تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

با باز کردن در فر انگار یه قلپ از شربت جادویی آلیس در سرزمین عجایب میریزن تو حلقم... کشیده میشم تو فر... عطر جادویی شیرینی منو با خودش میبره به چهار پنج سال پیش که اشکان کوچکم به دنیا نیومده بود و من هر سال این موقع ها سخت مشغول پخت شیرینی های عید خودم و مامان بودم... روی کابینت و گوشه هال پر بود از جعبه های برنجی و نخودچی و باقلوا و سوهان و قطاب و  شیرینی چرخی و نارگیلی و توت و ... و من نستوه و استوار مشغول کاری بودم که عاشقانه دوستش میداشتم.

هزار تا فکر تو مخم تاب میخوره. باید برم وسایلمو جمع و جور کنم... خدا بخواد فردا مسافریم و میریم خونه بابا تا تو دل طبیعت و آغوش گرم و پر مهر پدر و مادر، انرژی از دست رفته مونو به دست بیاریم...

یک سرمای مفصل هم  خوردم و دو تا هم پنی سیلین زدم انگار خدا داره ریه هامو خونه تکونی میکنه! و اصلا حال ساک بستن ندارم!!!!

 سعی میکنم لابلای مهمون داریهای عید حتما بهتون سر بزنم. دلم برای تک تکتون تنگ میشه... شایدم وقتی دارم لب دریا قدم میزنم یا مثلا رفتم تو هتل هایت یه دوری بزنم یکی تون از کنارم رد شه... نگاهمون تو نگاه هم بیفته و همون حس درونیمون که مدتهاست با خوندن نوشته های همدیگه به هم گره خورده باعث شه لبخندی به هم بزنیم و از کنار هم که گذشتیم فکر کنیم چه حس غربیی! انگار صاحب این نگاهو میشناختم... انگار سالهاست شنونده درد و دلهاشم... و بعد یکی از همراهامون صدامون کنه که هی کجایی رفتی تو عالم هپروت؟!!!

.

.

.

خوب دیگه اول فروردین وارد جهل و دومین سال زندگیم میشم و شاید اولین سالی باشه که انقدر از خودم  راضی هستم!!! بنابراین میتونید تولد یک از خود راضی رو بهش تبریک بگید تا از خودراضی تر شه.... 

.

پی نوشت همراه با تشکر!: هورا... دوست نازنینی که پول به حسابم ریخته بود پیدا شد ابوذر  مهربان.. یه دنیا ممنون.

پی نوشت همراه با شرمندگی: تو پست قبل فراموش کردم بنویسم که سی تا چای فرد اعلی هم از طرف مژده نازنین داده شد به سی خانواده بی بضاعت تا تو عید هی چای عالی دم کنن و دعای خیر کنن به جون مژده. البته مژده جون الباقی پولت رو هم چیزای دیگه خریدیم.

آخرین پی نوشت: هر دوست مهربونی که به هر دلیل پول به حسابم میریزه محبت کنه برام تو کامنتها با مبلغش  و این که به دست کی برسونم بنویسه یا ایمیل کنه چون آف لاین ها خیلی اوقات میپرن و من شرمنده شون میشم.(شرمنده آف لاینها نه! شرمنده دوستان!)

 

.

.

سال خوب و لبریز از شادی و سلامتی براتون آرزو میکنم ... تو رو خدا اگه هنوز خونه تکونی دلهاتونو شروع نکردید شروع کنید تا دیر نشده... خالیش کنید از کینه و دلخوری و انرژیهای منفی و سال جدید رو با روحی لبریز از  شادی و انرژی مثبت آغاز کنید. که کینه و نفرت باعث جراحت روح میشه و عشق ویتامین روحه....

