لرزون كه ميگفت درد دارم قلبمو در هم فشرد...

فعلا نبايد چيزي بخوره، ضعف و درد و تهوع خيلي اذيتش ميكنه  و من بازم محتاج دعاهاتونم.

ممنونم از آی سودای  قشنگم، دنیز نازنينم و دو ستان نديده ديگرم كه زنگ زدن براي احوالپرسي. ممنونم از الهام عزیزم  كه تو اون لحظه هاي پر استرس از استراليا زنگ زد و بهم آرامش داد. و متشكرم از همه كساني كه محبت کردن و برام كامنت گذاشتن  . همه تونو دوست دارم و به داشتن فرشته هاي چون شما به خودم مي بالم....

لازمه از پرسنل نازنين بخش جراحي بیمارستان  خاتم الانیباء تشكر كنم كه همه شون عين يه فرشته دور مامان ميگردن. خصوصا زندايي عزيزم خانم سميعي كه تو اين روزها بی نهایت زحمت می کشه و مجبت میکنه و همچنین كاترين جدي عزيزم دوست و همكلاسي دانشگاهيم كه 19 سال بود نديده بودمش! و حضورش تو بیمارستان و محبتهاش واقعا امید بخش هست. چقدر داشتن چند تا نرس آشنا تو بیمارستان به آدم حس خوبی میده...

خدای مهربونم ممنونم



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:20  توسط یاسمن  |