عسل رو توی شیر داغ میریزم و به دنبال شیشه دارچین میگردم .... یه زمانی شنیده بودم که این معجون برای سرفه خیلی خوبه... فکر میکنم اگه هیچ فایده ای هم نداشته باشه نوشیدنی گواراییه... گرچه برای من که از ساعت 3و نیم دیشب یک لحظه هم نتونستم چشم روی هم بزارم، الان یه لیوان نسکافه که از کسلی درم بیاره واجب تره.
میدونم اون چه باعث بیخوابیم شده چیزی نیست جز زن دوم! فیلمنامه ای بسیار زیبا که که اجازه ساخت فیلمش داده نشده و با کمی تغییرات چاپش کردن. دو سال پیش هم شبی که خوندنش رو شروع کردم تا صبح خواب و بیدار بودم... با خودم فکر میکنم تو این معادله کی مقصره؟ زنی که شوهرش رو به خاطر رسیدن به خواسته های احمقانه اش رها میکنه و میره اونور آب و حالا بعد از 5 سال برگشته و دلش میخواد که شوهرش تو این 5 سال منتظر مونده باشه؟با همون احساس 5 سال پیش؟ شوهری که تموم تلاشش رو برای نرفتن زن و بچه اش میکنه ولی نتیجه ای نمیبینه و حالا درست زمانی که خوشبختی رو در آغوش گرفته برگشتن زن و بچه اش همه جی رو خراب میکنه؟ یا زن دومی که در اوج تنهایی و بی کسی به مردی بر خورده که تنها تر از خودشه ... واقعا علت حضور نفر دوم در قلب همراه زندگیمون چی میتونه باشه و تو این اتفاق کی مقصر واقعیه؟ ![]()
* همچنان بهتون پیشنهاد میکنم که به وبلاگ علیرضای عزیزم سر بزنید و از طراحی های زییاش لذت ببرید...
* به علت شیوع آنفلونزای مرغی در کشور دوست و همسایه ترکیه، سرماخوردگی هاتون رو جدی بگیرید و حتما به پزشک مراجعه کنید.. ویروس آنفلوآنزا در دمای 70 درجه از بین میره پس مرغ پخته شده و تخم مرغ سفت مشکلی نداره... بهتره مرغ خام رو با دستکش پاک کنید و تخم مرغ رو قبل از شکستن خوب بشورید..
.
شوالیه ای به دوستش گفت بیا با هم به صحرا برویم میخواهم به تو ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیز یخواهد در حالی که برای سبک کردن بار ما کاری نمیکند...
دیگری گفت: خوب من هم میایم تا ایمانم را نشان دهم.
همان شب به قله کوه رسیدند..... از درون تاریکی آوایی را شنیدند که میگفت : سنگهای روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید.![]()
شوالیه اول گفت: دیدی؟ بعد از این کوهنوردی میخواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم! من که اطاعت نمیکنم! شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسیدند سپیده دم بود و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگهای شوالیه پارسا تابید... سنگها الماس بودند الماس ناب! ![]()
استاد میگوید: تصمیم های خداوند اسرار آمیز اما همیشه به سود ماست...
اینم یه چیز بی ربط!
*این قصاب نازنین ما ظاهرا چشماش دچار مشکل شده چون همیشه گوشتی رو که وزن میکنه 100گرم بیشتر میبینه!
یا شایدم این یه بیماری مخصوص قصابهاست!
راستی یه سوال: کسی میدونه چرا کیس کامپیوتر من یه لرزش خفیف داره؟ این لرزش رو به موس و کی بورد هم منتقل میکنه و جدا اعصابمو موقع کار کردن خورد وخاکشیر میکنه!
· و یه خبر: یه سری به وبلاگ علیرضای نازنین برادر قند و عسل بنده بزنید و کارهای بسیار زیباشو ببینید و لذت ببرید. از نظراتتون هم بی بهره نگذاریدش. ممنون. ![]()
....(اینم برای اون دسته از دوستانی که کامنت گذاشته بودن و پرسیده بودن!)
مهربون بود و دوستداشتنی... عین بابا نوئل تپل بود با دو تا چشم سبز رنگ
....... همیشه خنده رو لباش بود حتی این روزای آخر که دیگه ناتوانی عاجزش کرده بود... شوخی نیست 7 سال فلج باشی و دیگران بلند و کوتاهت کنن... یادمه آخرین بار وقتی داشتیم میبردیمش بیمارستان گفت: یاسی جون دعا کن من دیگه زنده از در این بیمارستان نیام بیرون... گفتم: اه مادرجون! این چه حرفیه میزنی خدا نکنه... (مادر مادرم بود... یه سید نازنین) بعد رفت تو کما... و البته به آرزوش رسید و زنده از در اون بیمارستان بیرون نیومد... ![]()
یادمه پشت گردنش جای بریدگی های ریز ریز بود.. اولین بار که دیدم گفتم: مادرجون اینا جای چیه؟ گفت: اینا جای حجومته (حجامت) اون موقع ها که ما جوون بودیم میگفتن حجومت برای سلامتی خوبه!!!
مادربزرگ نازنینم از پریروز تا حالا که تصمیم گرفتم برای میگرنم برم حجامت کنم حتی یک آن چهره زیبا و دوستداشتنی ات از جلوی چشمام دور نمیشه... چه خوبه که آدم وقتی رفت، عین تو، فقط ازش خوبی بمونه...
