تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

 

 این پست جوابی است به حمید که برای پست قبلیم کامنت گذاشته...

برادر محترم حمید جان سلام.

اولا از حسن توجهت به وبلاگ بنده ممنون. دوم این که ای کاش شما که انقدر قشنگ بلدی یه تنه به قاضی بری لااقل آرشیو دو ساله منو در بلاگ اسکای میخوندی بعد نظر میدادی که من درد دیگرون رو میفهمم یا نه! راستش من معمولا عادت دارم اگه کسی از سر نادانی بهم توهین کرد از کنارش بگذرم و بزارم به حساب این که شرایط زندگی اونو مجبور به این کار کرده. اما تو چون خودت خواستی که جوابتو بدم این کارو کردم. حمید جان اگه تو کشورمون آدمایی داریم که محتاج نون شبشون هستن قطعا من معلم با حقوق ناچیزی که میگیرم ! مسببش نیستم! من اگه تو کلاسام یا تو وبلاگم سعی میکنم به نوعی تنشها و استرس ها رو کم کنم  میخوام یه جوری فشارهایی رو که این روزها روی همه آدماست کم کنم. (تازه اگه بتونم) ببین حمید جان خیلی کار زشتیه که آدم در مورد کسی که نمیشناسه قضاوت کنه. این درست نیست که من بیام تو وبلاگم بنویسم که آهای مردم من ماهی انقدر از حقوقم رو میدم به اونایی که نیازمندن... یا بگم که تو این چند ساله هر چی پس انداز کردم دست این و اونه که خیلی هاشون گرفتن که چند روزه پس بدن و به سال رسیده و نتونستن بدن و من حتی برای این که خدای نکرده شرمنده نشن یه تلفن هم بهشون نمیکنم... و بازم اگه کسی نیاز داشته باشه همین کارو میکنم.... (هفته پیش خواهرم میگفت چند سال دیگه که به خاطر پول قرض دادنهات به این و اون و ضامن شدنهات افتادی تو زندون میگی ای خدا اینهمه به این و اون کمک کردم حالا یکی نیست یه کمپوت برام بیاره!!!)  میدونی آقا حمید که فکر کردی من یه معلم بی خیالم که میخوام به همه درس بی خیالی بدم کاش میدونستی که اگه یه آدم فقیری رو به من معرفی کنن تا کمی از بار مشکلات مالی شو کم نکنم خیالم آروم نمیشه. کاش میدونستی که من خیلی از اوقات پا روی خیلی از خواسته هام گذاشتم تا بتونم خواسته خیلی های دیگه رو برآورده کنم...کاش میدونستی  که من تو کلاسام هم اولین کاری که تو جلسه اول میکنم تهیه یه فرمه که پیش خودم محفوظه فقط برای این که بدونم شاگردام در چه شرایط مالی هستن تا اگر نیازمندن بهشون کمک بشه... تو  میدونی که من و شوهرم در سال چقدر  از در آمدمون رو صرف کسانی میکنیم که نیازمند هستن؟ این کوچکترین کاری هست که برای یه انسان میتونیم بکنیم حتی دخترم نگار هم گاهی که یه نیازمند به ما معرفی میشه از پس اندازش کمک میکنه تا در لذتی که ما میبریم سهیم باشه. دوست خوبم شعار دادن یا خصمانه با دیگران برخورد کردن دردی رو از مردممون دوا نمیکنه اگه تونستی به جای شعار دادن و محکوم کردن دیگران دست یه نیازمندو بگیری اون ارزش داره. درضمن اینم یادت باشه که خیلی از آدما عادت کردن به این که بشینن و چشمشون به دست دیگران باشه.. به جای این که خودشون برن زحمت بکشن تا یه ماشین خوب بخرن میرن رو ماشینهای دیگران خط میندازن!  امیدوارم تو جزو اون دسته نباشی که به جای لذت بردن از داشته های دیگرون و تلاش برای رسیدن به یه زندگی خوب ناله و نفرین به درگاه خدا میکنن و فکر میکنن اونایی که دارن حقشون رو خوردن. این دنیا پر از نعمته و نعماتش تموم شدنی نیست ... به اندازه همه مردم... منتهی باید برای به دست آوردنش تلاش کرد..... دیدت رو نسبت به زندگی و مردم عوض کن تا چهره دیگه زندگی رو ببینی...  ضمنا دوست خوبم اگه سر کلاس خوب درست رو میخوندی میدونستی که صرف رو اینجوری مینویسن...



