تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

نگاهي به چشماي ملتمسش ميندازم... پشت چشماش نگارو  ميبينم... انگار دختر خودمه...
ميگم: بهناز جان اي كاش يه يه خوابگاه ميرفتي. آخه يه دختر تنها تو اين شهر بي در و پيكر ، با اينهمه گرگ گرسنه....
ميگه: نه خانوم من ميخوام تنها زندگي كنم دیگه اعصاب گروهی زندگی کردنو ندارم. 
چاره ندارم. تسليمم در مقابل دختري كه بهم پناه آورده اما حرفم رو هم گوش نميده! توي بنگاه حالم از نگاه هاي پسر صاحبخونه بهم ميخوره. میگم: بهناز پاشو بريم اين پسره همين الانش داره منو تو رو درسته قورت ميده! آروم ميگه: زن داره خانوم. (واقعا چه دليل موحهي ... دلم ميخواد بگم دختر ساده بيشتر آتيش ها از گور همين مردهاي زن دار بلند ميشه!) چاره ندارم . ميشينم و بلاخره بعد از اين كه پسر صاحبخونه كلي هم شرط و شروط برا بهناز ميزاره قرارداد بسته ميشه... خانوم فردا نگي اين پسر خاله مه اين پسر عمومه اين دوستمه... ما تو خونه مادر و خانوممون زندگي ميکنن.....
به عنوان شاهدي كه قلبش پاره پاره است پاي قرارداد رو  امضا ميكنم...
فردا غروب با صداي مضطرب بهناز به هم ميريزم. خانوم رفتم خونه تميز كنم صاحبخونه داشت تو آشپزخونه ام مواد مي كشيد... حالا اومدم خونه رو پس بدم بنگاه قبول نميكنه.
زنگ ميزنم بنگاه صدام ميلرزه ميگم :دستتون درد نكنه از صاحبخونه معتمدي كه معرفي كرديد. ميگه اي بابا  خانوم حالا يه سيگار ميكشيده! ميگم:سيگار يا مواد؟پولو پس ميده اما 30 تومن بابت حق التحرير میگیره! ميگم واقعا ممنون هم بابت خونه امني كه معرفي كرديد هم بابت پولي كه گرفتيد واقعا پول يتيم خوردن داره!
 ميگه: من زن و بچه دارم خانوم باید خرجشونو بدم. شما معلمي حاضري مفت كار كني؟ ميخوام بگم تموم اين روزهايي كه من دنبال اين دخترك تو بنگاه و رياست جمهوري و اينور و انور رفتم تايم خونه ام بود و بابتش حقوقي نگرفتم. همه زندگي پول نيست آقای محترم. اما فكر ميكنم آدم احمقي كه از انسانيت بويي نبرده و به جاي كمك به يه دختر بي پناه ميخواد تا ميتونه ازش بكنه اصلا ارزش حرف زدن نداره  با عصبانیت تلفن رو قطع ميكنم..
روز از نو روزي از نو. باز بايد دنبال جا بگرديم براي دختر بي پناهي كه فكرش تموم لحظه هام پر كرده...

ممنون از مریم عزيزم براي كمك به خانواده نيازمند ...

اين خانواده هشت نفره با يه صرعي، يه دياليزي، يه پدر سكته اي از كار افتاده فلج، و يه مادر كه كارگر مهد هست يه نون آور مرد داشتن كه با پيك كار ميكرد يه از خدا بي خبر موتورشون رو دزديده و الان خيلي در مضيقه هستن. میگن به جای این که به یه گرسنه ماهی بدی بهتره بهش ماهیگیری یاد بدی... حالا این طرف ماهیگیری هم بلده قلابشو دزدیدن!  

ممکنه یکی منو پینگ کنه؟



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:15  توسط یاسمن  | 

پشت در منتظريم تا نوبتمون بشه. بهناز نگاهم ميكنه و  ميگه اومدنمون بي فايده است.مثلا چكار برام ميكنن؟ ميگم: زود قضاوت نكن عزيزم. وقتي خدا تو رو تا اينجا آورده دست خالي بر نميگردونتت.

