خوب عزيز دلم همكار فرهنگی بازنشسته من! بهت احترام گذاشتن در يك همايش دعوتت كردن كه در انتهاش ازت تقدير بشه! رفتي رديف دوم نشستي يه بند داري با بغل دستيت بلند بلند حرف ميزني و ميخندي! ككت هم نميگزه كه ديگران چپ چپ نگاهت ميكنن. واقعا فكر نميكني اين كار توهينه به سخنران بدبخت كه اونقدر هم قشنگ صحبت ميكنه و ميزبان محترم كه براي شما ارزش قائل بوده و دعوتت كرده ! و ضايع كردن حق مهمونهاي ديگه كه دوست دارن حرفهاي ارزشمند سخنران رو بشنون! قرار نيست حالا كه بازنشست شدي ارزشها رو زير پا بزاري!
-----------------------
* دانشگاه درس میخونه مهندسی تهران. فوق العاده با هوش و با استعداده. برای گذران زندگی خانواده اش و دادن اجاره خونه عقب افتاده رو یه ماشین که دائم خرابه کار میکنه. شهریه اش عقب افتاده و اگه نده اخراج میشه. دلم میگیره وقتی میبینم یه عده راست راست راه میرن و مفت میخورن و کلی هم حروم و هدر میکنن و اسمشونم به زور میتونن بنویسن! یه عده هم اینجوری زحمت میکشن و همیشه ته خط هستن... همه امیدم اینه که بشه کاری کرد که این شهریه عقب مونده داده شه.. تا اخراجش نکنن... دعا کنید.
* به یه خانوم منشی که ورد بلد باشه برای شرکت یکی از دوستانم نیازمندیم!
*یک خانوم با لیسانس روانشناسی دنبال کار میگردن.
18 سال پيش يه همچين روزي مهمترين بله زندگي مو گفتم. هميشه روز سالگرد ازدواجم كه ميشه يه حال عجيبي پيدا ميكنم. حسش از حس روز تولدم هم زيباتره چون از روزي كه به دنيا اومدم چيزي رو به خاطر ندارم اما از روز ازدواجم لحظه لحظه شو به یاد دارم. اون روز زيباترين و به يادموندني ترين روز زندگيم بود. رامین عزیزم از این که منو انتخاب کردی ممنونم!![]()
اينم شيريني سالگرد ازدواجم:
دارم براي بچه هاي سال سوم دبيرستان در مورد توالت بهداشتي توضيح ميدم. ميگم ببينيد اين شتر گلو هست و توضيح ميدم كه بعلت موندن آب در شترگلو بوي بد از فاضلاب بالا نميزنه كه يكي از بچه ها ميگه: خانوم ببخشيد به خاطر همينه كه شترها دير تشنه ميشن؟ همه ميخندن و اونم ميگه: خنده نداره خوب اگه آب تو گلوي شتر هم همينجور بمونه دير تر تشنه ميشه ديگه!
*ممنونم از معصومه عزيزم بابت كمك مالي به خانواده اي نيازمند.
*سمیه عزیزم کامنت خصوصی تو دیدم یه ایمیل به من بزن تا شماره داییمو برات ایمیل کنم.ناراحت نباش عزیز دلم مطمئن باش آرامش به خونه تون برمیگرده.