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 15:7  توسط یاسمن  | 

       یه تمرین خیلی باحال برای روزایی که خیلی خسته کسل و عصبی هستید....           عیدی امروزتون... تمرین اتاق ترس..

چشماتون رو ببندید چند تا نفس عمیق بکشید و تصور کنید که از پنجره ای به اتاق کوچکی نگاه میکنید.داخل اتاق تاریک و مه گرفته است یه مه غلیظ که اصلا نمیتونید هیچ جسمی رو توش تشخیص بدید. پشت سرتون یه کامیون ایستاده و مردان قوی هیکل یه دستگاه رو از کامیون پیاده میکنن. اونا دستگاه رو هل میدن و میارن کنار روزنه ای که به اتاق راه داره. بعد یه لوله مثل لوله جارو برقی رو بهش وصل میکنن، یکی از اونا دستگاه رو روشن میکنه و شما میبینید که تمام مه اتاق کم کم مکیده میشه داخل دستگاه. بعد مردها دستگاه رو باز میکنن داخل کامیون میزارن و از اونجا دور میشن. حالا برید داخل اتاق. به اطراف نگاه کنید. مه کاملا از بین رفته و رایحه دل انگیزی فضای اتاق رو پر کرده و صدای ملایم و خوش آیندی که به سختی شنیده میشه به گوش میرسه. اتاق 5 تا پنجره بزرگ داره یکی یکی به طرف اونا برید و پرده ها رو کنار بزنید تا نور خورشید بیاد توی اتاق... حالا دوباره اتاق رو نگاه کنید چی می بینید؟

 این اتاق نماد کالبدهای درونی عاطفی و ذهنی شماست که آکنده از ترسه... با این تمرین اون ترسی که در درونتون رخنه کرده از بین میره و احساس سبکی میکنید... تمرین بسیار عالی هست یه بار امتحان کنید و نتیجه فوق العاده اش رو ببینید...

راستی نگاری هم آپدیته..

 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 17:11  توسط یاسمن  | 

مامانم میگه روی سر آدمای سالم یه تاجه که فقط آدمای بیمار  اون تاجو میبینن...

تا حالا شده فکر کنی عین ابر سبکی انقدر سبک که باد تو رو میتونه همه جا ببره؟ انقدر سفید که حتی یه خال سیاه غم هم رو دلت نیست؟ نه اصلا فکر کنی عین مهی.. یه مه رقیق... خودتو شل کنی و بسپری دست باد؟ خل شدم نه؟ دو روز گذشته حس میکردم یه سنگ بزرگ رو قلبمه هر بار به اشکان نگاه میکردم بغضم میترکید. تا برسیم مطب دکتر و جواب آزمایش رو به دکتر نشون بدیم هزار بار مردم و زنده شدم تا دکتر گفت که یه کمبود آهن ساده است و با خوردن شربت آهن حل میشه. همون لحظه حس کردم شدم عین یه ابر ...سبک و رها از هر غمی... و فقط خدا رو شکر میکردم که بازم شادی رو به خونواده ۴ نفری مون برگردوند... از همه تون ممنونم همه اونایی که دعا کردید همه اونایی که تلفن زدید تا بفهمم که غم و دلتنگی من براتون مهمه... همه اونایی که با کامنتهای قشنگتون بار غمم رو سبک کردید... خوب حالا برای این که یه کم تلافی اون ناراحتی های دیروز رو در بیارم نگار یه مسابقه گذاشته بهش یه سر بزنید...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 15:23  توسط یاسمن  | 

