۶۰۳۷-۹۹۱۰-۵۵۴۸-۷۷۶۷ فقط مثل همبشه محبت كنيد اگه مبلغي ريختيد خبرم كنيد ممنونم.
از قديم همينطور بودم. وقتي ميرفتم تو زیارت خونه ها و امام زاده ها يه جوري غرق ميشدم تو يه حس ناب و لذت بخش كه وجودمو لبریز سرور و آرامش ميكرد. مدتها بود كه هيچ جاي زيارتي نرفته بودم. آدم وقتي بچه ها دار ميشه اونم از نوع دو تا!!! و وقتي دومي تقريبا يه ذره تو مايه هاي سونامي هست ترجيح ميده بشينه تو خونه!
اون روز عصر يه دفعه دلم اون آرامشي رو خواست كه فقط همونجا ميشه پيدا كرد. زنگ زدم به رامين و گفتم طوري برنامه ريزي كن كه عصر زود خونه باشي ميخوام برم امامزاده صالح! با تعجب گفت: چطور؟ با كي؟ گفتم: اتفاقا با هيچ كس! تنها. خودم و خودم.
نميدونم آخرين باري كه رفتم امام زاده صالح كي بود.
پامو كه گذاشتم تو حياط امامزاده اول اذان بود. خدا كنه بتونم اون حس لبريز از عشق و آرامشو با كلمات، از پشت شيشه مونيتور بهتون منتقل كنم. تك تك سلولهام لبريز عشقي شده بودن كه مدتها بود كم داشتن. حتي وقتي نصف زندگيتم بشه حل كردن مشكلات ديگران بازم غرقي تو ماديات زندگي... لابلاي برندها، تيترها ،حراجي ها، غيبت كردن ها و پول، غرقي و يادت ميره كه روحي داري كه اونم نيازمند تفريحه اما تفريح نه از نوع مهموني و پارك و استخر و ... .
از نوع خلوت... و سكوت. مديتيشني كه مدتهاست رها شده وسط زمين و آسمون. اونقدر هميشه از هر طرف خونه يه صدا مياد كه محاله بتوني ده دقيقه تو سكوت فرو بري. صداي بلند كارتون اشكان با صداي بلندتر موسيقي از اتاق نگار! تلفيقيه كه ابدا با خودش آرامش نداره! و با اين همه صدا امکان سفر نيست ...همون سفر به دروني كه قبلا گفتم...
برام مهم نبود چادري كه از اونجا برميدارم به سر چه كساني رفته. تميزه يا كثيف. کوتاهه يا بلند، شيكه يا دهاتي، مهم اين بود كه اون چادر ويزاي وروده به داخل حرم. كفشامو تحويل دادم .... از تماس پاي برهنه ام با سنگ سبز كف امام زاده لبريز آرامش شدم. انگار تموم انرژي هاي منفي اين مدت داشت به آسوني از چاكراهاي كف پام ميرفت به كف زمين. و از اون بالا ملكولهاي طلايي رنگ انرژي با رقصي زيبا وارد چاكراي تاجم ميشدن.
دلم نميخواست اين لحظه هاي ناب تموم بشن.
لب پله رو به حرم نشستم. نه حرفي و نه كلامي.نه اشكي ... نه حتي لبخندي. خالي بودم از هر حسي.
حس ديدن اينهمه آدم، كه هر كدوم اومدن تا از كائنات خواسته هاشونو طلب كنن، همه با يك حس مشترك... روحمو نوازش ميداد.
وقتي بلند شدم كه پر بودم از آرامش ... تو حياط حرم يه لحظه ايستادم. نوك انگشتامو بوسيدم و بوسه مو فرستادم به آسمون حرم... براي اوني كه نميدونم كيه. اما ميدونم بودنش و حضورش در درونم حسي رو بهم ميده كه هيچ ثروتي نميتونه بهم بده...
ممنونم از مردي در مترو و همای نازنین براي كمك بزرگ جهت تهیه يخچال براي اون خانواده نيازمند.
متشکرم از عليشاه صمدي براي هديه 36 مرغ به خانواده هاي نيازمندمون.
ممنون از نازمهر و ترنم عزیزم بابت کمک جهت خرید مواد غذایی به خانواده های نیازمندمون.
