غم تو نگاهش موج ميزنه. ميگه برا اين اتاق 15 متري اونم بدون حموم و آشپزخونه ( روي پشت بام ايرانيت زدن و يه كابينت با سينك گذاشتن شده آشپزخونه شون. موقع حموم كردن يه شلنگ آب وصل ميكنن به شير سينك ظرفشويي و يه تشت كنارش رو زمين و اين ميشه حموم!) داريم ماهي 150 هزار تومن ميديم اونوقت صاحبخونه يه دفعه 3ميليون تومن ماهي 100 تومن اضافه كرده.. گفته تا سه روز ديگه اگه دادي كه هيچي اگه نه اصلا بلند شيد . كجا بريم؟ كي به هفت نفر خونه ميده؟ هر چي گفتم آقا ميبيني كه من بدبخت شوهرم تصادف كرده عليل افتاده تو رختخواب. من بدبخت با كارگري تو خونه هاي مردم اونقدر در نميارم كه شكممون سير شه چه برسه كه سه ميليونم پس انداز داشته باشيم. ميگه: چون وضعتون اين بود كم اضافه كردم ناراضي هستید بلند شيد! فاميلهاي خودم از خداشونه اينجا بشينن... بعد ميزنه زير گريه و ميگه: دختر بزرگم ميگه مامان اگه وسايلمونو بريزن تو كوچه من كه خودمو مي كشم و پشت سرش بقيه بچه ها ميزنن زير گريه...
ميگم: خدا بزرگه غصه نخور من ايمان دارم كه اين پول تا دو سه روز آینده جور ميشه... اشكشو با گوشه روسري ش پاك ميكنه و شروع ميكنه به ادامه كارش... ميگه : شما ميگي جور ميشه؟ ميگم: آره عزيزم من مطمئنم جور ميشه... و تو دلم ميگم خدايا من دارم الكي بنده تو اميدوار ميكنم رو سياهم نكني... نوري از اميد در دلش روشن ميشه اينو قشنگ از برق نگاهش ميشه فهميد ميگه: خانوم رمضاني انقدر ادمها الان روزه دارن و هزار گناه ميكنن. اما دل مردمو شاد كردن و گره از كارشون باز كردن از هر عبادتي ارزشمندتره... الهي هيچوقت غم نبيني تو مادر بچه هاي مني.. ميگم من چه كاره ام عزيزم.... برو دعا شو به جون آدمهايي بكن كه قلبشون عين آيينه صافه و بدون اين كه منو ديده باشن بهم اعتماد ميكنن ... دنياي من پر از فرشته است.... فرشته هايي كه بالهاشون از عشق و ايمان و صداقته... دعا كن اين فرشته ها هميشه سالم و شاد و خوشبخت باشن...
*ممنون از دوست نازنين اینموریکس براي كمك به خانواده دنيا... *ممنون از علي شاه صمدي و طناز نازنين ، فرشيد ملكان نازنين و رضا قيدي عزيز براي كمك مالي به خانواده اي نيازمند. *ممنون از دوست نديده ام زهرا ي عزيز براي رسوندن درخواست كمك چند خانواده نيازمند به جناب آقاي ثمره هاشمي مشاور ارشد رييس جمهور... (زهرا جان فرداي روزي كه نامه ها رو به بابا دادي با همه خانواده ها تماس گرفتن)
*مهدي جان آدرس وبلاگتو اشتباه گذاشته بودی. هر مبلغي دوست داري بريز . از نظر من كم وجود نداره مهم عمل زيباييه كه ميخواي انجام بدي... اينم شماره حساب كه خواسته بودي 0103344461003 ياسمن رمضاني سيبا بانك ملي.
****** كتاب راز شكرگزاري رو بخريد و معجزاتشو ببينيد....
اینم یه رای گیریه دوست دارید شرکت کنید... و به اونی که منتخبتونه رای بدید ![]()
رفتمون ۶ ساعت تاخیر داشت...
و برگشتمون... مسافرهای هواپیما سه دسته بودن !!! بعضي ها روي بليطشون ساعت پرواز 10 شب خورده بود بعضي 10 و نيم و بعضي عین ما يازده!!! و هواپيما ده و نيم شب از زمين بلند شد!!!! (متوسطتشو گرفته بودن كسي دلخور نشه !)
جالب اينجا بود كه شماره صندلي دو نفر از ما با دو نفر از يه خانواده ديگه يكي بود!!! ظاهرا بايد تو هواپيما رو پاهاي هم مي نشستيم!!!
*عاشق اون ادمهايي هستم كه ثروتشون رو تو مملكت خودشون هم خرج ميكنن... و این آقا يكي از همون هاست... هتلی زيبا با پذيرايي خوب... نوش جونش هر پولي كه در مياره... قراره يه هتل هفت ستاره هم اینجا درست كنه با آخرين امكانات... البته میگفتن نیمی از سهام ایران سل هم مال اونه.