  اين دومين باره  كه مي بينمش  اما اين بار خيلي راحت ترم. اون بار به خاطر خانواده دنيا پيشش رفته بودم. و اين بار به خاطر شاگردم بهناز. اونقدر مهربون و صميمي برخورد ميكنه كه احساس ميكنم پيش يه دوست نشستم كه سالهاست ميشناسمش نه مشاور ارشد رييس جمهور.  بلند ميشه تا برامون قند بياره تا با چاي بخوريم. ميگم: من كه فقط خرما ميخورم قبلا هم گفتم خرماهاي  دفتر رياست جمهوري خيلي خوشمزه هستند. ميگه: خوب براي اين خانوم ميارم. ميگم: ممنون اونم با خرما ميخوره. با چهره اي خندون ادامه ميده :خودم چي؟ برا خودم كه بايد قند بيارم… شايد بيشتر از سه ربع صحبت ميكنه. نگاهش ميكنم. چقدر مهربونه. عين يه  پدر راهنمايي ميكنه، اميد ميده، اعتماد به نفس ميده و انرژي مثبت. ميگه: دخترم تو تنها نيستي معلمت ياسمن رو داري كه عين يه مادر كنارته و راهنمات. قوي باش. مهم نيست كه خانواده اي نداري مهم اينه كه تو هدف داري و براي رسيدن به هدفت بايد قوي باشي. خيلي ها خانواده دارن و اون خانواده به هيچ دردشون نميخوره. تو برو كامپيوتر ياد بگير من تو رو دو سه ماه ديگه ميزارم سر كار… بعدم دستور تحويل يه كامپيوتر نو رو با دويست و پنجاه هزار تومن پول براي خريد لباس گرم ميده و دم آخر هم دو بسته خرماي پيارم ميده بهمون و ميگه: شما ازين خرماها خيلي دوست داريد… نگاهي ميكنه به بهنازو ميگه هر بار پول احتياج داشتي از خانوم ياسمن بگير من بهشون ميدم…

بيرون در بهناز منو در آغوش ميگيره و ميگه باورم نميشه… ميگم باورت بشه عزيزم… بهت گفتم كه خدا بيخود ما رو اينجا نفرستاده و يك ساعت بعد دويست و پنجاه هزار تومن در جيب، داريم رسيد تحويل يك دستگاه كامپيوترو امضا ميكنيم. آقاي ثمره هاشمي ممنون از پذيرايي گرمتون، راهنماييهاتون، محبت پدرانه تون و ...

                                         آقاي ثمره هاشمي مشاور ارشد رييس جمهور

زهراي عزيزم دوست نازنين ندیده ام ممنون به خاطر اين كه شرايط ديدار با پدر مهربونتو فراهم كردي.

پيشول خان ممنون از محبتت بابت ماشين لباسشويي. پول كه جور شه خبرت ميكنم.

محبوبه ياوري  نازنينم از خراسان، ممنون مبلغي كه ريختي به حسابم نشست مطمئنا كمكت بسيار ارزشمنده.

رعناي عزيزم از سويس ايميلتو گرفتم  مطمئنم با قلب مهربوني كه تو داري اونقدر جمع ميشه كه بتونيم يخچال هم بخريم.

ممنون از برادر عزيزم عليشاه صمدي براي فرستادن يه يخچال براي خانواده اي كه امروز صبح فهميدم يخچال ندارن و عليشاه تا ظهر يه يخچال براشون فرستاد. (اينها با اون يكي خانواده كه يخچال و ماشين لباسشويي ندارن فرق ميكنن.)

ممنون از مريم عزيزم براي هديه دو تا گوسفند عقيقه به بي بضاعتهامون. ميدوني كه كلي لذت برديم... 

ايده  جان ممنون كه تو فكر جور كردن كامپيوتر براي اون دخترك بي بضاعتي. منتظر خبرتم.

دوستي به نام مريم برام شماره موبايل گذاشتي و گفتی حتی میتونیم بیاییم تحقیق. ممكنه يه توضيح هم بدي بابت چي بايد با شما تماس بگيرم؟

اين خانواده هشت نفره با يه صرعي، يه دياليزي، يه پدر سكته اي از كار افتاده فلج، و يه مادر كه كارگر مهد هست يه نون آور مرد داشتن كه با پيك كار ميكرد يه از خدا بي خبر موتورشون رو دزديده و الان خيلي در مضيقه هستن. كسي مي دونه یه موتور  معمولی که بشه باهاش کار کرد چنده؟                                 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:12  توسط یاسمن  | 

با هر بخيه كه به درز  مقتعه اش ميزنه تا تنگ ترش كنه  انگار يك قدم از خدا دورتر ميشه... بغل دستيش  در حالي كه با  حرص بشكافو ميكنه تو مانتوش تا ساسون مانتوشو بشكافه كه يه سايز  بزرگتر شه با بغض ميگه: به خدا وقتي خريدمش ساسون داشت...... و اون يكي در حالي كه اشك عين مرواريد روي گونه هاش ميغلطه  و داره  درز پاچه شلوارشو ميشكافه تا كمي گشادتر شه ميگه: خانوم به خدا اين شلوار پارسالمه پارسال هم همنيقدر تنگ بود.  

