با خنده میگه باورت میشه؟ سالها به شوهرش خیانت میکرد و عین خیالش نبود. عین کبک سرشو کرده بود تو برف. همه فهمیده بودن. حتی شوهرش. اما به روی خودش نمی آورد چرا.... نمیدونم یا از حجب و حیاش بود یا از بی غیرتیش!
وقتی فهمید شوهرش با یه نفر دوست شده زمین و زمانو بهم دوخت همه جا نشست از بدی شوهرش و خیانتش گفت خبر نداشت که همه پشت سر میگن این گندمی بود که خودت کاشتی حالا درو کن...
پی نوشت:اگه فرصت نمیکنم به همه سر بزنم شرمنده چون اومدم تو دل طبیعت و باز شمالم پیش همون دو تا فرشته ای که هرگز از دیدنشون سیر نمیشم. پدر و مادر عزیزم...
پی نوشت دو!: نگار هم بلاخره آپدیت کرد دوست داشتید بهش سر بزنید.