 

آخرین آخرین پی نوشت!!!! : گفته بودم آخرین پی نوشت اما چه کنم که زهرا نذاشت! مونده بودم که این پست توش تشکر از زهرا نداره که همین الان زنگ زد و گفت یه عالمه حبوبات و گوشت و از اینجور خوراکی ها میفرسته تا برسونم به دست یه نیازمند... زهرا جونم ممنونم و هزار تا بوس... از مامان تشکر فراوون کن...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:52  توسط یاسمن  | 

میگه : گبلا (قبلا) گفته باشم من اجرتم 55 تومنه ها! میگم: باشه اشکال نداره حالا بلاخره کی تشریف میارید ؟  با لهجه غلیظ ترکی میگه: پنج شنبه ! شما بنویس چی باید بخری.... گونو (گونی) ... سومان (سیمان) ... گیر (قیر) ... ماسا (ماسه) و کاشو (کاشی) و جونم در میاد تا با موبایلی که دائم صداش قطع و وصل میشه و کلماتی که برام کاملا اسپلشون نا آشناست بفهمم آقای بنا چی نیاز دارن... میگم: حالا اوستا ما چند روز توالت نداریم؟ میگه: تگریبا (تقریبا) سه روز!

عروب روز سوم که تازه هنوز نه توالت فرنگی نصب شده نه دستشویی اوستا شال و کلاه میکنه که بره. میگم: اوستا پس توالت چی؟ میگه: اون که دیگه کار من نیست! کار من فقط زیرسازیش بود!

میگم: چرا ؟ میگه: اون دیگه کار لوله کشه... میگم: خوب چقدر تقدیم کنم؟ میگه : 35 تومن دیروز گرفتم... ( تو دلم میگم خوب پس باید بیست تومن بدم)  میبینم سخت مشغول حساب کردنه! میگه: بله میشه صد و شصت و پنج  تومن که من 35 تومن گرفتم و شما باید 13۰ تومن بدید! میگم: شما که گفتی اجرتتون 55 تومنه! میگه: بله! گفتم اما روزی 55 تومن!!! شاگردم روزی بیست تومن ازتون گرفت اونوقت من سه روز 55 تومن بگیرم؟؟!!!!!! میگم: ماشالله اوستا در آمدت از من بیشتره ها! میگه: نه بابا کاش منم درس خونده بودم. میگم: درس به چه درد میخوره کاش من بنایی یادگرفته  بودم!!!

 

  • یک دوست نازنین از بانک بلوار امام خمینی چابهار پولی به حسابم ریخته. ممکنه محبت کنه اسمشو بنویسه و بگه این پول رو باید به دست کی برسونم؟
  • برای خانواده های نیازمندمون گوشت گوسفند..گوساله چرخ شده ...برنج ...روغن و شکلات و تن ماهی تهیه کردیم بعلاوه بن خرید لباس و کمی پول نقد  ... دست همه اونایی که کمک کردن درد نکنه... (مدیرمون میگه خدایا تو که داری توسط ماها به این ها روزی میرسونی ای کاش ما رو واسطه نمیکردی و مستقیما خودت بهشون میدادی تا یه وقت جلوی ما شرمنده نشن... )
  • متشکر از خانوم فهیمی نازنین برای هدیه دادن تخت و میز تحریر و یه عالمه چیز دیگه به یه خانواده نیازمند.
  • ممنون از دوست ندیده ام زهرای عزیزم ( که بسیار مشتاق دیدنشم) برای تهیه سیصد هزار تومن بن برای خانوادهای نیازمندمون...  (تازه فهمیدم ۱۲ اسفند تولدت بوده... مطمئنم خدا وقتی میخواد فرشته های مثل تو رو بفرسته رو زمین لبریز شادی و غرور میشه... تولدت مبارک عزیز دلم)
  • میدونم این روزها ذوق خونه تکونی باعث شده کمتر تو نت بیام چیزی که هرگز سابقه نداشته!!بعد از عید جبران میکنم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:59  توسط یاسمن  | 

 

 به یمن طرح ترافیک بی ماشین رفتیم خرید و به علت کهولت سن!!! و خستگی بیش از حدمون سوار اولین ماشینی که پیش پامون می ایسته میشیم.

