تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

 

آیا راه سخت و ناهموار است؟ آن را به خدا بسپار.....آیا میکاری و برداشت نمیکنی؟ آن را به خدا بسپار. اراده انسانی خود را به او واگذار..... با تواضع گوش کن و خاموش باش.... ذهن تو از عشق الهی لبریز میشود... آن را به خدا بسپار...

چند وقت پیش به بهانه اومدن مریم و شهرام (خواهر نازنین و شوهر نازنین ترش..)خونه مون...فیلم عروسیمون رو گذاشتیم... از اون روز قشنگ و به یاد موندنی ۱۴ سال میگذره...  و چقدر اون روز بهم خوش گذشت... انگار نه انگار که باید دغدغه ای داشته باشم مثل همه دخترای الان که ...پذیرایی خوبه یا نه....به مهمونا خوش میگذره یا نه...همه عکس گرفتن؟ اصلا خوشگل شدم؟...  واقعا هیچ دل نگرانی نداشتم.. اون روز ازصبح که بلند شدم و زیر دست آرایشگر بودم تا وقتی که رامین عزیزم( از عزیزم گفتنم معلوم شد که رامین تهرونه و ما شمال و دلم براش تنگ شده که انقدر محبتم قلنبه شده؟ فردا میاد شمال...) اومد دنبالم و رفتیم باغ برای فیلمبرداری و عکس و... خلاصه تا ۴ صبح که عروسی به معنای واقعی تموم شد و من و رامین خسته با پاهایی که توی کفشهای نو تاول زده بودن و گرسنه چون شام خیلی نخورده بودیم و خوب دیگه ۴ صبح تقریبا نزدیک صبحونه بود و اولین نیمروی عمرمون رو درست کردیم و خوردیم فقط و فقط از تموم لحظه هام لذت بردم.. لذتی که هنوزم بعد از دیدن فیلم عروسیم میشه توی چهره شادابم بخونی... درست انگار که خدا اون روز هیچ دغدغه ای رو به دلم راه نداده بود... خدا که نه! خودم  به کمک خدا...... چون این خودمونیم که راه برای ورود مشکلات باز میزاریم... و به امروز رسیدم که دیگه با داشتن دو تا بچه شدیم یه خانواده ... وقتی توی آینه نگاه میکنم گذر زمان رو قشنگ توی چهره ام حس میکنم.. هم چهره خودم هم رامین... چند تار موی سپید و کمی چروک... و بعد با خودم میگم اگه بخوام میتونم... همه ما اگه کمی فقط کمی تلاش کنیم برای این که نور الهی بیشتر در در درون دلمون بتابه... حضورش رو در قلبهامون پر رنگ تر کنیم اضطراب و استرس و دلشوره هامون کمتر میشه...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 19:10  توسط یاسمن  | 

من اومدم شمال ... جاتون خالی تو خونه بابا... همون بهشتی که توش دو تا فرشته هستن با بالهایی که اگه یه کم دقت کنی حتما می بینی... جای همه خالی... دیر آپدیت کردنم هم به این دلیل بود که کامپیوتربابا اینا فونت فارسی نداشت!!!  اول بگم که از این که نوشی جوجه هاشو پیدا کرد خیلی خوشحالم من هر روز به وبلاگش سر میزدم و باور کنید هر شب که اشکان کوچولو رو بغل میکردم یه دفعه دلم هری میریخت پایین و حس میکردم چقد آغوش نوشی خالیه... خدا رو شکر... دعاهامون بی ثمر نبود و البته زحمتهای نوشی... و اما امروز خیال دارم در مورد یه موضوعی بنویسم که چند وقته ذهنمو مشغول کرده راستش چند وقت پیش شنیدم که یه بنده خدایی که از منم کوچکتره خانومشو که خیلی خانوم سنگین و باوقاری هم هست کتک می زنه!!! هنوز از شوک این خبر حالم گرفته است.. میگم مگه میشه؟ ما در قرن چندمیم؟ در عصر حجریم؟ چطور ممکنه در یک خانواده تحصیلکرده پیدا بشه مردی که زنشو کتک میزنه؟ هر بار قیافه ناز اون خانوم میاد جلوی چشمم حالم گرفته میشه... فکرشو بکن تو خونه بابا تو ناز و نعمت باشی و از گل بالاتر بهت نگن اونوقت با هزار امید بری زن یه نفر بشی بعد به جای عشق و محبتی که انتظارشو داشتی کتک نوش جان کنی... افسوس...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 16:31  توسط یاسمن  | 