امروز میخوام برای تو بنویسم.. برای تو که همیشه تو بدترین لحظه های زندگیم منو رو شونه هات حمل کردی ..برای تو که همیشه اولین کسی بودی که به کمکم اومدی برای تو که منو به آرزوهای غیر ممکنم رسوندی برای تو که دلتنگی هامو با موهبت هات به شادی تبدیل کردی. برای تویی که خیلی اوقات یادم میره که تو هستی که زندگیمو انقدر شیرین کردی...گاهی اوقات یادم میره که صاحب تموم داشته های زندگیم تویی حتی جسمم. برای تو که رامینو به من دادی که بتونم وقتی دلتنگم سرمو رو شونه های مهربونش بزارم و ببارم... برای تو که نگارو به من دادی تا لذت شیرین دختر داشتنو تجربه کنم. برای تو که اشکانو بهم هدیه دادی تا بفهمم هر چیزی با اراده تو امکان پذیره... امشب دلم خیلی گرفته... میدونی که چقدر نگران و مضطربم.. نگران جواب آزمایش اشکان و تا دوباره برم و تکرارش کنم و جوابشو بگیرم نصف جون شدم.. رامین میگه تو چرا باز مهربونی های خدا فراموشت شده. یادت رفته که خدا اشکانو به ما هدیه داده.. هدیه رو که پس نمیگیرن میگیرن... وقتی باهام حرف میزنه حس میکنم این تویی که داری از دریچه چشمای مهربونش به من نگاه میکنی.. این تویی که داری از طریق رامین با من حرف میزنی و شرمنده میشم شرمنده به خاطر تموم بی معرفتی هام...  نازنین من، خدای مهربونم، منو ببخش اگه گاهی گرمی حضور تو رو در دردونم کمتر حس میکنم...

بیرون یه دوره گرد داره با نی علی گویم علی جویم رو میزنه و چقدرم زیبا میزنه... یه جورایی دلم میلرزه... چشمامو میبندم و یاد حرف دایی مهدی میفتم که میگه فکر میکنید شب تا صبح که شماخوابید کی کائنات رو اداره میکنه؟ خدا! خوب صبح تا شبم بسپرید دست همون!!! که انقدر خوب اداره میکنه.. اشکای شورم گونه مو نوازش میدن و از رو گونه هام میریزن روی کیبورد... حس میکنم میتونم تا صبح ببارم و ببارم... فردا عصر جوابو میبرم پیش دکترش... باید صبور باشم... باید قوی باشم... باید ایمانمو به تو بیشتر کنم... باید... و لابلای بایدها گم میشم... برای اشکان کوچولو دعا کنید...



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 21:9  توسط یاسمن  | 

داریم به مهر ماه نزدیک میشیم ماهی که سالهاست برای من بوی مدرسه میده...  ۳۸ سال از عمرم میگذره ولی هنوز نزدیک مهر ماه که میشه مثل بچه مدرسه ای ها با شور و شوق میرم که مانتوی نو بگیرم... کفش جدید ... مقنعه جدید و دفتر نمره جدید... تا دوباره شوق کودکی رو با اومدن مهرماه یه جور دیگه ای تجربه کنم.. خیلی اوقات سر کلاس میرم اون ته رو نیمکت میشینم... وقتی بچه ها مشغول کاراشون هستن... میرم که لذت ناب نوجوونی رو یه جورایی پشت اون نیمکتها و میزهایی که پرن از اشعار عاشقونه  تا انواع و اقسام تقلب ها یا فحشهایی که نثار معلم و مدیر و ناظم کردن تجربه کنم... میرم تا شیرینی عاشق بودنو دوباره با تموم سلولهام حس کنم... میرم تا لذت انتظار با تموم دلشوره هاش برام تکرار بشه... من عاشق تدریسم... چقدر دلم برای اون روزایی که ۳۰ جفت چشم به دهنت دوخته شده تا تو براشون از ناگفته ها بگی تنگ شده... برای روزایی که شور و شوق رو تو نگاه تک تک بچه ها میبینی... برای روزایی که سنگ صبور دختری میشی که ناخواسته عاشق پسری شده که هیچی نداره! و حالا اومده که تو راهنماش باشی... برای نگاه معصوم ومهربون دختری که فکر میکنه تو فرشته نجاتشی و میتونی با یه اجی مجی تموم غصه هاشو دود کنی ... دلم برای مهر تنگ شده... راستی یه سوال به نظر شما شهریور چه رنگیه؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 13:26  توسط یاسمن  | 