متشکرم از جناب آقای فتاح جبلی و دوست عزیزم شبنم آذری از کانادا بابت کمک جهت مخارج شیمی درمانی خانم سرطانی.
یه دنیا تشکر از الهام نازنین برای هدیه ۸۰ پرس غذای نذری به خانواده های نیازمندمون.
*** من شمالم. (نزدیک نمک آبرود) تو آغوش امن و پر مهر مامان و بابا. جای همه تون هم خالیه. اومدم تهرون به وبلاگ همه کسانی که کامنت گذاشتن سر میزنم. اینجا سرعت کمه و امکان کامنت کذاشتن ندارم. لظفا اگه ممکنه یکی هم پینگم کنه!
نگاهش ميكنم. به چروك كنار چشماش. به چند تا دونه موی نقره ای كنار شقيقه اش . به لبهايي كه هرگز بهم دروغ نگفتن. به چشمهايي كه لبريز عشقن. به دستهايي كه زحمت كشيدن تا در رفاه باشم. به قلب مهربونش كه هر بار در مورد هر نيازمندي حرف زدم لرزيد. چشمهاي مهربوني كه پر از اشك شدن و دستهايي كه بخشنده گي رو به من آموختن. دستهاي مهربونش رو تو دستهام ميگيرم. ميگم: ميدوني چند سال ميگذره از اولين باري كه همو ديديم؟ ميگه: از اولين باري كه تو رو ديدم و حس كردم تو همون نيمه گمشده مني؟ اشك تو چشمهاي مهربونش حلقه ميزنه و ميگه: چقدر خدا دوستمون داشت نه؟ كه تو رو به من رسوند... نگاهش ميكنم... عميق... ذوب ميشم تو چشمهاي عسلي مهربونش.
ميگم: ممنون كه عاشقم شدي. ممنون كه براي رسيدن به من تلاش كردي. ممنون كه اومدي. كه دوباره اومدي. كه نا اميد نشدي. من عاشق همين سماجتتم. ممنون كه عاشقم موندي. كه مهربوني. كه منو ميفهمي. كه دوستم داري. كه برام يه دوستي . يه همراه. تو تصادف اون روز وقتي اومدي حس كردم ديگه هيچ قدرتي نميتونه بهم آزار برسونه. چقدر خوبه كه حضورت بهم آرامش و امنيت ميده. چقدر خوبه كه مرد، همراه، حامي و دوست زنش باشه... لبخند زيبايي صورت مهربونشو شيرين تر ميكنه. از همون لبخندهايي كه همه چي توش هست. عشق، آرامش ، امنيت...
ميگه: چقدر صبوري كردي. چقدر گذشت كردي. ياسمن، تو زندگي مشترك تو و من، يه نقطه سياه هم تو صفحه ات نيست حتي يه نقطه... هر چي تو زندگي داريم نتيجه گذشت و صبوري و حمايتهاي تو هست. اميدهايي كه بهم دادي... هيچوقت نميتونم خوبيهاتو جبران كنم. ميگم: چقدر قشنگه كه آدم تو زندگي مشترك تموم تلاشش رو بكنه كه تو خوبي كردن از شريكش پيشي بگيره...
یه کم اونورتر اشكان خواييده كنار نگار و نگار داره براش داستان ميخونه. دوباره نگاهم ميكنه و ميگه: خدا كنه يه زن عين تو گير اشكان بياد ... ميگم و يه شوهر عين تو گير نگار...
نگار از اون طرف ميگه وقت كردين يه كم ازخودتون تعريف كنيد!
*متشکرم از دوستان خوبم علی خالقی و ندا بنی آدم بابت کمک به خرید مواد غذایی برای نیازمندانمون.
*ممنونم از ایده عزیزم برای کمک به خانوم سرطانی.
* یه مهندس کشاورزی 27 ساله مجرد دنبال کار میگرده که باید خرج یه خانواده رو بده اگه کاری بود خبرم کنید.
*این خانواده ۵ نفره (نون آور خونه مادره) تو خونه شون یخچال ندارن فکرشو بکنید از کوچکترین لذت دنیا که خوردن یه لیوان آب یخ تو این هوای گرم هست هم محرومن!