یه می نی بوس ..... همش 5 نفریم تو مینی بوس.  سر راهمون یه مسافر هم سوار نمیشه...   کرایه رو که  رامین میده راننده سر درد و دل رو باز میکنه و میگه: یه 100 تومنی داشتم تو کیفم نمیدونم کی بهم داده بود ، انقدر برام برکت داشت که نگو. از دیروز که یک مسافر پول خورد نداشت و مجبور شدم 100 تومنی رو بهش بدم انگار برکتم از جیبم رفته... اصلا مسافر نیست...

یه فکر بکر تو ذهنم جرقه میزنه! موقع پیاده  شدن یه  سکه 50 تومنی میدم بهش و میگم: این پولو یکی اول ماه بهم داده خیلی برکت داره بزارید گوشه جیبتون انشاء الله که کار همون صد تومنی رو میکنه! گل از گلش میشکفه و با خوشحالی عین آدمی که گنج پیدا کرده  میگه: خیلی ممنون خیلی ممنون. از اتوبوس که پیاده میشیم در جواب نگاه پرسشگر رامین ، میگم: دروغ گفتم! پوله یه سکه پنجاهی معمولی بود! اما فکر کردم کسی که این دیدگاهو داره حتما میتونه با تفکر مثبت در مورد سکه طلایی دوباره جریان واریز شدن پولو به سمت جیبش هدایت کنه! به نظرت کار بدی کردم؟ میخنده و میگه: نه! خیلی هم کار خوبی کردی ... اما خیلی بلایی!!!

 

 تشکرهای ویژه:

ممنون از جناب آقای ثمره هاشمی مشاور ارشد رئیس جمهور برای اهدای وام جهت پول پیش خونه  یه خانواده نیازمند.

 ممنون  از دوستان نازنینی که ما رو برای خرید عید برای سی خانواده بی بضاعت  یاری دادن...    فرشید ملکان ......فریبا و رضا قیدی ... کیوان اولیایی... علی خالقی...  و برادر مهربونم  علیرضا ... و  مژده نازنینم....

ممنون از بنفشه عزیزم برای هدیه دادن دو تا تخت به یه خانواده نیازمند که از خوشحالی روی پا بند نبودن  و دادن تشک برای جهاز به یه خانواده نیازمند دیگه...

یه دنیا تشکر  از خانوم کدخدا زاده نازنین برای تهیه بریس برای پای عمل شده آقای رضایی.

ممنون از مریم دوست نازنین ندیده ام  برای تهیه گوشت برای چند خانواده محتاج ...

و متشکر از نیکی  و الهام و سپیده عزیز برای هدیه کردن چراغ گاز و کمک در تهیه سیسمونی و جهاز ... (خدا کنه کسی رو از قلم ننداخته باشم)

سودی جون من منتظر تماستم هفته قبل به علت بنایی خونه نبودم.

 

 این پیغام هم برای اونایی که نگران فاطمه بودن خصوصا آلاله:

 و اما فاطمه بیمار قلبی چند پست پیش, روز هشتم در بیمارستان طبی کودکان آنژیو شد چند شب تب شدید داشت که دکتر  معالجش رو  نگران کرده بود اما خوشبختانه دو روز پیش  مرخص شد. سه هفته بعد معلوم میشه که مشکل با آنژیو رفع شده یا نیاز به عمل داره براش دعا کنید...

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:33  توسط یاسمن  | 

اونقدر این روزها فکرم مشغوله که نگو... همیشه اسفند ماه پر از دغدغه فکریه برام. درست اول فروردین تولدمه و تو اسفند یه حالی هستم... انگار یه جوری قراره دوباره به دنیا بیام! بی قرار به دنیا اومدنم!!! بی قرار رسیدن لحظه ای که سال تحویل میشه! انگار که تو این دنیا چه خبر هست!!!

