تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا - وبا اومده مراقب باشید...

چقدر دوست داشتم که برای روز مادر یه پست قشنگ بنویسم... میدونم که هرگز و به هیچ صورتی نمیتونم محبتهاشو جبران کنم... میدونم که هیچ وقت نمیتونم به اندازه اون خوب باشم...رامین همیشه میگه مامانت کامل ترین زنی هست که تو عمرم دیدم... دختری رو که برای بزرگ شدن و موفق شدنش تو زندگی اینهمه براش زحمت کشید حالا انقدر ازش دوره که نمیتونه اگه سرش درد گرفت یه لیوان آب دستش بده... خلاصه اومده بودم که برای بهترین مامان دنیا بنویسم که تلفن زنگ زد... از اون طرف تلفن صدای گریون خبر فوت یه دوست رو بهم داد که همش 29 سالش بود... و برای رفتنش هنوز خیلی زود بود... اونم انقدر بیخود به خاطر یه اسهال استفراغ صبح میره بیمارستان بستری میشه شب ایست قلب و مغز... آی سی یو ...دم صبح هم خداحافظی با این دنیایی که به هیچ چیزش نمیشه دل بست... گیج و منگ بودم... این خانوم یه بچه 2 ساله  و یه شوهر عاشق داشت و این دلمو بیشتر میسوزوند.. میگفتن احتمالا وبا بوده.... تا شب منگ بودم... هر بار نیمه شب اشکان بیدار میشد که شیر بخوره قیافه معصوم بچه دو ساله اش میومد جلوم که الان دلش آغوش گرم مامانو میخواد... از شانس رامین هم دل درد گرفت و نیمه شب رفت دکتر... تا صبح نخوابیدم... اشکم بند نمیومد... هوا روشن بود که خوابم برد و 8 صبح با صدای پر از استرس رامین بیدار شدم. رنگش مثل گچ بود و از درد به خودش می پیچید... گفت من اسهال استفراغ گرفتم... نمیتونم حالمو توصیف کنم... شاید اگه دیشبش اون خانوم از این بیماری نمرده بود انقدر  نمیترسیدم... ولی تنم یخ کرد... حس کردم آسمون پر از ابر تیره است و خودمو تنها و درمونده دیدم... دو دستی زدم تو سرم... فورا به گلناز (خواهرم) زنگ زدم... با گریه گفتم که بیان و رامین رو به بیمارستان برسونن. همش میگفتم نمیخوام رامین بمیره... یه دفعه به فکر افتادم به برادر رامین خبر بدم... بیخوابی شب قبل... استرس و فشار روحی مرگ اون خانوم و شوکی که با بیدار کردنم بهم وارد شده بود باعث شده بود فکرمو نتونم جمع کنم... گفتم رامین اسهال گرفته و حالش بده سعی میکردم براش توضیح بدم که چرا نگرانم ... و.... وسط کلماتی که به سختی خودشون رو از توی گلوم میکشیدن بیرون و زبون خشکی که قادر به چرخیدن نبود حس کردم سرم داره داغ و داغتر میشه و پیشونیم خیس از عرق... و دیگه قدرت حرف زدن ندارم فقط تونستم بگم حالم بده و گوشی از دستم افتاد... دیگه هیچ چی نفهمیدم... نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم.. یه جور رخوت و سبکی یه جور آرامش انگار تو قلب خدایی... وقتی رامین داشت به زور بهم آب قند میداد فهمیدم که مدتیه که غش کردم...خوشبختانه رامین با دیدن من که مثل یه جسد افتاده بودم و رنگم هم مثل گچ بوده دچار شوک شده بود و دل دردش خوب شده بود... گرچه کلی فامیل رو ریختم به هم!!! رامین رفت بیمارستان و دکتر گفته بود دل دردت عصبی بوده چون خبر فوت اون خانوم رو شنیدی!!! اما وبا واقعا اومده... پستم خیلی طولانی شد..  راستی مامان و بابام چون راه دور هستن هیچکدوم از این اتفاقات رو خبر ندارن. دلم نمیخواد ناراحتشون کنم... اگه فامیل این پستم رو خوندن... بدونن که مامان اینا نه از فوت اون دوست خبر دارن نه از مریضی رامین که البته الان خوب شده...

پی نوشت... تو رو خدا آب رو بجوشونید و بخورید.. تا میتونید بیرون غذا نخورید... موضوع خیلی جدیه... از طرف مرکز بهداشت و آب و فاضلاب تموم فاضلابهای دستشویی و توالت و حموم... خونه اون خانوم رو که ونک بود پر کلرین ریختن و شیشه آبشون رو برای آزمایش بردن... گفتن تموم کسانی که با اون خانوم در ارتباط بودن باید تست وبا بدن... دو چیز شایع شده وبا و طاعون و هیچکس صداش در نمیاد... افسوس...

پی نوشت دو: نگارم با موضوع چطور کفر مامان رو در بیاریم آپدیته...



+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 16:36  توسط یاسمن  |