صورت بسيار زيبايي داره.با بغض ميگه: 14 سالم بود كه ازدواج كردم. بيست سالم بود كه طلاق گرفتم. ميگم چرا؟ ميگه: اون ميخواست بره خارج و من نميخواستم. خانواده اش خيلي اذيتم ميكردن. اين بود كه جدا شديم. بيست و يك سالم بود كه با علي آشنا شدم. اون مجرد بود و من طلاق گرفته. گفت صيغه كنيم تا همو بهتر بشناسيم بعد عقد كينم. مصالح فروشي داشت. رفتيم محضر و صيغه شديم. 4 سال طبقه بالاي خونه پدرم با هم زندگي كرديم. سال چهارم باردار شدم دو قلو. با اصرار شوهرم براي از بين بردنشون مبارزه كردم. بچه ها كه بدنيا اومدن مصرانه ميگفت بزاريمشون كنار خيابون! يا بديم بهزيستي. وگرنه ولت ميكنم. من از اول گفته بودم كه بچه نميخوام، اما اگه عاقل باشي و بچه ها رو رد كني برن عقدت ميكنم. پسرم چهل روزش بود كه داييم دادش به يه خانواده اي كه ده سال بود بچه دار نميشدن. اما دخترم رو هيچ جوري دلم نميومد كه بدم كسي. علي گفت يا منو انتخاب كن يا بچه رو. گفتم: من يتيم بزرگ شدم. محاله دخترمو رها كنم. گفت: پس قيد منو بزن. فكر كردم شوخي ميكنه اما رفت بی هیچ نشونی. به محل كارش رفتم گفتن مغازه رو پس داده و رفته. موبايلشو فروخته بود. هيچ آدرسي ازش نداشتم هر آدرسي داده بود دروغ بود . دخترم الان كلاس اوله اما شناسنامه نداره. صيغه نامه و گواهي بيمارستان و فتوكپي شناسنامه علي رو بردم دادگاه براي گرفتن شناسنامه. دادگاه بعد از چك كردن مدارك گفته اين شناسنامه جعليه! حتي اسم و فاميلشم بهم دروغ گفته بود. سه ماه قبل از رفتنش 7 ميليون تومن كه همه سرمايه مون بود رو گرفت كه ماهانه به پدر و مادرم سود بده اونم با خودش برد. حالا من موندم و يه دختر 7 ساله بي شناسنامه و خرج مادر و خواهرم تو خونه اجاره اي .....
* متشكرم از برادر جوونم آقاي جبلي كه به مدرسه مون اومدن با سعه صدر مشكلات تموم خانواده هاي نیازمندمون رو بررسي كردن و سعی دارن تا اونجا که میتونن کمکمون کنن برای رفع بنیادی مشکلات خانواده ها. همچنين باز ممنونم ازآقاي جبلي براي پرداخت اقساط كامپيوتر دانش آموز نيازمندي كه توان پرداخت قسطش رو نداشت .
*ممنونم از مريم عزيزم براي هديه يه گوسفند عقيقه به خانواده هاي بي بضاعتمون.
* ممنونم از جناب آقاي ثمره براي موافقت وام براي خانواده اي نيازمند و پرداخت کمک هزینه شیمی درمانی برای بیماری سرطانی.
* یه دنیا تشکر از زهراي قشنگم براي پيگيري مشكلات تموم خانواده هاي بي بضاعتي كه بهش معرفي ميكنم.
* متشكرم از آقاي مهندس سيف وند عزيز براي روبراه كردن كامپيوتر دانش آموزي نيازمند.
*ممنونم از سيماي عزيزم و گروه خيريه ايران چريتي در استراليا براي كمك جهت شيمي درماني دختري بي بضاعت.
* یک آقای حسابدار با سالها سابقه کار بیکار شده کسی یه حسابدار مجرب نمیخواد؟
کسی اگه میتونه منو پینگ کنه لطفا!
اين متن با اس ام اس به دستم رسيده.
ايميل نه ها! اس ام اس!
با سلام خدمت ياسمن خانوم. با شرايط بي خانگي و نداشتن حداقل امكانات زندگي و داشتن هپاتيت c مزمن و چهار سر عائله مدتي است تحت درمان بودم ولي جواب نگرفتم. حالا دكترها ميگويند بايد آمپول پگاسيس به مدت شش ماه استفاده كني و من توان مالي ندارم. ايا امكان ياري كردن من وجود دارد ؟ قيمت اين آمپول هر عدد صد و چهل هزار تومن است و بايد هر هفته يكي به مدت شش ماه تزريق كنم.
...... از بروجرد
این عکس اشکانم سوغات امسال شمال خونه مامان اینا!

با دقت تو صورتش نگاه ميكنم. هيچ اثري از اعتياد توش نميشه پيدا كرد. چهره دلنشين و مهربوني داره. ميگم: چند سالته؟ ميگه: متولد ۱۳۶۱هستم.
