تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا - سه سکته در یک روز...

 

سكته اول:

صبح چهار شنبه تو كوچه سي دي فروشي

فروشنده در حالي كه نفس زنان در حال دويدنه.... : خانوم صبر كنيد شما يه تراول صد هزار تومني نه! پونصد هزار تومني  به جاي هزاري دادي!...

من در حالي كه دارم از خوشي سكته ميكنم كه گير يه آدم  با وجدان افتادم...

ميگم: صديه ممنون ... يه دنيا تشكر... واقعا ممنونم...

فروشنده سي دي : والله حوصله ندارم به خاطر 99 هزارتومن بچه ام بخوره زمين پاش بشكنه.....

 

سكته دوم:

همون روز  تو داروخانه...

در حالي كه ميام پول رو از سوراخ شيشه اي گيشه بدم  به صندوق دار آرنجم خيلي آروم از روي مانتو ميخوره به دست يه آقا  اونم از روي پيرهنش!

آقا: چه خبرته خانوم! حالا اگه ما خورده بوديم به شما الان غوغا كرده بودي!

من با تعجب: نه! من هرگز اين كارو نميكردم...

آقا كه نياز داره به يه سلموني تا موهاي بسيار بلند و ريش هاي بلندترش كوتاه بشه با داد: چرا چرا خوردي به دست من!

من در حالي كه فكر ميكنم ديوونه حتما كه نبايد شاخ و دم داشته باشه! و در حال سكته از عصبانيت! ميگم : ببخشيد طلاهاي دستتون ريخت! و اون هنوز داره داد ميزنه كه ميام بيرون!!

 

سكته سوم:

همون روز تو سوپري كه تموم سال تحصيلي  ازش خريد كردم...

در حالي كه ميام يه شيركاكائو از تو يخچال بردارم شيركاكائو ميخوره به يه شير عسل اونم عين كارتون تام و جري ميفته روي دو تا چيز ديگه اونا هم ميفتن رو كرم كارامل ها اونام ميفتن رو زمين!

فروشنده مسن كه انگار امروز مخش تكون خورده: يواش بابا! اگه شوهر كرده بودي الان شوهرت حتما يه چيز بهت ميگفت! من با تعجب: شوهر كرده بودم؟ دخترم 14 سالشه!

فروشنده با غمزه: ماشالله انقدر خوش اخلاقي عين 14 ساله هايي!!! من در حال سكته!

فروشنده با همون غمزه قبلي: والله بعضي از آدما انقدر بداخلاقن هي ميگن چرا شوهرمون بي ريخته! چرا كج و كوله است!

من در حالي كه ديگه کلا مخم هنگ كرده! : نه اتفاقا شوهرم من هم خوشگله هم خوش قيافه!

ترجيح ميدم اون روز  ديگه تا شب جايي نرم!!!!!

 

پينوشت: دخترم نگار هم وبلاگشو به روز کرد. معدلشم بیست شده دوست داشتید سری بهش بزنید و  با راهنمایی هاتون  خوشحالش کنید. ممنون.



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:7  توسط یاسمن  |