واسه همه دکتری میکنم جز خودم!!!! محمد میگه بابا شماها خل هستید میرید مطب دکتر متخصص  یه عالم ویزیت میدید بعد که نسخه تون رو پیچیدید میایید خونه به یاسمن زنگ میزنید که فلان دارو رو بخوریم یا نخوریم!!! بعدم هر چی اون گفت گوش میکنید... چند ماه پیش شوهر خواهرم (شهرام) از مطب دندون پزشکی زنگ زده که یاسمن من اینجام دکتر میگه باید دندون عقلت رو روت کانال کنی به نظر تو روت کانال کنیم یا بکشم؟ که البته دکتر بعد از این! که من باشم گفتم نه بکش چون پوسیدگیش زیاده و ارزش روت کانال کردن نداره  و خصوصا وقتی دندون بغلیش کاملا سالمه که البته بعدا که با یه دکتر دندون پزشک دیگه صحبت کرد اونم نظر منو تایید کرد و بلاخره دندون عقلش رو کشید... خلاصه این که از این به بعد اینجا مشاوره پزشکی هم میکنیم!! الغرض! دیروز اومدم از روی زمین گوشی تلفن رو بردارم بزارم رو دستگاه که زانوی چپم تا شد و دیگه نه باز شد نه بسته! و همینطور چلاق موندم... خلاصه لی لی کنان (سالها بود لی لی نکرده بودم و قیافه ام دیدنی بود!) رفتیم یه دکتر ارتوپد و بعد از عکس و تفضیلات فعلا استراحت و بانداژ و دارو داده تا شنبه برم برای ام آر آی... تموم راه فکر میکردم که این پای بیچاره چی میخواد به من بگه... میدونید که کائنات با زبونهای مختلف با ما حرف میزنه و یک راهش هم حرف زدن از طریق بدنمون هست... درد دیونه ام کرده بود و من عین خلها با خودم میگفتم آخه تو دو ماهه چی میخوای به من بگی؟آخه دو ماه بود که این زانوم برام پی ام!!! میداد و حتی تو خواب با دردش آف لاین میذاشت! ولی فونتش برای من قابل خوندن نبود تا این که دیروز دیگه از دست خنگول بودن من قاط زد و هنگ کرد! هی میگم یعنی زیاد کار میکنم جسمم برام استراحت میخواد؟ قراره حال یه فلج رو بفهمم؟ نیازه که یه کم درد جسمی داشته باشم؟ نمیفهمم به خدا نمیدونم این پا قراره چه درسی به من بده....



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 14:50  توسط یاسمن  | 

زندگی میتونه یه بازی باشه یه بازی قشنگ... مثل منچ... مار و پله... ایروپولی ... اسم فامیل... دبلنا... حکم... لی لی... هفت سنگ... زو...یه قل دو قل...  چمیدونم هزاران بازی که از کودکی باهاش خاطره زیاد داریم... هر کدوم از این بازیها که گفتم میتونن ما رو با خودشون بگیرن بچرخونن و بچرخونن و ببرن تو قلب  روزهای خوب کودکی... اون روزایی که قلبامون اصلا معنی کینه و نفرت و دورنگی رو نمی فهمیدن... اون روزایی که جنس قلبامون از یه ماده قابل انعطاف و نشکن بود که هیچ جور نمی شکست... نه مثل بزرگترا که قلباشون از نازک ترین شیشه ها بود.. برای این که از بازی زندگی لذت ببریم باید فکر کنیم که برد و باختش اونقدرها هم مهم نیست... مهم اینه که همه تلاشمون رو برای رسیدن به اون هدف بکنیم ولی اگه یه جای بازی، مار بازی نیشمون زد و از دمش لیز خوردیم و افتادیم پایین باید تلاش کنیم که تاسمون اون عددی که میخوایم رو بیاره تا بتونیم از نردبونش دوباره بریم بالا... اینطوری وقتی ذهنمون رو معطوف حال بکنیم نگرانی آینده  یا به عبارتی ترس از اتفاقات آینده نمیتونه ما رو عذاب بده.... یه ذره سخته ولی اگه تلاش بکنیم میشه... در موردش فکر کنید تا بعدا بگم چطوری میشه با بازی زندگی از سد سختی ها و مشکلات عبور کرد...