چندین سال پیش به خاطر میگرنی که دیوونه ام کرده بود با انرژی درمانی آشنا شدم... اولین روز کلاس تا خونه انگار رو ابرا بودم... انگار تازه حضور خدا رو در درونم حس کرده بودم. حسی که با خودش منو به یه دنیای جدید وارد کرد... سر راه نون خامه ای (که عاشقشم) خریدم و اومدم خونه و به رامین گفتم این شیرینی تولد دوباره منه تولد روحم... ورود روحم به دنیای جدید... از اون روزهای قشنگ خیلی میگذره... نگار اون موقع یه دختر 4 _5 ساله بود... که هر روز با خودم میبردمش... اوایل برای کلاس و بعد برای درمان... و اون شروع منو با دنیای زیبایی آشنا کرد... کتابهای جدید ... آشنایی با نویسنده های خاص...عرفان...و خلاصه این که میگرن برای یاسمن شیطون یه نشونه بود برای پیدا کردن راه تعالی ...یه علامت بود...  گرچه بارداریم و بعد دوران شیردهیم باعث شده که نتونم تمرین کنم... (فعلا اجازه تمرین و درمان ندارم به خاطر اشکان کوچولو)  اما این دور موندن ها چیزی از ایمانم رو به این انرژی خارق العاده کم نکرده... اینا رو برای اون دوست خوبم آسمان نوشتم که تو پست قبلیم این کامنت رو گذاشتن...( ياسمن خانم سلام واقعا از نوشته هاي شما و سبك آن لذت مي برم و چقدر زيبا آنچه را كه مي خواهي مي نويسي اما برايم كامنت هايي كه در وبلاگ ايران ريكي مي گذاري تعجب بر انگيز است شما واقعا فكر ميكنيد ريكي روي قضاوت قاضي هم اثر مي گذارد ؟ خوب اگر اين جوري بود كه طرف مقابل هم از كس ديگري در خواست ريكي مي كرد.واقعا پشت نوشته هاي شما من يك آدم روشن فكر مي بينم ولي از اين كامنت هاي شما تعجب مي كنم و براي برادرتان هم دعا مي كنم..... موفق باشي...) آره دوست خوبم من به این انرژِی قدرتمند اعتقاد دارم... انرژی هوشمنده... و خودش میدونه که چطور عمل کنه.... کسی از شماها تا حالا تجربه انرژی درمانی رو داشته؟ من با چشمای خودم (نه چشمای کس دیگه!!) معجزات زیادی ازش دیدم..

پی نوشت: آره ملینا جون عکسارو با دوربین جدیده میگیرم...

 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 23:8  توسط یاسمن  | 

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما  را

به خال هندویش بخشم سر و جان و دل و پا را

من از خود هر چه دارم در ره جانان فدا کردم 

 نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

خسته و کلافه  از موندن تو ترافیک  رسیدیم به طلافروشی و رفتیم تو... فروشنده که دید خیلی خسته شدیم تعارف کرد که بنشینیم. ما (من و خواهرم مریم) نشستیم رو صندلی و بعد از سلام و احوالپرسی فروشنده (که از دوستان هست)  رو به مریم کرد و گفت: خوب مریم خانوم از زندگی مشترک راضی هستید؟ (مریم مهر ماه پارسال عروسی کرد و تموم خرید طلاشو از همین آقا کرده بود و برای همین از تاریخ عروسی با خبر بود.) مریم با قیافه ای که امکان نداره یادم بره عین خنگا مبهوت به فروشنده نگاه کرد و یه تبسم احمقانه کرد . من متحیر از رفتار مریم رو به فروشنده کردم و گفتم: بله خیلی راضیه... فروشنده گفت: مثل این که مریم خانوم متوجه حرف من نشدن... مریم: نه نشدم .......