ميگم: از كي شروع كردي؟ ميگه: از 13 سالگي با خوردن مشروب و خوردن ترياك! و بعدها همه چي! از حشيش گرفته تا هرويين. هرويين رو هم از راه بيني استفاده ميكردم هم تزريقي! چند ماهي هم كرك كشيدم! ميگم: مادر و پدرت چي؟ ميگه: پدرم از ملاك هاي به نام برنج در هچيرود بود. وقتي من ۱۶ماهه بودم بر اثر تصادف فوت ميكنه. بعدها مادرم هم ازغصه اين كه سه تا پسرش معتاد و قاچاقچي هستن خونه رو ول ميكنه ميره بوشهر. ميگم: از كجا با مواد مخدر آشنا شدي؟ ميگه: برادر بزرگم تو دوران سربازيش تو كرمانشاه معتاد ميشه و همونجا با يه سري قاچاقچي آشنا ميشه. وقتي بر ميگرده شمال ميره تو كار قاچاق مواد مخدر. ميگم: الان چند وقته پاكي؟ با افتخار ميگه: سه سال و نيم. با گوش دادن سي دي هاي مهدي بدترين روزها رو تحمل كردم.
اول برادر وسطيم ترك كرد بعد هم ما دو تا. بعد هم خونه مون رو كرديم خونه بهبودي. تا حالا 5 هزار نفرتو خونه بهبوديمون پاك شدن. ماهي ۲۰۰ الي ۲۵۰ نفر تو خونه بهبودي مون براي ترك بستري ميشن و باورتون نميشه مادر پيرم از خوشحالي عين يه دختر بيست ساله تو خونه بهبودي كار ميكنه و شام و نهار براي بيماران در حال ترك آماده ميكنه. این دایی مهدي تون همه زندگي منه. اگه اون نبود معلوم نبود الان چي به سرمون اومده بود....
--------------------------
تو همايش روز دهم فروردين مادرشو ميبينم. يه زن مسن با چهره اي معصوم و روحي آروم. مسيح ميگه: اين مادرمه. مادرشو در آغوش ميگيرم و ميبوسم. ميگم بهتون تبريك ميگم براي داشتن پسرهايي به اين خوبي. منو میبوسه و ميگه ممنونم. ميدونم كه يه زماني شرمش ميومده كه بگه اينها پسرهاي منن. اما امروز با افتخار به سه تا پسرش نگاه ميكنه. سه سال و نيمه كه هر 4 نفر زندگي شونو وقف ترك اعتياد جوونها كردن. جوونهاي كه شايد يه زمان خودشون عامل رسوندن مواد بهشون بودن! خانه بهبودي در هچيرود نزديك تله كابين نمك آبرود (بين چالوس و متل قو) كه تموم اتاقهاش با قاب عكسايي از دايي مهدي مزين شده و 4 فرشته بي وقفه توش تلاش ميكنن تا آدمهايي رو كه تو تاريكي اعتياد گرفتارن راهنمايي كنن به سوي روشنايي زندگي...
کارگاه رایگان خود شناسی و خدا شناسی دایی مهدی
شنبه ۱۵ فروردین در ورزشگاه شهید دهقان زاده در سرخس (استان خراسان) از ساعت ۴ تا ۶ عصر
به چشمهاي مهربونش نگاه ميكنم. به موهاي نقره اي رنگش كه چهره اش رو روحاني تر كرده و گم ميشم تو صداش كه پر از مهربونيه.... فكر ميكنم به اين كه كائنات وقتي كسي رو براي انجام يه رسالت انتخاب ميكنه چقدر بلا سرش مياره تا عين فولاد آبديده اش كنه. سالها اعتياد به الكل و .... ، سالها خونه به دوشي ، سالها سختي و مشقت براي اين كه يه روز تصميم بگيري كه عوض بشي.اعتيادت رو ترك كني. تلاش كني و از صفر شروع كني. اونم تو يه مملكت غريب. اونقدر سختي بكشي تا روحت عين آينه صيقلي بشه و امروز بعد از گذشت بيست و سه سال از اون روزي كه اعتيادت رو گذاشتي كنار، بشي يه الگو براي همه اونهايي كه ميگن نميشه... هر سال كلي هزينه كني براي اين كه از امريكا بياي به كشورت تا به جوونهاي بيمار از اعتياد مملكتت بگي كه منو نگاه كن. ببين سالمم. ببين بيست و سه ساله كه پاكم. ببين زندگي مو از نو ساختم. ببين موفقم. ببين روحم كه عين درياي طوفاني متلاطم بود چقدر آرومه. اگه من تونستم تو هم ميتوني. اگه ميخواي بر بيماري اعتيادت غلبه كني كافيه راهي رو بري كه من و خيلي ها عين من رفتيم...