راستی یه روش برای از بین بردن حسادت توی یه کتاب که ساحل قشنگم  برام خریده دیدم که چون پست قبلیم در مورد حسادت بود اینجا مینویسم چیز جالبی هست...

تمرین نمودار حسادت: یه ورق کاغذ رو به سه ستون تقسیم کنید و تو ستون اول بنویسید چه کسی؟ ستون دوم چرا؟ و ستون سوم اقدام یا پادزهر.... خوب حالا به هر کسی خدای نکرده حسادت میکنید اسمشو تو ستون اول بنویسید تو ستون دوم دلیل حسادتون رو و تو ستون سوم اقدامی که میتونه در رفع حسادت موثر باشه به نظر من که خیلی جالب بود...

الان فهمیدم تولد ویولت نازنینه یه سر بزنید یه تبریکی بگید تولد سورپرایزه....



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 14:30  توسط یاسمن  | 

شاید یکی از بدترین بیماریهایی که تو دنیا وجود داره حسادت باشه... نمیدونم تا حالا با آدمای حسود در تماس بودید یا نه؟ از روزایی که تو مدرسه با یه همکلاسی حسود طرف بودی که قبل از امتحان از جواب دادن به سوالت با جمله منم به خدا بلد نیستم طفره میرفت تا اونی که لابلای ورقه ات میگشت تا یه اشتباه کوچیک پیدا کنه و یه جوری یه کاری کنه تا نمره تو کمتر بشه یا اونی که سر امتحان اونقدر دولا میشد رو ورقه تا آرتروز بگیره ولی تو نبینی چی نوشته!!! تا اونی که به قبولیت تو دانشگاه حسادت میکرد یا میدید که فلان لباس قشنگ رو خریدی به روی خودش نمیورد یا نگاه حسادت بارشو از روی صورت قشنگت میدزدید تا مجبور نشه بگه چقدر امروز قشنگ شدی...یا فلان وسیله نو رو تو خونه ات میدید و جوری رفتار میکرد که یعنی من نفهمیدم این نو هست که مبادا یک مبارک باشه ناقابل بگه... یا حتی اونی که یه قول سانی یه کامنت ناقابل برات نمیزاره که مبادا...   حسادت واقعا یه بیماری مهلکه که مثل خوره روح آدمو از درون میخوره...جالب اینجاست که اکثر آدمای حسود متوجه نمیشن که نگاه یا حرکات حسادت بارشون رو دیگران میفهمن... خوب چرا به جای حسادت کردن تلاش نکنیم که ما هم موفق تر بشیم؟ اگه من نمیتونم یه نقاش خوب یه موسیقیدان خوب، یه نویسنده خوب، یه آشپز خوب، یه.....  بشم به جای حسادت کردن به اون نقاش یا نویسنده یا آشپز یا... تلاش کنم تا تواناییهامو پیدا کنم و در اون زمینه ای که استعداد دارم موفقیت پیدا کنم؟ تا وقتی که  یه قلب مهربون... یه صدای پر مهر... یه نگاه پر از عشق... میتونه بهت یه دنیا شادی ببخشه میتونه تو رو از ته تاریکی ها و غم ببره به اوج شادی و نور... تا میشه مهربون بود چرا حسادت؟ وقتی میشه از شادی های دیگرون شاد شد از موفقیت های دیگرون احساس لذت کرد چرا باید اجازه بدیم که دیو حسادت در درونمون خونه کنه؟ بیایید تو قلبامون تا میشه جا برای عشق باز کنیم اونوقته که دیگه حسادت جرئت نمیکنه پاشو اونجا بزاره...