خوب من خیال دارم عین مادربزرگای قصه ها برم حجامت کنم
... کسی تا حالا حجامت کرده؟ یا چیزی ازش در رابطه با میگرن شنیده؟شنیدم در درمان میگرن خیلی موثره...
*سانی عزیزم گرچه دیره ولی رفتن امیرو تسلیت میگم.
.. اما بدون که اونجایی که اون رفته از اینجایی که ما هستیم قطعا خیلی بهتره...
من نمیدونم این چه داستانیه که من هر بار یه نفر را به غلط قضاوت میکنم (که اگه درستم قضاوت کنم بازم غلط زیادی میکنم! چون قضاوت کردن کار خداست نه بنده خدا) به یه ماه نمیکشه که یه اتفاقی میفته که من از قضاوت کردنم عین یک حیوون وفادار و شب زنده دار (سگ) پشیمون میشم! ژاور رو که یادتونه تو بینوایان ! تو پست شب یلدا نوشتم که یه نفرو داریم عین ژاور! همیشه فکر میکردم که این خانوم دل خیلی سنگی داره..!! اما امروز برای اولین بار گریه کرد! دلم براش کباب شد حالا فهمیدم که پشت اون چهره جدی و خشک چه آدم دل نازکی هست... از بدبختی و بلاهایی که از دو سالگی سرش اومده گفت... از مادرش که از صد تا نامادری بیشتر بهش ظلم کرده و بدترین ظلمشون این که یه دختر زرنگ و عاشق درس رو تو 14 سالگی شوهر دادن...اونم به کسی که اصلا دوستش نداشته... که البته اون با هر بدبختی بوده درس خونده ... از شوهرش که چقدر در حقش ظلم کرده... از بچه هاش که با این که میدونن مادرشون چقدر نیاز به محبتشون داره بیشتر طرف بابایی هستن که سالهاست رهاشون کرده و رفته فقط به این خاطر که پول و سرویس دهیش بیشتره... از خواهراش که تموم مهربونی هاشو با نامهربونی جواب دادن... خلاصه انقدر گریه کرد که نگو... میگفت میدونم رفتارم با همه خشک و سرده ولی انقدر فشار ناملایمات زندگی رو تحمل کردم که دوست دارم یا یکی رو بکشم یا خودمو بکشم... اون میگفت و اشک میریخت و من تو دلم میگفتم خدایا منو ببخش که باز زود و نادرست قضاوت کردم... بهش پیشنهاد کردم که با یه روانپزشک مشورت کنه شاید کمی از این بار که سالهاست روی روحش سنگینی میکنه برداشته بشه... و از خدا بابت این که باز نشونه ای رو سر راهم گذاشت تا هم بدونم که قضاوت کار اشتباهیه هم قدر زندگیم و خانواده ام رو بدونم تشکر کردم... ![]()
* میدونی بدترین چیز چیه؟ اینه که ساعت یکربع به یک ظهر درست موقعی که دلت از گرسنگی داره ضعف میره بری سر یخچال تا پلوخورشت فسنجون خوشمزه ای رو که از دیشب اضافه اومده بزاری گرم شه و هر چی بگردی ظرف پلو رو پیدا نکنی و وقتی که نا امید از تو یخچال بیای بیرون ببینی ظرف خالی برنج رو ماشین لباسشوییه! و بفهمی که شوهر نازنینیت
امروز نهار برده! و تازه مجبور شی بری برنج بشوری و در انتظار پختنش لحظه شماری کنی! ![]()
*کسی میدونه برای رهایی از شر میگرن چه میشه کرد؟![]()
پارسایی ناگهان دید که از تمام ثروتش محروم شده میدانست خداوند در هر شرایطی به او کمک میکند. بنابراین دعا کرد: پروردگارا بگذار در مسابقه بخت آزمایی برنده شوم. سالها و سالها دعا کرد و هنوز فقیر بود. سرانجام روزی در گذشت و از آنجا که مرد بسیار پرهیزگاری بود مستقیم به بهشت رفت. هنگامی که به آنجا رسید حاضر نشد وارد بهشت شود. گفت: خداوندا من تمام زندگی ام را مطابق با آموخته های مذهبی ام زیسته ام و تو هرگز نگذاشتی که من در مسابقه بخت آزمایی برنده شوم ... هر قولی که به من دادی دروغ بود...
پروردگار پاسخ داد: بنده خوبم من همواره حاضر بودم در برنده شدنت کمک کنم اما تو حتی یک بار هم بلیط بخت آزمایی نخریدی!!! ![]()
هر بار این داستانو میخونم به این فکر میفتم که هر کدوم از ماها در طول زندگیمون چند بار خواسته ای از خدا داشتیم که برای رسیدن بهش هیچ تلاشی نکردیم و بعدم گله مند از خدا که چرا خواسته مون رو بر آورده نکرده ؟
*از همه اون دوستای خوبی که به علت اشکال در صفحه نظرات برام ایمیل زدن یا آف لاین گذاشتن و بابت ایده شب یلدا تشکر کردن ممنونم... نمیدونم چرا گاهی این صفحه نظرات باز نمیشه... ![]()
*راستی کسی میدونه این شیشه های قطره دارویی ایران رو کدوم کارخونه در پیتی میسازه؟ بچه ات داره تو تب میسوزه نیم ساعت باید معطل شی تا از قطره چکون با ناز و غمزه یه قطره استامینوفن بچکه!!! یا این که یه دفعه یه خروار قطره میریزه تو قاشق!!!![]()