 توی ماشین میگم: مریم چرا عین خنگا به آقای ...  نگاه کردی؟ میگه میدونی من چی شنیدم؟ شنیدم که میگه خوب مریم  خانوم از صندلی مشتری راضی هستید؟ من تعجبم از این بود که این صندلی ها که عوض نشدن همون پارسالی ها هستن!!!  .......

پی نوشت1: اون عمه ای که خیلی دوستش داشتم و از دستش دلتنگ امروز زنگ زد و کلی حالمو پرسید...

پی نوشت 2:تو پست قیلی یکی از بچه ها پرسیده بود ایمپلنت چنده؟ 600000 تومن... 

پی نوشت3: اشکان و نگار هم خوبن ممنون...

پی نوشت4: یکی از بچه ها گفته بود تو یکی از پست هات شعر بنویس اینم شعر ....

 

 



+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 16:48  توسط یاسمن  | 

خیلی جالبه وقتی میخواستم وبلاگ درست کنم و توش بنویسم خیلی خوشحال بودم از این که یه جایی هست که راحت میتونم توش حرف دلمو بگم بدون این که یکی بیاد برام شاخ و شونه بکشه که چرا در مورد من نوشتی!!!! البته مقصر خودمم... برای نوشتن اون چیزایی که تو دلته باید گمنام باشی!!! باید یه اسم دیگه برای خودم انتخاب میکردم به هیچ کس هم نمیگفتم که من وبلاگ دارم! این رسم مزخرف دنیای ماست که نباید دلت آینه باشه اجازه نداری اون چیزایی رو که تو دلته  و واقعیته هیچ جا بگی چون همیشه یه نفر هست که دلگیر بشه!!! گفتم که باید همیشه یه نقاب رو صورتت باشه! تا ازت به خوبی یاد بشه! اگه از دست کسی ناراحتی باید بریزی تو دلت تا بعدا یا تو سن پایین سکته کنی و بمیری! یا یه تومور یه جاییت در بیاره!!! سرطان بگیری و آروم آروم بمیری... این رسم روزگار ماست... دورغگو باش... چاپلوسی کن... ادای آدمهای سیب زمینی رو در بیار که از هیچ چیزی ناراحت نمیشن... هر کی بهت هر چی گفت حتی اگه به روحت زخم زد بهش لبخند بزن و مثل آدمای احمق بگو روز خوبی داشته باشید! هر کی دلت رو شکوند در گوشات رو بگیر تا صدای شکستن دلتو نشنوی و خودتو بزن به حماقت... برای همه بمیر حتی برای اونایی که به خاطرت دمای بدنشون از 37  درجه یه عشر هم بالاتر نمیره!!! خلاصه این که یه کلکسیون نقاب تو کیفت داشته باش تا هر جا لازم شد برای به دست آوردن دل دیگران اون نقاب خاص رو بزنی... بعد برو تو خلوت خودت اشک بریز و گلایه کن! من نمیخوام اینطوری باشم حداقل تو این دنیای مجازی. من دوست دارم اونی باشم که هستم. من اگر تو چند تا پست قبلیم با خودم یه درد و دل کردم که از عمه ام گله دارم دلیلش این بود که نمیتونم بهش زنگ بزنم و بگم از دستت دلگیرم یا ازت توقع دلجویی دارم... اون نوشته من توش فقط عشق بود ... چقدر هم دوست داشتم که عمه ام اون گفتگو رو بخونه. حالا اگه یه نفر پیدا میشه که تازه غربت یادش انداخته که از مادرش دفاع کنه و واسه من شاخ و شونه میکشه که بیخود از مادر من توقع داری که حالتو بپرسه و خط و نشون که حالتو میگیرم... چه باید بکنم؟ باید بگم عزیز دلم که وقتی کوچیک بودی بارها خودم شستمت... لباساتو عوض کردم... با دلتنگی هات دلتنگ شدم و با شادیهات شاد... وقتی فهمیدم مریض شدی بارها و بارها به خاطرت اشک ریختم و خبر سلامتیت یه دنیا شادم کرد...وقتی که دیدم میخوای بری فکر کردم که چقدر برای دیدنت دلتنگ خواهم شد... کاوه قشنگم که گفتی چرا توی اوت پست اسمتو ننوشتم... من که حرفم همش دلتنگی بود ... تو هرگز از کسانی که دوستشون داری دلتنگ نمیشی؟ آدما معمولا از کسانی که دوستشون دارن بیشتر متوقعن.. درسته؟ نکنه خاک غربت از یادت برده که ما چقدر برای هم عزیز بودیم؟یه سری به خاطرات گذشته ات بزن و ببین که ما زیباترین خاطراتمون روزهای بوده که با شماها بودیم و متاسفانه روزگار ماها رو اینهمه از هم جدا کرده...خودمون رو و شایدم دلامونو...