پی نوشت: دو روزه از شمال اومدم ولی بدجوری سرما خورده بودم این بود که دیر آپدیت کردم..

پی نوشت دو: نگارم پریروز یه غش حسابی کرد که ما رو سکته داد وقت کردید یه عیادتی ازش بکنید!!!

پی نوشت 3: هیچکس نمیگه من چطور میتونم لینکامو اضافه کنم؟

 

 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 15:5  توسط یاسمن  | 

اینم عکس اشکان کوچولو سوار بر ماشین تو حیاط مامان اینا.... متنو بعدا مینویسم چون فعلا عجله دارم....


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 16:49  توسط یاسمن  | 

یه نقص مادر زادی که زیاد هم مهم نبود باعث شد تن به ازدواجی بده که مسیر زندگیشو دگرگون کرد... انقدر اتفاقات بد تو زندگیش افتاده که من موندم چطور سر پاست!!! مادرش که عزیزترین کسش بود سرطان گرفت و فوت کرد ... برادرش که تنها امیدش بود معتاد شد... شوهرش دچار یه بیماری روانی شد و بزرگ کردن بچه ها و بار زندگی افتاد رو دوشش... اما وقتی میبینیش تموم آرامش دنیا تو نگاهش موج میزنه.... انگار نه انگار که اون دختر پر شر و شور که روزی یه زندگی عالی رو تو آرزوهاش جستجو میکرد الان رو شونه های ضعیفش باید بار به این بزرگی رو حمل کنه... بدترین اتفاقات زندگیشو اونقدر با شوخی و خنده میگه که آدم به جای گریه خنده اش میگیره... بعدشم میگه خدا روشکر من راضی ام... و من جلوی خودم شرمنده میشم که برای چیزای مسخره مثل این که مثلا چرا مسافرتم به شمال یه هفته عقب افتاده یا چرا خواهرم نتونسته باهام بیاد مسافرت یا چرا دندونسازی ام انقدر طول کشیده!!! یا چیزای مسخره تر ناراحت میشم ... خدایا این آدما واقعا آدم نیستن یه فرشته ان در قالب یه آدم .... اگه یادتون باشه اون موقع ها که تو بلاگ اسکای مینوشتم یه پستمو به نشانه ها اختصاص داده بودم این آدما یا بهتره بگم این فرشته ها  و زندگی هاشون یه نشانه هستند برای ما که بتونیم روحمون رو به اون درجه از تعالی برسونیم...

پی نوشت: تولد اشکانو فردا میگیریم و فردا عکسشو میزارم... پی نوشت دو: اگه به همه نمیرسم سر بزنم عذرمو بپذیرید اینجا کانکت شدن یه کم سخته اومدم تهرون حتما تلافی میکنم...

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 17:18  توسط یاسمن  | 

سلام به همه شما دوستای خوبم... من شمالم خونه مامان اینا .... جاتون خالی تو همون بهشت زیبا با همون فرشته های نازنین که اگه فقط کمی دقت کنی بالهای طلایی شون رو میبینی... دیروز اومدم و فرصت نشد که کانکت بشم... ممنون از همه اون عزیزانی که تولد اشکان رو تبریک گفتن.. آره اشکان کوچولوی شیطون دیشب یه ساله شد ولی ما مراسم تولد رو گذاشتیم دو شنبه که بابا رامینش هم باشه چون دوشنبه میاد شمال... سه شنبه عکس تولد رو میزارم....

                                     اشکان ناز مامان تولدت مبارک...