ناخودآگاه ياد رضا مارمولک ميفتم كه يه جاي فيلم مارمولك ميگه: "آقای فضلی این‌قدر گیر نده به این جوونا. آخه بهشت که زورکی نمی‌شه عزیز برادر. اونقدر فشار میاری که از اونور جهنم می‌زنه بیرون."

 به راستي با اين روش ميشه بچه ها رو به خدا نزديكتر كرد؟ يا دورتر؟ هميشه برام سوال بوده كه ترس ما رو به خدا نزديكتر ميكنه يا عشق؟

 *ممنون از آرام عزيزم كه صورت قشنگش هم عين اسمش آروم و پر از مهربوني بود براي اين كه زحمت كشيد تا خونه ما اومد و چند تا مرغ داد تا به خانواده هاي نيازمند بدم. عزيزم مرغها به دست اونايي كه دلت ميخواست رسيد. ممنون.

 * اين خانواده هفت نفره نه يخچال دارن نه ماشين رختشويي . فكر كنم فقط يه خانوم خونه ميتونه حس اين مادرو بفهمه كه رخت شستن براي هفت نفر و خشك كردنش در حالي كه تراس و يا حياط هم نداري چه مصيبتيه . و آماده كردن غذا در حالي كه يخچال نداري تا مواد اوليه يا اضافات غذاتو  بزاري توش  چه دردسريه.

*منتظر جواب ام آر آي كمرم هستم التماس دعا دارم از همه شما دوستاي خوبم.

* مامان قشنگم ميدونم كه وبلاگمو ميخوني دستاي مهربون تو و بابا رو به خاطر همه مهربوني هاتون ميبوسم. دلم براي بغل كردن و بوسيدنتون يه ذره شده.

***یک خبر فوری! جواب  ام آر آی رو گرفتم دژنره شدن دیسک مهره پنجم! تا دوشنبه که برم دکتر و خبری جدید بازم التماس دعا...



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 9:55  توسط یاسمن  | 

با دلتنگي نگاهم ميكنه... تو نگاهش يه دنيا حرفه... براي من و براي همه كسايي كه فراموش كردن كه جنگي بوده، هشت سال دفاع مقدس بوده و روايت فتحي كه جناب حاتمي كيا ميگن: ديگه زمانش گذشته!!! ميگه روزهايي كه ماه به ماه شوهرم رو نميديدم چون داشت تو جبهه ها از وطنش دفاع ميكرد به اين اميد بودم كه يه روز برميگرده و دوباره زندگي قشنگمونو از سر ميگيرم. اون موقع تازه عروس بودم با هزاران اميد. كوليت عصبي دخترم ناشي از فشارهاي روحي اون موقع است. اون روزايي كه فكر ميكردم شوهرم  اسير شده حامله بودم. اون تنش ها و استرس ها... ناراحتي شيميايي شدنش... تركش هاي توي تنش و كليه هايي كه از دست  داد و براي پيوندش مجبور شديم تا خرخره بريم لاي قرض. حالا سالها از اون روزها ميگذره و ديگه همه ما رو فراموش كردن. من موندم و يه شوهر بيمار كه ارتش جانبازيشو 95 درصد زده و دختري كه به سختي ميتونم خرج دارو و دوا شو بدم. مشكلات ناشي از جنگ اونقدر گريبان زندگي مونو گرفته كه خوشبختي كه اون روزها به اميدش تنهايي رو سر ميكردم لاي بدبختي هام گم شده.  هر روز به يه دليل بايد بخوابه بیمارستان و هر چي در مياريم ميشه خرج دوا و درمان. دو تايي رو هم 300 تومن دريافتي مونه از بس كه قسط داريم. بار آخر كه دكتر بوديم گفت  هواي تهرون براش سمه... برد شهرستان. خانواده ام ابهرن. خواستيم بريم ابهر اما بايد حداقل شش ميليون داشته باشيم تا بتونيم اونجا خونه اي رهن كنيم. به هر دري كه بگي زدم اما متاسفانه هيچ جا جوابمو ندادن. حتي حاضرم يكي به نام خودش برامون يه خونه رهن كنه تا از اين دربدري در بياييم... اما متاسفانه ما نسل از ياد رفته ايم... ما لابلاي خمپاره ها، توي سنگرها، خاكريزها و لابلاي دود و خون گم شديم...  قطره اي اشك روي گونه اش مي چكه و ميگه: لعنت به جنگ...