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 17:24  توسط یاسمن  | 

مردی در یک مرسدس بنز لوکس رانندگی میکند. ناگهان لاستیکش میترکد. میخواهد لاستیک را عوض کند اما متوجه میشود که جک ندارد.

به دنبال کمک میرود فکر میکند خوب به نزدیکترین خانه میروم و یکی قرض میگیرم. و بعد به خودش میگوید: شاید صاحبخانه وقتی ماشین مرا دید به خاطر جکش از من پول بگیرد..... با چنین ماشینی وقتی کمک بخواهم احتمالا ده دلار از من پول میگیرد. نه شاید حتی پنجاه دلار چون میداند که من واقعا به جک احتیاج دارم . شاید حتی از موقعیت من سوء استفاده کند و صد دلار بگیرد... و هر چه جلوتر میرود قیمت را بالاتر میبرد ... وقتی به نزدیکترین خانه میرسد و صاحبخانه در را باز میکند مرد فریاد میزند: تو دزدی یک جک که اینقدر قیمت ندارد! مال خودت!

کدام یک از ما میتوانیم بگوییم که تا به حال چنین رفتاری نکرده ایم؟

پیوست: جراحی لثه به خوبی و خوشی انجام شد و ایمپلنت (کاشت دندونم ) هم دیروز انجام شد اونقدرا که فکر میکردم سخت نبود ولی الان لپم انگار توش یه گردو قایم شده... ممنونم از دعاهاتون...



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 14:30  توسط یاسمن  | 

 

بچه ها از کامنتهای همه تون ممنون.. محمد راست میگه من خیلی خلاصه در مورد دوستی پسر ودخترا نوشتم... میدونید من یه این معتقدم که ما هر کدوم یه نیمه گمشده داریم و اگه بتونیم اون نیمه گمشده مون رو پیدا کنیم اونوقت تو سیر کامل شدنمون موفق تریم... البته این به معنی نیست که اگه اون نیمه گمشده مون رو پیدا کردیم زندگی بی دغدغه ای خواهیم داشت... نه! چون ما به این دنیا اومدیم که اتفاقاتی رو تجربه کنیم که خودمون انتخابشون کردیم... باورتون میشه؟ من باورم میشه... تو چند تا کتاب و حتی مقاله در مورد انسانهایی که مرگ رو تجربه کردن اینو خوندم...و البته این که ما قبل از اومدن به این دنیا خودمون زندگیمون و خانواده مون رو انتخاب میکنیم حتی حوادثی رو که میتونن به ما تجارب بیشتری ببخشن... ولی وقتی میاییم این دنیا همه چی رو فراموش میکنیم و هی شکوه میکنیم که چرا این اتفاقات برامون میفتن؟ خوب از مرحله پرت شدم!!! من میگم که چه بهتر که ما تجربیات زندگی مون رو با کسی سهیم بشیم که عاشقشیم.. اینطوری تحمل کردن خیلی از مشکلات آسون تره... اما چطور میشه فهمید که انتخابمون درست بوده یا نه؟ در موردش دفعه دیگه مینویسم.. شما چی فکر میکنید؟

 

پیوست1:چه بد شده ها همه ازم خبر دارن... نمیتونم یه ذره دروغ بگم!!! تا دهنمو وا میکنم مثلا میگم آخه گرفتارم میگن آها دندونتو میگی خوندیم تو وبلاگت!!! میگم نه! اشکان! میگن آها اشکان که تب داشت خوندیم تو وبلاگت!!! معروفیت هم بد چیزیه ها!!! دوستم بعد از مدتها اومده بود ایران رفتم خونه اش... در مورد هر چی میومدم حرف بزنم میگفت آره میدونم تو وبلاگت خوندم!!! منم نطقم کور میشد!!! دختر عموم اموده بود ایران زنگ زدم بهش در مورد هر چی میخواستم بگم میگفت تو وبلاگت خوندم!!! مجبورم از این به بعد فقط دروغ تو وبلاگم بنویسم!!!