دايي مهدي قشنگم دوستت دارم و به داشتنت افتخار ميكنم.

كارگاههاي رايگان ترك اعتياد مهدي اولیایی:
دهم فروردين ماه ۱۳۸۸- چالوس - هچيرود - سالن بانوان هچيرود- ۳ تا ۷ بعد از ظهر.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
هفدهم فروردين ۱۳۸۸- تهران - سالن كارگران ميدان شهيد هرندي (غارسابق) - خيابان خزانه بخارايي - باشگاه ورزشي شهيد معتمدي (كارگران سابق) - ساعت دو تا ۷ بعد از ظهر - اين مكان به قصد در جنوب تهران انتخاب شده.
ضمنا سي دي هاي اين دو همايش رايگانه و اگه كسي دلش خواست پولي بده اون پول صرف كمك به يتيم خانه اي در شهسوار خواهد شد.
پي نوشت: من خوبم! ما رفتيم شمال و براي فوت يكي از بستگان مادرم برگشتيم تهرون! اما خدا بخواد فردا ميريم شمال. دعا كنيد همه چي ديگه بر وفق مراد باشه...
ممکنه یه نفر منو پینگ کنه لطفا؟
روز پر كاريه دادنِ بسته هاي غذايي به خانواده هاي بي بضاعتمون. تا نيمه ديوار پره از وسايلي كه بايد بهشون بديم. كيسه هاي برنج و حبوبات و آجيل و شكلات و روغن و.... از صبح چند بار رفتم قصابي براي تحويل گرفتن بسته هاي گوشت. بسته جهاز اي تك به دستم رسيده و دارم توشو ميجورم! از طرف ديگه لي لي برام دو سري سيسموني داده دارم تو بسته ها دنبال نامه اي كه برام داده ميگردم كه همكارم ميگه: دستت درد نكنه ياسمن باور كن تو تو محراب مي ميري! ميگم: يعني چي؟ ميگه: يعني من كه ميگم تو سر نماز ميميري. اونوقت ميگن ياسمن نماز نميخونه!همكار ديگه ام ميگه: به ديگران چه مربوط كه نماز ميخونه يا نه! خنده ام ميگيره از كوته فكري آدمهايي كه باهاشون دم خورم! ميگم: نماز يه جور مديتيشنه عزيزم. خوش به سعادت اونايي كه بتونن اين مديتيشن رو درست براي خودشون انجام بدن و تو دلم ميگم نه براي ديگران!!!. ميگه: به هر حال من كه عقيده ام اينه كه تو تو محراب ميميري و ميره... (حالا مگه قراره من شب عيدي بميرم!) با خودم فكر ميكنم چقدر بايد احمق باشيم كه در مورد عبادت كسي با معبودش قضاوت كنيم. اين يعني دخالت تو خصوصي ترين چيز زندگي هر فردي!!!
(اتفاق بالا مربوط به هفته آخر اسفنده )
ما فردا اگه خدا بخواد ميريم شمال. براي همه تون آرزوي سالي پر از خوشي، ثروت ، سلامتي، نعمت و عشق و آرامش دارم. سال تحويل بدون مامان و بابا و ... يه چيزي كم داشت... شور و هيجان...

اینم کیک تولدم که بهتون بدهکار بودم! نوش جون.