 آقاي حاتمي كيا ....دوران جنگ تمومه. شما راست ميگيد : دوران روايت فتح و بحث نوستالژيك در مورد جنگ تمام شده و آن نسل نوستالوژي، الان حرفي براي گفتن ندارد!!!!    امروز بايد فراموش كنيم اونايي كه رو كه به خاطر ما جنگيدند و الان هم دارن با سختي هاي زندگي دست و پنجه نرم ميكنند... به ما چه كه اونها جونشون رو گذاشتند كف دستشون و رفتن وسط ميدون جنگ تا امروز بچه هاي ما بتونن راحت زندگي كنن! بگذار  پسرهاي ما به جاي اين كه الگوشون بزرگ مردهايي باشه كه با غيرت از مام وطن دفاع كردن، برن تو آرايشگاهها موهاشونو مش كنن و عين خانومها زير ابروهاشونو بردارن و شيشه بكشن و  برن  تو  هپروت !!!

ممنون از شبنم قشنگم از كانادا براي كمك به خانوده اي نيازمند. عزيز دلم از ته دل براي سلامتيت دعا ميكنم و روي ماهتو ميبوسم...

 راستی رای به سرباز معلم و ویولت یادتون نره...



+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:10  توسط یاسمن  | 

آهنگ كلامش برخورنده است... از تلخي كلامش وجودم تلخ تلخ ميشه. سعي ميكنم بغضمو نگه دارم و زبونمو كه عين خودش نباشم. رنگ خودش . رنگ نامهربونی...... خدايا كاش هيچكس منو نميشناخت تا ميتونستم اينجا بغضمو داد بزنم. فكر كنم حداقل ده سالي از من  كوچكتره... نگاهش ميكنم، دل شكسته و غمگين.  آدمها چه زود عوض می شن و  دوستي ها چه زود رنگ ميبازن و  .... اونقدر دلم شكسته كه نخوام كنارش بشينم. ميرم يه گوشه تا با خودم خلوت كنم. دو ساعت بعد وقتي ميام تو اتاق نگاهم ميكنه و ميگه: تو گريه كردي؟ بغض تو گلومو به سختي فرو ميدم و ميگم نه... کاش دلهامون شیشه ای بود تا شکستن دل آدمها رو می دیدیم... سعي ميكنم خودمو مشغول كنم. كاش ميتونستم عين يه كودك اشك بريزم و خودمو خالي كنم از بغضي كه راه گلومو بسته... راحت و بي دغدغه از اين كه حالا صد تا چشم نگاهم ميكنن و پچ پچ ها شروع ميشه و از كاه يه كوه ميسازن. يا لااقل كاش ميتونستم بهش بگم كه چقدر با كلامش دلمو سوزونده. اما عين هميشه ميگذرم...

مي گذرم و ميزارم به حساب خامي و جوونيش. كم تجربه گي ش ... سعي ميكنم به دوستايي فكر كنم كه دارم. به دوستاي مجازيم. چقدر همه شونو دوست دارم. چقدر برام عزيزن. به مادر و پدرم و خواهر و برادرم ، به بچه هام و شوهرم...كه ثروت زندگيمن... به فاميلي كه دلم براي همه شون  تنگ شده... سعي ميكنم غرق شم  تو  آبي زلال محبتهاشون. سعي ميكنم از هواي پر از عشق دوستي هاشون ريه هامو پر كنم.. سعي ميكنم موسيقي عشق خالصانه شونو بشنوم. قطره اشكم ناخواسته ميچكه  رو  نمره 18 برگه امتحاني كه با دلتنگي تصحيحش كردم... راستي  نمره ما از زندگي چنده؟ از شكستن دل آدمها. از حق و نا حق كردنها. از نا مهربوني ها . از حلال و حروم كردنها ... از ....