پیوست 2: فردا آخرین جراحی لثه رو دارم به علاوه ایمپلنت (کاشت یک دندون) برام دعا کنید... باور کنید که دعاهاتون موثره چون دفعه قبل خیلی کم درد کشیدم...



+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 15:42  توسط یاسمن  | 

یاد پر مهر نگاه تو در آن روز نخست

نرود از دل من تا نرود از تن جان

اصلا دست خودت نیست...

 یهو به خودت میای و میبنی که دنیا برات یه رنگ دیگه شده... انگار سبک شدی عین یه بادکنک ... انگار داری رو ابرا راه میری... انگار درختا از همیشه سبز ترن... گلها زیباترن... اصلا انگار چهره همه آدما یه جورایی مهربون تر شده... دوست داری بدویی.. انگار کودک درونت یه عالمه شکلات و اسباب بازی کادو گرفته... نمیدونی چی شده ولی لبریز انرژی هستی... شب که میری بخوابی انگار هنوزم خسته نشدی... خوابت نمیبره... دو تا چشم ... دو تا چشم .. دو تا چشم سیاه یا قهوه ای یا سبز...شایدم آبی شایدم عسلی... نمیدونم ... افسون اون دو تا چشم یه آن ولت نمیکنه... خدایا چه مرضی گرفتی؟  من میدونم عاشق شدی... آره اینا علائم عاشق شدنه...

نمیتونی بگی نه! من مراقبم نمیزارم افسون بشم... عشق اونقدر قدرتمنده که میتونه از کوچکترین روزنی وارد قلبت بشه.... و اگه وارد شد... اگه افسونت کرد ... اگه گرفتارش شدی میدونی اگه این اونی که باید باشه نبود چه اتفاقی میفته؟ هیچی... سر دلت کلاه رفته.. لحظه هاتو باختی و بار یه عشق نافرجام روی شونه های قلبت همیشه سنگینی میکنه... پس چشم دلتو باز کن... نمیشه با یکی دوست بشی روزها و لحظه هاتو باهاش بگذرونی و گرفتار افسونش نشی... پس هشیار زندگی کن و آگاهانه انتخاب کن...

پی نوشت: اینو برای اون دوست نازنینی نوشتم که هفته قبل بهش قول دادم که در مورد دوستی دختر و پسرا بنویسم... به این امید که به دردش بخوره...



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 15:1  توسط یاسمن  | 

دلتنگی ها ی ما را باد ترانه میخواند...

هر چی میگم ول کن بابا تو هم حال داری ها.. میگه آخه دوستش دارم... از بچه گی همه میگفتن تو شکل اونی حرکاتت... رفتارت... حتی قیافه ات و همین باعث شد که یه جورایی همیشه از بقیه بیشتر دوستش داشته باشم...

 میگم خوب که چی؟ میگه آخه با این که یه بار دلمو خیلی بدجور شکست ولی بازم به خاطر همین چیزا بخشیدمش... حالا هم هر وقت بهش زنگ میزنم خیلی ابراز دلتنگی و محبت میکنه ولی اونقدر بی معرفته که اگه بدونه هزار و یک بلا هم سرم اومده امکان نداره یه زنگ بزنه حالمو بپرسه.. حتی هفته قبل هم که بهش گفتم عصر جراحی لثه دارم یه زنگ نزد حالمو بپرسه... اونم منی رو که انقدر دوستش دارم. وقتی فهمیدم پسرش مریض شده یک سال تموم هر روز زنگ میزدم دلداریش میدادم سعی میکردم بار غمو از رو سینه اش سبک کنم تا بلاخره پسره از اون بیماری لعنتی خلاص شد و بعدشم گذاشت و رفت خارج...

 میگم تو که همیشه میگی من هر کاری بکنم به خاطر خودمه و خدا پس نباید متوقع باشی.. میگه بابا جون دوستش دارم دلم براش تنگ میشه اه عمه  هم انقدر بی معرفت...