حالا به همه اینها خریدهای شب عید. خرید عیدی ها... تهیه مواد خوراکی برای اون سی تا خانواده نیازمند. حل کردن مشکلات خانوادگی بچه های مدرسه!!! خونه تکونی و ایضا امسال نقاشی خونه و یه سری تغییرات دیگه هم  اضافه کنید..  نقاشها و نجار ها و نصابها هم که این روزها بره کشونشون هست!  یعنی وقت گرفتن ازشون از وقت گرفتن از صد تا دکتر متخصص معروف هم سخت تره!!!  کم مونده اسم خودمو هم فراموش کنم. تموم کارهامو میدم به تو دو لیست موبایلم بازم وقتی الارم میده دو ساعت فکر میکنم که خوب یعنی چی  این که نوشتم!!! رامین هم یه وسواس خاص داره که همه چی درست و میزون باشه و از الان بدونی که دو روز دیگه که قراره پذیرایی رو برای نقاشها خالی کنیم مثلا کتابخونه رو کجا بزاریم مبل رو کجا و الی اخر!!! منم که برعکس! میگم کائنات خودش همون موقع بهترین جا رو نشونمون میده!!! و خلاصه داستانی داریم! این پست برای اینه که بدونید زنده ام!!!! و در سلامتی کامل به سر میبرم. وگرنه الان که دارم براتون به روز میکنم رو چهارپایه پلاستیکی نشستم در حالی که دورم عین سمساریه!!! و سه تا نقاش دارن یه ریز بلند بلند ترکی حرف میزنن...

 

و اما پی نوشتهای تموم نشدنی من:

آقا جون من خیال دارم یه بخار شور بخرم و در همین راستا میخوام بدونم از خانومهای با هنر وبلاگ نویس یا وبلاگ خوان کسی میدونه کدوم مارک بخار شور بهتره؟

ضمنا میون میونجی تلفنمون هم سوخت!!! یه تلفن خوب سراغ دارید برای یک عدد خانوم که به قول رامین گوشی تلفن جزئی از وجودشه و بی تلفن میمیره!!!  که تلفنه صداش هم عالی باشه چون موسیقی متن خونه اش صدای بلند کارتون و داد دادهای اشکانه !!!!   

ممنون از نیکی  و الهام عزیز برای هدیه کردن دو تخته فرش به خانواده ای که بچه هاشون داشتن یه تشک بزرگترین آرزوشونه و روی فرش میخوابن!

ممنون از مژده عزیزم دوست نازنینی که پارسال تموم پاداش و عیدیشو کادو داد به بی بضاعتهامون و امسال هم درست وقتی که داشتم حسرت کمک پارسالشو میخوردم زنگ زد که بازم کمک کنه...

●ممنون از خانم کدخدا زاده و خانم فهیمی و سریرای نازنینم و نوه های جناب آقای رشدیه برای تهیه پرده و لوازم آشپزخانه و تشک  برای خانواده ای که داشتن تشک آرزوی بچه هاشون بوده و همچنین پرداخت اجاره خونه خانواده ای که پدرشون  در بستر بیماری افتاده.

●ممنون از جناب آقای ثمره هاشمی مشاور ارشد رییس جمهور برای هماهنگی با بیمارستان امام خمینی برای تقبل هزینه عمل قلب یه بیمار نیازمند.

و ممنون از زهرای عزیزم برای  این که صبورانه منو با اینهمه خواسته تموم نشدنی تحمل میکنه!!!!

فراموش نکنیم عید نزدیکه و نگاه ها منتظر به در... ببخشیم و مهربان باشیم...

 

* پی نوشت جدید: قابل توجه همکاران فرهنگی اگه خاطره ای از دوران تدریستون دارید هر چند تا که شد برام یا تو کامنت ها بگذارید یا ایمیل کنید تا در کتابی تحت عنوان خاطرات معلم و با نام خودتون چاپ بشه... مهم نیست ادبی بنویسید یا خودمونی . شما بنویسید ادیتش با خودم..

 



+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:52  توسط یاسمن  |