*سريالهاي امسال ماه رمضون به نظر من انقدر بي مزه هستند يا واقعا بي مزه اند؟ !!!
* پارسال يه فرم دادن امضا كرديم كه ميخواهيد یارانه برای مهد بهتون بدیم يا مهد دولتی بمونه و ما همه نوشتيم یارانه دستی ! نميخواهیم مهد دولتی بمونه! و امسال تموم مهد كودكهاي آموزش و پرورش شدن غير انتفاعي!!! و بايد دستهامونو بيشتر تو جيبهامون كنيم!!! به مدير مهد ميگم خوب اميدوارم كه ديگه از معلمهاي جوون استفاده كنيد و تو دلم ميگم نه اونايي كه يه پاشون لب گوره!!!! ميگه: اتفاقا اونايي كه پر تجربه هستند بهترن . ميگم: و كم حوصله تر!!! ميگه: نه اصلا! من الان دو ماهه دنيال يكي هستم كه 3 ساله بازنشسته شده اما راضي نميشه بیاد. ميگم والله من كه با ياسمن 15 سال پيش فرق كردم! ميگه: من اصلا!!! ميگم: خوب شما استثناييد و تو دلم ميگم از بس دائم از خودتون تعريف ميكنيد البته !!!
دوستای عزیزی که ازم شماره حساب گرفتید لطفا اگه مبلغی به حسابم ریختید بگید باید به دست کی برسونم...

صداي اذان موذن زاده با رقص قاشق در چاي تازه دم در استكان كمر باريك ... عطر سنگك داغ و آش رشته اي كه بوش تا توي راه پله ها پيچيده ... پنير خوش طعم تبريز و سبزي خوردن تازه... نگاهم روي نقش زيباي آش ثابت ميمونه و كشيده ميشم تو خاطرات دوران دانشجوييم... سحرهاي ماه رمضون... و صداي مهربون شبنم، همخونه دوستداشتنيم كه دست روزگار بينمون فرسنگها فاصله ايجاد كرده...
" اينو بخور تا افطار تشنه نشي... اينو بخور گشنه نشي.. اينو بخور..." و بشقاب فرني خوشمزه ي طبخ شده با برنج درجه يك شمال... و قهقهه هاي از ته دل من كه "به خدا شبنم ديگه از بس خوردم حالم بده"
از اون روزهاي بي دغدغه بيش از بيست سال ميگذره و من سالهاست كه نميتونم يه روزه بگيرم... كافيه يه ساعت گشنه بمونم تا ميگرن امونمو ببره...
ماه رمضون كه ميشه همه يادمون ميفته كه بايد خوب باشيم، تلويزيون سريالهاي خاص پخش ميكنه همه سعي ميكنيم متفاوت بشيم ، دروغ نگيم، دل نشكنيم، اگه با كسي دلخوري داريم از ياد ببريم... خلاصه يه جورايي روحاني بشيم... اما ماه رمضون كه تموم ميشه قول و قرارهايي كه با خودمون گذاشتيم كمرنگ و كمرنگ تر ميشه و باز كينه و دلخوري و دروغ و ريا و ... واقعا ما آدمها بايد حتما برای خوب بودن يه بهونه داشته باشيم ؟...
پي نوشت ۱:مريم قشنگم هم پول گوسفند به دستم رسيد هم پول مرغ... یه دنیا تشکر . ممنون از خانوم كدخدا زاده نازنين براي اهداي پول به يك خانواده نيازمند براي تهيه روپوش و كيف مدرسه فزندانش .ممنون از هاله ناييني عزيز براي هديه جارو برقي به يه خانواده نيازمند. ممنون از جناب دكتر معير براي هديه يك تخته فرش به خانواده اي نيازمند.
پی نوشت ۲: دایی مهدیم همون که لاس وگاس زندگی میکنه و تو پستهای قبل در موردش نوشتم میگفت طبق یه تحقیقی که تو امریکا روی تعدادی از بیماران بستری در بیمارستان کردن اونایی که کسی رو داشتن که برای بهبودیشون دعا کنه روند سلامتی شون سریعتر از اونایی بوده که کسی رو نداشتن.. پیرو همین گفته و به خواسته دوست نازنینم زهرا هاشمی که تو پست قبلی کامنت گذاشته برای شفای یک جوون ۲۷ ساله دعا کنید...
پي نوشت ۳: فردا به يك مسافرت 4 روزه ميرم و تو اين 4 روز نميتونم بهتون سر بزنم يا كامنتي رو جواب بدم برگشتم جبران ميكنم.