 میگم فکر کن دو تا عمه داری نه سه تا!!! تازه نوه های ما چی که یا عمه ندارن یا عمو!!! میگه باشه ولی دل تنگم ای کاش نداشتمش...ای کاش منو با شاملو آشنا نکرده بود... ای کاش برام پرواز با خورشید مشیری رو نخریده بود...

 میگم تو هم خلی مردم تو نون شبشون موندن ... هزار و یک درد بی درمون دارن تو غصه میخوری که چرا عمه کبی حالتو نمی پرسه برو بابا خدا به تو یه عقل حسابی بده به منم یه پول درست حسابی... میخنده ولی برق اشکو که از دلتنگی تو چشاش حلقه زده میبینم و تو دلم میگم انصافا حق داری ولی چه کنم که نمیخوام زیاد بهت رو بدم...

 

 

پی نوشت1: شما میگید اگه دلمون واسه یکی بی نهایت تنگه و اون یکی خیلی بی معرفته خیلی خیلی ...چه کنیم ؟ بهش زنگ بزنیم و بزاریم دلتنگی مون کم شه؟ یا ما هم حالشو نپرسیم تا بفهمه که ازش دلگیریم؟ یا زنگ بزنیم و بهش بگیم؟....

پی نوشت 2: ممنون از احوالپرسی هاتون اشکان حالش خوب شد... فقط یه ذره بد اخلاق شده و همش مثل اون بچه میمونه تو کارتون میخواد بچسبه به مامان یاسی...

پی نوشت 3: بابت احوالپرسی دندون هام هم ممنون. بخیه قبلی ها رو کشیدم و این سه شنبه آخرین جراحی لثه رو دارم بعلاوه یه ایمپلنت (کاشت دندون) کسی تا حالا ایمپلنت کرده؟

آخرین پی نوشت!!! عکس اشکان اون بالا قابل رویته؟ یا فقط خودم میبینم؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 16:58  توسط یاسمن  | 

دو سه هفته قبل داشتم میرفتم تو دفتر مدرسه که یه آقا پسر سبزه رویی از در اومد تو حیاط و با لهجه ازم پرسید: دو یو اسپیک انگلیش؟ منم بی حوصله گفتم: no. نمیدونم چرا به نظرم سر کاری میومد. اون هم به فارسی ولی کمی لهجه دار گفت: من آمد از هند! خواست رفت مشهد زیارت. کم داشت پول!! خواست فروخت گردنبند به استیو دنت!!! Student!. گردنبند از عاج فیل!!! همون موقع یکی از همکارام هم رسید و گفت شما از هند اومدی؟ اونم گفت یس! گفت پاسپورت داری؟ پسره که جاخورده بود با یه حالتی گفت هوم؟ وات؟ همکارم گفت پاسپورت؟ کارت شناسایی؟ پسره گفت: هتل... مسافر خانه!!! و همون موقع گردنبندها رو از تو کیفش در آورد و گفت اینا بود از عاج فیل... من خندیدم و گفتم اگه پلاستیک باشه چی؟ گفت شما داشت فندک؟ گفتم: نه! گفت کبریت؟ گفتم نه! گفت با کبریت آتش زد اگه سوخت بود پلاستیک!! گفتم خوب شما باید خودت کبریت و فندک داشته باشی جزو ابزار فروشته!!! بعد یه دفعه گفتم شاید گچی باشه اونوقت نمیسوزه با فندک! یه دفعه جا خورد و با تعجب گفت: هوم؟ گفتم:گچ؟ باز گفت: هوم؟ وات؟ گفتم این همه ما فارسی حرف زدیم تو همه رو فهمیدی گچ رو نمیفهمی زدم به دیوار گفتم: گچ گچ. گفت: نو..نو..اینا بود از عاج فیل... خلاصه همکارم گفت باشه تو برو فردا با پاسپورت بیا ما ازت میخریم تا پول بلیط مشهدت جور شه اونم گفت اوکی و رفته که بیاد... واقعا برای کلاه برداری مردم به چه کارهایی که رو نمیارن...