+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 15:23  توسط یاسمن  | 

نه باورم نمیشه... چطور ممکنه... اینا عاشق هم بودن ... برای رسیدن به هم انقدر با خانواده هاشون جنگیدن که من فکر میکردم عاشق تر از اینا دیگه پیدا نمیشه... آخه چی میتونه اینطوری یه زندگی رو از هم بپاشونه؟ رامین میگه: پول یاسمن... پول... وقتی هر چی بدویی نتونی اون زندگی رو که دلت میخواد واسه زن و بچه ات فراهم کنی هی خسته و خسته تر میشی ... بعد بهونه گیر میشی و فکر میکنی با بهونه گرفتن از زنت یه جورایی خودتو که نتونستی براش یه زندگی خوب بسازی رو تبرئه کنی... نگاهمو میدوزم تو چشماش ... چقدر این نگاه مهربون رو دوست دارم... چقدر وقتی نیست خونه کمرنگ و بیروحه... شنیدن صداش بهم آرامش میده... میرم به گذشته های دور... دور دور ... روزی که اون دو نفر هم عین ما عاشق هم بودن.... برای رسیدن به هم چقدر اشک ریختن... چطور شد که حالا به جای این که دختره واسه اومدن شوهرش به خونه لحظه شماری کنه به قول خودش از اضطراب انگار سگ به دلش پنجول میکشه... و پسره هم با عصبانیت میگه: حالا ما شدیم سگ؟ و دختره با بغض میگه خسته شدم باور کن مرگ موش خریدم قایم کردم یه گوشه خونه هر لحظه صبرم تموم شه میخورم و تو رو با این بچه تنها میزارم... یه داغی رو دلت میزارم که تا عمر داری فراموش نکنی... دستامو میزارم رو چشام... انگشتای دست و پام عین یخه... از دلشوره تهوع میگیرم... نکنه یه وقت دیوونه شه خودکشی کنه... پسره فقط حرفای بیخود میزنه خواسته های مزخرف چرا دمپایی هات رو فلان جا میزاری ممکنه من پام گیر کنه بهش بخورم زمین سرم بخوره به دیوار ضربه مغزی شم بمیرم!!! اگه این اتفاق افتاد چی؟ و من با خنده میگم هیچی از دستت راحت میشه!!! چرا یه بار ده سال پیش مراقب نبودی فلان ظرف شکست! اگه تو چشم بچه ( بچه ای که نداشتند اون موقع!!) میرفت چی؟ چرا تو لیوانی که عشق من بود!!! خاکه سیگار ریختی؟ چرا چرا چرا... و دیونه ام میکنه... دختره میزنه زیر گریه و من دلم میخواد پسره رو که یه روزی این دختر عشقش بود با همین دستام خفه کنم... نگاه پسره مات و سرده... چهره اش عصبی و معلومه که بیمار شده یه جور افسردگی شدید... موقع حرف زدن داد میزنه و من میگم آهای من خانومت نیستم داد میزنی سرم یواش تر!!! تعارف رو کنار میزارم و ازش خواهش میکنم بره پیش یه روانشناس... بهش میگم که بیمار شده... مردی که به خاطر یه چیز کوچولو مثلا باز بودن در دستشویی زن و بچه اش رو تهدید به کشتن با چاقو کنه از دید من دیوانه است... و میگه که دکتر نمیره و حرف آخرش اینه که باید زنش اونی که اون میخواد بشه!!! چرا؟ چون گردنش کلفت تره؟!!! بچه شون میگه کاشکی من تو دریا غرق شم و کوسه ها منو بخورن! دلم میگیره... همش ضد و نقیض حرف میزنه... میگه من حاضرم به خاطر زنم کوه رو جابجا کنم!!! میگم لازم نیست کارهای خارق العاده کنی ایراد الکی ازش نگیر سوهان روحش نشو... سپیده زده و من هنوز خوابم نبرده... گناه اون بچه مظلوم چیه که داره قربانی میشه؟  رامین میگه شایدم پای یه زن دیگه در میونه ... و من لابلای اونهمه فکر آزار دهنده  گم میشم و فقط از خدا میخوام که اون روح بیمارو درمان کنه...



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 15:23  توسط یاسمن  |