پي نوشت ۴: قابل توجه اونايي كه سه ماهه ميگفتن چرا نگار وبلاگشو آپديت نميكنه. بلاخره ديروز آپديت كرد!
و پی نوشت آخر: کسی میدونه چرا معصومه زن اول مسعود تو سریال روز حسرت (شبکه۱) در حالی که لقمه نون سنگک و پنیر رو دو لپی میخوره باید زیر سرم serum باشه!!!
شوهرش پزشك... پزشك عمومي... خودشم ادبيات خونده ادبيات نميدونم مثلا قبيله آدمخورهاي آنگولاي مركزي!!!! با گرايش فلان و بهمان... ( از این زبونهای عجیب غریب!!!) اما جو خانوم دكتر اونقدر گرفتتش كه يه ريز به خودش میگه خانوم دكتر !! مثلا :خواهرم گفت تو خانوم دكتري نبايد فلان جور باشي يا فلانی زنگ زد گفت خانوم دكتر فلان شب شام در خدمتيم يا .... هر كي ندونه فكر ميكنه خانوم دكتر چند تا تخصص دارن!!!![]()
وقتي اونجور با شوق در مورد خانوم دكتر بودنش حرف ميزنه ياد مادر يكي از دوستاي رامين ميفتم كه چند سال پيش ميگفت مادر بدبخت نه ماه بچه رو به دل میكشه... دو سال شير ميده .. ه شبهایی که به خاطرش تا صبح بیدار نمیمونه و چه روزهایی که چشم انتظارش به در .... اولين روزي كه ميخواد مدرسه بره دلشوره .... تا دیپلم بگیره جون به لب میشه... برا كنكور قبول شدن چقدر خون دل ميخوره... كلي استرس تحمل ميكنه تا بچه اش دكترا شو بگيره... بعد يكي از راه ميرسه زن پسرش ميشه و همه صداش ميكنن خانوم دكتر!!! و هيچكس به مادر بدبخت نميگه مامان دكتر!!! زحمتشو يكي ديگه ميكشه تيترش مال يكي ديگه ميشه!!!
واقعا چرا بايد اونقدر وابسته به القاب باشيم؟ و كمبودهامونو با لفظ دكتر و مهندس پر كنيم؟!!! مهم اينه كه چقدر انسان باشيم.. چقدر عشق بورزيم... چقدر دل به دست بياريم و چقدر تو كوله بار زندگي زميني مون عشق جمع كنيم...
پی نوشتها:
ممنون از جناب بيگي در صندوق خيريه حضرت رسول ايران خودرو براي كمك به بهناز... دختر نيازمند و تنهاي وبلاگ من ... ممنون از زهرای عزیزم که هر جا کار این خانواده های نیازمند گره میخوره مزاحم اون و پدر نازنینش میشم... (آقا اجازه هست دیگه اسم بابا رو بگم یا نه؟)![]()
متشکر از ایده نازنينم براي كمك به خانواده دنيا... ممنون از مسافر نارنین برای هدیه یه جارو برقی به یه خانواده نیازمند... ممنون از مريم نازنين براي اهداي هزينه يه گوسفند به خانواده هاي بي بضاعتمون و ممنون از همه شماهايي كه داريد به من ياد ميديد كه اعتماد به یه ناشناس يكي ديگه از زيباييهاي اين زندگي زمينيه به داشتن دوستاي خوبي چون شما افتخار ميكنم...![]()
راستی ممنون از احوالپرسی تون از نگار.... فعلا بنده نوه دار شدم!!! و دو تا همستر به جمع خونه مون اضافه شده... نگار هم مشغول پسرداریه... اینم عکس پسرهای شیطونش!!!


اگه ایرانسل دارید تا سرتون تا خرخره کلاه نرفته سری به اینجا بزنید..
با اصرار اشکان براش یه شامپو بچه داروگر میخرم از اونایی که درش قورقوری هست!!! موقع خواب میبینم لباسش بوی خیلی بدی میده یه چیزی مثل سم !!! هر چی فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیده لباسشو عوض میکنم و میخوابه...
صبح تا بیدار میشه با گریه میگه من به تو گفتم بری برای من شامپو بخری اما تو رفتی برای من سم سوسک کش خریدی!!! تازه میفهمم بوی بد لباسش برای این بوده که از شامپو داروگره زده به اسباب بازی هاش! در شامپو رو باز میکنم بی اغراق بوی حشره کش میده!!! و بوی خود قورباغه درش انگار مخلوطیه از کیسه زباله های بازیافتی و دمپایی پاره!!! فکر میکنم چقدر فرقه بین شامپوی بیبی جانسون و شامپو بچه وطنی! واقعا دست متخصصین !!! در کارخونه داروگر درد نکنه فکر نمیکنم هیچ جای دنیا بتونن اسانس به این بدبویی تولید کنن...