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 11:9  توسط یاسمن  | 

بیدار شدنم از گرمای بیش از اندازه بود... درست انگار که کنارم یه منقل پر آتیش بود دستمو گذاشتم رو پیشونیش ... وای انگار که دستمو به ذغال سرخ چسبوندم تموم تنش مثل کوره میسوخت... با دل نگرونی درجه رو گذاشتم زیر بغلش... صدای بیب بیب درجه منو از تو افکار ناراحت کننده ام کشید بیرون... وای 39 درجه اونم زیر بغل... آخه اون که تا قبل از خواب چیزیش نبود ... خلاصه پاشویه و مسکن تا بردیمش دکتر....اشکان کوچولو رو میگم... یه تب ویروسی که 3 روز گذشته بی حال و بیرمق تو بغلم بود و فقط مامان رو میخواست تا سر داغشو بزاره رو شونه هاش... و به هیچ غذایی لب نمیزد.....و این شد که نتونستم تو این روزا بیام و آپدیت کنم... الان بهتره ... گرچه اون چشمای شیطون الان مات و بی حالن ولی خوب تبش خدا رو شکر قطع شده...

خوب چون این پستم غم انگیز بود (حداقل واسه خودم!!!) برای این که رو حیه تون عوض بشه یکی از خاطراتمو مینویسم... چند سال پیش یه روز سرد زمستون (اون موقع ها که دبیرستان ترمی بود) اومدم برم سر کلاس که دیدم چقدر هوا گرمه گفتم بدوم بلوز بافتنی زیر مانتومو در بیارم که خیلی سر کلاس گرمم نشه دویدم تو دفترو تند تند لباسمو در آوردمو داشتم مانتومو میپوشیدم دیدم معاونمون میگه این صدای کدوم کلاسه؟ نفهمیدم چطوری دکمه های مانتومو بستمو رفتم بالا سر کلاس... سعی کردم یه حالتی به خودم بگیرم که یعنی چی حالا من دو دقیقه دیر کردم باید کلاسو بزارید رو سرتون!!!! نگاه بچه ها که این دومین جلسه بود که همدیگه رو میدیدیم یه جور عجیبی بود انگار یه چیز خنده دار دیدن ولی دارن جلوی خند شونو میگیرن... شروع کردم به حرف زدن ولی بازم اون نگاهها ادامه داشت گفتم چیه چرا اینطوری نگاه میکنید؟ به خودم نگاه کردم دیدم دو تا اپل های مانتوم (اون موقع اپل گنده مد بود!!!) بیرون از مانتو و برعکس!!! عین دیش ماهواره رو شونه هامه!!! خودم هم نمیتونستم جلوی خند مو بگیرم و وقتی من خندیدم مجوز صادر شد که بچه ها هم از خنده ریسه برن... و اون کلاس شد یکی از بهترین کلاسهای من...   

 



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 15:44  توسط یاسمن  | 

 اقیانوس هستی

در بخشش نعمات 

دست و دلباز است...

یه قانونی به نام قانون خلاء وجود داره که میگه اگه هر چیزی رو دلت میخواد باید جاشو خالی کنی تا کائنات برای این که اون خلاء رو پر کنه اونی رو که میخوای بهت بده!!! مثلا دلت یه لباس نو میخواد؟ کمدت رو بریز بیرون و هر چه رو که نمیخوای ببخش... اینطوری جا برای اون چیزی که میخوای باز میشه... باور کنید من این رو بارها امتحان کردم... مدتهاست که هر چیزی رو که نمیخوام بلافاصله میدم به اون کسی که میدونم نیاز داره. این حتی در مورد پولهاتون هم صدق میکنه اگه تو این دنیا خساست به خرج بدید در هر موردی حتی در مورد محبت کردن به دیگرون اونوقت کائنات هم در مورد شما خساست به خرج میده... پس بخشنده باشید تا سرازیر شدن ثروت بیکران هستی رو به سمتتون تجربه کنید...

پی نوشت... راستی من دیروز لثه ام رو جراحی کردم حالم هم خوبه ...

پی نوشت دو... دندون فراریم که یادتونه؟ همون که از ریشه در اومد و دکتر گذاشت سر جاش؟ دیروز جراح گفت که باید بکشمش و به جاش ایمپلنت کنم.... دو هفته دیگه یه جراحی دیگه و کاشت یک دندون جدید...  برام دعا کنید ....



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 13:40  توسط یاسمن  |