دوست عزيز
اي كاش اين نوشته ها رو ميخوندي اما حيف كه ميدونم هرگز نميخوني. عزيز جان هنر انسان بودن اينه كه همه آدمها رو عين خودت ببيني. اگه تونستي با يه گداي كنار خيابون همكلام شي و درد و غصه هاشو بفهمي هنر كردي. اگه تونستي با يه آدم بي سواد یا کم سواد همكلام شي و مشكلاتشو درك كني هنر كردي. اگه تونستي با يه كارمند معمولي هم صحبت شي و از هم صحبتي باهاش لذت ببري هنر كردي. اگه تونستي شنونده درد و دلهاي يه راننده تاكسي ، يه بقال، يه كفاش...... باشي هنر كردي. دوست خوبم چشمهاتو باز كن و بببين كه دنيا پره از پزشكهاي عمومي كه هيچ افاده و پزي ندارن و هزاران دوست فقير و غني، تحصيلكرده و كم سواد دارن و از زندگي و مراوده باهاشون لذت هم ميبرن. به اعتقاد من اين كه تو، كسي رو هم شان خودت نمیبیني كه باهاش هم كلام بشي ناشي از سواد بسيار بالات، يا اطلاعات بسيار زيادت نيست! بيماري هست كه ما آدم معمولي ها بهش ميگيم عقده!
اي كاش ميدونستي كه ديگران پشت سر مسخره ات ميكنن و اونجور كه تو تصور ميكني آرزوشون همكلامي با تو نيست. چرا كه اونا دنيا رو از دريچه ديگري نگاه ميكنن. دريچه اي كه اگه بخواي همينطور به دكتراي عموميت بچسبي و براي همكلامي با آدمها اول به مدرك دانشگاهيشون نگاه كني كه مبادا كلاست رو بيارن پايين هرگز پيداش نميكني…
و متاسفانه داري اين بيماري رو به شريك زندگيت هم منتقل ميكني! بيماري خود بزرگ بيني. اين كه من بهترين، باسوادترين و خاص ترين آدم دنيام و همه آمها براي هم كلامي من اول بايد تست شخصيت بدن! باور كن هر بار كه شريك زندگيت جايي ميگه كه آخه من همسر يه پزشكم! همه بيش از اون كه خنده شون بگيره دلشون ميسوزه!
* سه هفته اي هست كه همش زبونم ميسوزه كسي يه متخصص سوزش زيون نميشناسه؟!
**ممنونم از پوپک نسيم و خاطره براي كمك به خانوم سرطاني.
** ليلاي عزيزم چقدر چهره مهربوني داري. متشكرم كه راه به اين دوري اومدي تا براي خانواده هاي نيازمندمون برنج بياري.
**اين خانم سرطاني براي اين دوره شيمي درمانيش نياز مبرمي به پول داره.
*** کسی میدونه کلاه گیس تو تهرون چنده؟ (حدودا)
****از همه دوستان خوبم كه تو اين مدت فوت عموي مهربونمو تسليت گفتن ممنونم.
سالهاست دوستيم. هرازگاهي بهش زنگ ميزنم. هر بار كه حس ميكنم دلم براش تنگ شده. هيچوقت هم منتظر نميشم كه جواب تلفنم رو بده. بي هيچ بده بستون عاطفي فقط به حس دروني خودم نگاه ميكنم. اونم اگه زنگ بزنم و پيغام بزارم سعي ميكنه كه جواب تلفنمو بده! گاهي وقتي پيغام ميزارم و زنگ نميزنه و من دوباره زنگ ميزنم عذرخواهي ميكنه كه فرصت نكرده جواب تلفنمو بده و منم هميشه ميگم كه خودتو ناراحت نكن من براي دل خودم زنگ ميزنم.
تلفنم زنگ ميزنه و ميبينم اونه. با اين كه دو روز قبل با هم حرف زديم. تعجب ميكنم. صميميتمون اونقدر نيست كه بعد دو روز بهم زنگ بزنه. حدس ميزنم متوجه فوت عموم شده و زنگ زده تسليت بگه. اما حدسم اشتباهه از فوت عمو خبر نداره! بعد از حال و احوال ميگه راستش ياسمن جون من دارم ميرم مسافرت زنگ زدم ازت خداحافظي كنم! در سال ممكنه سه چهار باري مسافرت داخلي بره كه هرگز براي خداحافظي زنگ نميزنه! ميدونم قرار برن دوبي و حتما خيلي ذوق زده است! ميگم: خوش بگذره عزيزم. اما دوست داره بيشتر توضيح بده ميگه: داريم با دوستامون ميريم يه هفته اي دوبي بگرديم. ميگم: اميدوارم خيلي خوش بگذره. ميگه: گفتم بي خداحافظي نرم... و ...