 ممنونم از مامان شمیم نازنین با اون قلب مهربونش که هزینه اضافی مهد کودک رو تقبل کرد تا پسر کوچولوی دو پست پیش هم بتونه عین بچه های دیگه نهار و صبحونه شو تو مهد بخوره... عزیزم امیدوارم همیشه بهترین ها در مسیرت قرار بگیره.

یک دنیا تشکر از جناب آقای مهندس سیف وند برای  ارتقائ رایگان کامپیوتر یک دانش آموز نیازمند.

ویولت عزیزم به مرحله نهایی دویچه وله راه یافت. برید اینجا  و بهش رای بدید امید که برنده نهایی بشه...



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:7  توسط یاسمن  | 

با نگاه  به پيشوني صاف و بي چروكش ياد  دو سال پيش ميفتم كه توي مهموني تا از در وارد شد رو به جمع خانومها كرد و گفت: بوتاکس زدم خوب شدم؟ ابروهاش يه كم بالا رفته بود كه من خوشم نيومد ولي خوب اثري از چين و چروك ناشي از پا تو سن گذاشتن نبود.

نگاهمو میدوزم تو چشماش و ميگم: راستي تو پيش كي بوتاكس زدي؟ با تعجب نگاهم ميكنه و ميگه: من؟ من بوتاكس نزدم! نگاهم ميفته به چهره بغل دستيش كه احتمالا داره عين من دو تا شاخ از تعجب  در مياره. ميگم آخه خودت تو مهموني ا...  گفتي  بوتاکس زدم. ميگه: نه من بوتاكس نزدم اشتباه ميكني! ميگم: پس چه خوبه اصلا چروك نداري. ميگه: الان اونقدر كرمهاي مخصوص لايه بردار و ضد چروك هست كه نيازي به بوتاكس نيست.  مشتاقانه ميگم: تو چه كرمي ميزني؟ ميگه: من كه هيچي!   میگم : دکتر پوستت کیه؟ میگه: من تازه دارم دنبال يه دكتر پوست ميگردم!!!!  

 چه اشكالي داره اگه دكتري رو ميشناسيم كه خوبه به هم معرفي كنيم؟ اگه كرمی  رو استفاده كرديم و دیدیم اثراتش خوبه به هم بگيم. اگه ترفندي در خوشمزه كردن يه غذا داريم به هم ياد بديم!  اگه مغازه اي رو ميشناسيم كه لباسهاي مناسب داره رستوراني كه غذاهاي خوب داره و .... خساست در علم از خساست در پول بدتره!

 و صد البته كه من دكتر بسيار نازنين، حاذق و زيبايي رو پيدا كردم (از طريق دكتر دندانپزشك دوستداشتنيم خانوم دكتر استوار)  و بوتاكس رو تزريق كردم. اول به خاطر اينكه  تزریق بوتاکس در كاهش دردهاي میگرنی موثره و دوم به خاطر اين كه فكر ميكنم صورت جوون روح رو هم جوون ميكنه و خيلي هم راضيم. (الان تقريبا احساس بيست ساله ها رو دارم) و خوشبختانه ديگه نميتونم اخم كنم! به رامين ميگم اون موقع كه ميتونستيم اخم كنيم بچه هامون  ازمون حساب نمي بردن چه برسه به حالا كه ديگه اخم هم نميتونيم بكنيم !!!  "خانوم دكتر جلالي  نرسيده به ظفر در خيابان شريعتي"

ممنونم از مريم عزيزم براي هديه يه گوسفند به خانواده هاي بي بضاعتمون... مريم جون نميدوني چقدر خوشحال شدن. ايمان دارم كه ماهها بود گوشت نخورده بودن.  سريراي قشنگم مبلغي كه ريختي به حسابم رسيد... ممنون از جناب آقای فتوحی اردکانی برای کار قشنگشون.

* ببخشید کدوم دوست عزیز شماره حساب داییم رو تو امریکا خواسته بود که پول به حسابش بریزه هر چی تو کامنتها میکردم پیدا نمیکنم!

خاونم مارال نجفی ایمیلتون اشتباهه چطور میتونم باهاتون تماس بگیرم؟

 



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 15:30  توسط یاسمن  |