بعد به دنیا اومدن اشکان اقوام و آشنایان محبت میکردن و برای دیدنش به خونه مون میومدن... یکی از این شبها یکی از بستگان اومدن و برای اشکان اسباب بازی و یه جفت کتونی بامزه آوردن... آخر شب که مهمونا رفتن من دیدم نگار و شهرام (شوهر خواهر نازنین) دارن میخندن. گفتم: چی شده؟ گفتن: وقتی شما مشغول پذیرایی از مهمونا بودید بچه شون که فکر کنم 6 سالش بود به ما گفت میدونید جریان این کتونی چیه؟ این کتونی رو داییم برام از خارج سوغاتی آورده بود و به پای من نخورد. به پای بچه عمه و اون یکی داییم هم نخورد
! خلاصه به پای هیچ کس نخورد و این شد که ما گفتیم خوب بیاریمش برای بچه شما!!!! ![]()
و من گفتم قیافه مامان اون بچه دیدنیه که تو ماشین وقتی بچه اش با آب و تاب واسه مامانه تعریف کنه که مامان من یه کاری کردم که اونا بفهمن که این کتونی ها خارجین!!!! و فکر کردم ای کاش ما آدما هم عین بچه ها بودیم عین آینه صاف... عین اشک زلال ... و دلامون پاک و بی ریا بود... البته برای من واقعا مهم نبود که اون کتونی از کجا اومده چون خیلی قشنگه و گفتم خدا رو شکر که همه پا گنده بودن!!!!!
راستی نگارهم با یه مطلب با مزه آپدیت شد...