ميدونم كه صرفا به اين دليل زنگ زده كه بگه داره يه مسافرت خارجي ميره. خنده ام ميگيره. يه زماني مسافرت به خارج از ايران عين مسافرت به كره ماه! خاص بود اما اين روزها چيزي كه هنره، سفر به درونه. به درون روحي كه هزار تو درتوي ناشناخته داره ..... و براي سفر كردن به اين دنياي ناشناخته بايد روحتو صيقل بدي...
*ممنونم از ندا و لادن عزيزم براي افطاری عالي شون به 8 خانواده نيازمند.
*تشکر از لیلای عزیزم برای کمک جهت خرید افطاری برای خانواده های نیازمندمون.
* ممنونم از آقاي فتاح جبلي براي هديه مقدار زيادي خربزه عالي به خانواده هاي نيازمندمون.
*يه دنيا تشكر از فهيمه و سودابه اوليايي عزيز بابت هديه گوسفند به خانواده هاي بي بضاعتمون.
*متشكرم از همه دوستان خوبی که یا زنگ زدن یا با کامنتهاشون تسلیت گفتن. این عمو به قدری آدم مهربون و خوبی بود که تموم مراسمش به بهترین وجه ممکن برگزار شد. اینهمه اشک ریختم اما هنوز هم دلم سبک نشده. خوش به حال آدمهایی که وقتی میرن ازشون فقط خوبی باقی میمونه.
از در كه مياد تو رنگ به صورت نداره... هميشه روحيه عالي شو تحسين ميكردم اما اين بار.... خدايا اين همه بدبختي برا يه نفر؟ شوهري معتاد كه با بدبختي ازش طلاق گرفته. دختري كه بعد ازدواج ميفهمه شوهرش معتاده و طلاق ميگيره و برميگرده تو خونه پيش مادره. و دو تا بچه ديگه.
يه زن تو اين شهر نا امن! كه حتي وقتي شوهرت عين شير هم بالا سرته بايد مواظب باشي كه گرگهاي درنده تو خيابون تو رو با هر عوضي! اشتباه نگيرن و مزاحمت نشن! چطور بايد بي شوهر گليمشو از آب بيرون بكشه؟ اونم با سه تا بچه...
نفس زنون ميگه: بدبخت شدم خانوم رمضاني. بدبخت. اون خيري كه ۶ ميليون واسه پول پيش خونه بهمون قرض داده بود زنگ زده كه پولمو ميخوام. آخه من كه يه قرون پس انداز ندارم چه خاكي به سرم كنم؟ خدا میدونه ديشب براي سحر به اين بچه ها سيب زميني پخته دادم. چه خاكي به سرم كنم؟ من كه يه قرون پس انداز ندارم. خيلي تلاش كنم شكم اين بچه ها رو سير كنم.
ميگم: خدا بزرگه عزيزم غصه نخور. بزار ببينيم شايد جور شد.
ميگه: نميخوام پولو به خودم بدن. بيان به نام خودشون پولو بزارن پيش صاحبخونه كه تو اين ماه رمضوني با زبون روزه نخوام دنبال خونه بگردم ...
سعی میکنم آرومش کنم و بهش امید بدم....ميره... ميره اما فکرش لحظه ای از ذهنم بیرون نمیره. آخه مگه چند سالشه ؟ چرا به جاي اين كه از زندگي و داشته هاش لذت ببره بايد تموم فكر و ذكرش جور كردن يه لقمه نون باشه. چرا از ساده ترين خواسته هاي زندگي هم بايد محروم باشه. كي جواب اين چراها رو ميده؟ ....
*ممنونم از فرشيد ملكان نازنين و برادر گلم علیرضا و اينموريكس مهربان و دوست نديده ام الهام عزيز براي كمك جهت خريد ماه رمضان براي سي خانواده نيازمندمون.
روح عموی مهربونم به آسمونها پرواز کرد. دیگه هرگز نمیتونم گرمای آغوششو حس کنم. برای آرامش روحش دعا کنید.