خیلی از روزها با یه کادو میاد با ناراحتی میزارتش روی میز و میگه باز دیشب دعوامون شد! حالا برام اینو خریده... یا میگه بیایید شیرین آشتی کنون بخورین آخه باز حرفمون شده بود...
میگه: شوهرم بهم گفته به خدا اگه من هرچی بگم تو گوش بدی میشم خر تو !!! منم برگشتم بهش گفتم ده! اگه هر چی تو بگی من بگم چشم که اونوقت من شدم خر تو!!!!!
بلاخره نميتونم جلوي زبونمو بگيرم نگاهش میکنم و میگم چرا فکر می کنید که زندگی زناشویی میدون جنگه و لزوما باید یکی برنده و دیگری بازنده باشه؟ يا به قول شما يكي خر ديگري!!! اصلا وقتی با این دیدگاه زندگی کنیم که داریم وارد یه رزم میشیم ناخودآگاه حالت تدافعی به خودمون میگیریم! چرا این تصور رو دارید که همسرتون... شریک زندگیتون... رو به رو تون ایستاده؟ چرا فکر نمیکنید که کنارتونه... تکیه گاهتون و شریک شادیها و تلخکامی هاتونه... اون بچه بیچاره چه گناهی کرده؟
میگه: آره اون که دیگه از دست دعواهای ما دلش خونه! تي شرتي رو که دیشب کادو گرفته میندازه رو میز با دلتنگی نگاهی بهش میکنه و میگه تازه اینم که برام خریده بهم تنگه...
ساعتي بعد میگه یاسمن فکر میکنی اگه بهش زنگ بزنم کوچیک شدم؟ با لبخند نگاهش میکنم و میگم ابدا... گذشت زیباترین و مثبت ترین انرژی ها رو داره و تو دلم میگم به شرطی که طرف مقابلت بفهمه!!!!!
پي نوشت:دوستاي خوبم تو بلاگ اسكاي دلم براي خوندن نوشته هاتون يه ذره شده اما بلاگ اسكاي برام ف ي ل ت ر ه... اگه كسي ف ي ل ت ر ش ك ن داره برام بزاره. ممنون.
شریک تجربه های خوب روحانیم... تکیه گاه لحظه های تنهاییم... سنگ صبور دلتنگیهای سفرم.. همراه نازنینم.... مهربان من... باشد که این سفر آنهم در کالبدی که او (خدای مهربانمان) به ما داده است زیباترین تجربه های روحانی را به ما هدیه کند.....
ميگه: ديگه افتادي تو سرازيري ها...
ميخندم و میگم: چطور؟
ميگه: خوب ديگه اگه 80 سال هم عمر مفيد داشته باشي ديگه وقتي رفتي تو 41 افتادي تو سرازيري...
ميگم: اي كلك پارسال كه خودت رفتي تو 40 سال گفتي ديگه چل چليم شروع شد حالا كه نوبت من شد افتادم تو سرازيري!!
بعد نگاهش ميكنم ... اونقدر عميق كه انگار روحشو از پشت ني ني چشماش ميبينم..
ميگه چي شد؟ چرا ساكت شدي...
سالها عين برق و باد از جلوي چشمام ميگذره... ياد اولين باري ميفتم كه ديدمش... نگاهش همينطور معصوم و مهربون بود.... اولين باري كه ديدمش هرگز فكر نميكردم يه عمر همدم و مونسم ميشه... شريك شاديها و غمهام...
ميگم: رامين يادته اولين باري كه همديگه رو ديديم... چشاش برق ميزنه... ميگه آره... نگاهمو ميدوزم به چند تا موي نقره اي كنار شقيقه اش و ميگم چقدر بزرگ شدي...
ميگه تو هم همينطور... و چشماش پر اشك ميشه.. ....
با صدايي كه از بغض ميلرزه ميگم: ديوونه چرا حالا گريه ميكني؟
ميگه: آخه رسيدن به تو بزرگترين آرزوم بود. اشك شور از روي گونه ام ميغلطه و ميگم خوب حالا كه 16 ساله كه در كنارتم... نكنه داري از ناراحتي گريه ميكني !!! و دو تاييمون ميزنيم زير خنده...
ميگه: راست ميگي ها 28 فروردين سالگرد ازدواجمونه... اي زبل همه اينا رو گفتي كه كادو يادم نره!!!!!
ميگم: نه بابا ديگه يه سرويس جواهر ناقابل كه اين حرفا رو نداره!!!!!
پي نوشت: براي همه تون زندگي پر از عشق...آرامش... صداقت سلامت و صد البته ثروت آرزو ميكنم...
پي نوشت دو: همچنان براي شبنم عزيزم كه اونور دنيا داره شيمي درماني ميكنه محتاجم به دعا با اون دلاي صاف و مهربونتون...
پی نوشت سه: میدونم که مامان نازنینم وبلاگمو میخونه پس از همینجا دستای قشنگ اون و بابا رو به خاطر تموم زحمتایی که تو عید بهشون دادیم میبوسم و میگم عاشقانه دوستتون دارم و چشم انتظار دیدنتون...