پی نوشت: من شمالم! جای همه خالی ... شب قبل از اومدنم برق رفت نشد به روز کنم.. اینجا هم از روی که اومدم بلاگفا باز نمیشد. برگشتم ازشرمندگی تون در میام..
پی نوشت پریم: ممنون از برادر مهربان علیشاه صمدی و طناز نازنین برای تقبل عمل جراحی یه بیمار نیازمند که یکی بهش زده بود و فرار کرده بود...
با ديدن اسم بیمارستان شریعتی خاطرات 4 ساله ام در بخش ارولوژي بيمارستان شريعتي زنده ميشه... خدا كنه كه گذر زمان تموم مشكلات پرستارها رو حل كرده باشه. براي من كه برگشتن به شغل پرستاري يه كابوسه... گذشته از مشکلات و درگیری های روزانه اش فكر شبهايي كه در بدر دنبال جا براي خوابيدن بوديم قلبمو درد مياره....
رو تختخواب نرمم خوابيدم در حالي كه صداي نفسهاي اشكان كوچولو و رامين بهم آرامش ميده... چشمامو ميبندم و شبهايي رو به ياد ميارم كه ملافه به دست دنبال جايي ميگشتم تا از 3 ساعت خوابي كه حقم بود استفاده كنم. آروم در خوابگاه پرستاري رو باز ميكردم تو تاريكي نگاهي به تختها مي انداختم و بلاخره يه تخت خالي پيدا ميكردم... در حالي كه ملافه مو روي تخت مينداختم و مانتومو در میاوردم ثانيه هايي كه وقت استراحتم بودن به تندي باد ميگذشتن.... آروم ميخزيدم زير ملافه... ولي مگه ميشد بخوابي، اون طرفی خرخر میکرد . اين طرفي سر درد و دلش با تخت بغلي باز شده بود و داشت از دلخوريها و دلتنگي هاش ميگفت ، يكي تايم خوابش تموم شده بود داشت با وسواس ملافه اشو تا ميكرد...یکی تازه اومده بود داشت ملافه شو پهن میکرد... در لعنتی خوابگاه هزار بار تو اون سه ساعت باز و بسته میشد و تا ميومد خواب به چشمام بره زمان استراحتم تموم شده بود...
روي تشك دوستداشتنيم جا به جا ميشم و ياد يه شب گرم تابستون میفتم که يكي از بچه ها با خوشحالي صدام كرد و گفت امشب جاي خوابمون جوره... كليد اتاق كنفرانس بخش دستمه خنك و عالي .. ساعت 3 كه وقت خوابمون بود با خوشحالي رفتيم تو اتاق و تازه ديديم بايد رو زمين بخوابيم!!! يه كارتون بزرگ سرم آورديم و باز كرديم رو زمين و یه ملافه انداخیتم روش و تا صبح در جايي خنك اما سفت!!! عين كارتونه خوابها !!!! خوابيديم!!
ياد شبي ميفتم كه دوستم از بخش خون بهم زنگ زد و گفت: ياسمن امشب اتاق عالي براي خواب جوره يكي از مريضها ديشب فوت كرده اتاقو ضدعفوني كردن ميتونيم بريم اونجا. همچين كه خوش و خندون رو تخت تميز خوابيدم و داشت خوابم ميبرد گفت: مريضي كه مرد رو همون تخت كه تو خوابيدي خوابيده بودها ممكنه الان روحش بياد سراغت!!! و ديگه تا صبح جون كندم!!! صداي ترالي داروها... صداي زنگ تلفن... صداي بيماري كه از درد فرياد ميكشه... صداي صحبت نرس بخش با پزشك كشيك...
بالشتمو بغل ميكنم و ميبوسم... با تموم وجود از خداي مهربونم بابت اين كه كمك كرد تا از شغل پر دغدغه و پر استرس پرستاري رهايي پيدا كنم تشكر ميكنم و براي آرامش روح همه پرستارها خصوصا دوست نازنینم بیتا که منو تشویق کرد تا به شغل آروم و بی دغدغه معلمی بپیوندم! دعا ميكنم.
بياييد قدر اين فرشته ها رو بدونيم چرا كه اون موقعي كه ما تو خونه هامون در آرامش كامل رو تختمون خوابيديم اونا دارن با مشقت از عزيزان ما مراقبت ميكنن...
پینوشت: دوستای خوبی که ازم شماره حساب گرفتن محبت کنید هر مبلغی ریختید برام کامنت بزارید و بگید به کدوم خانواده باید بدم...
ممنون از دوست عزیزم شبنم در کانادا برای کمک به خانوداه دنیا... شبنم جونم دلم برات یه ذره شده...![]()