تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

وقتي بردنش تو اتاق عمل انگار روحم هم باهاش رفت...  چقدر خوشم اومد از بيمارستان خاتم. سردر هر بخشش با نئون سبز يه دعا نوشته... حتي سر درد آسانسورها. بخواه تا اجابت كنم....

و من با همه وجودم خواستمش.... بابا رو بغل كردم و تو بغل هم اشك ريختيم.  اميدم به دعاي قلبهاي مهربونتون بود. به اشكهاي پدرم، به لبهاي لرزون  از بغض برادرم، گريه و نگاه ملتمسانه گلناز و مريم (خواهرام)  و نگاه مهربون و  آرام بخش رامين و حضور  همه مهربونهايي كه قبل از عمل اومده بودن تا به ما بگن که تنها نیستیم و الحق كه حضورشون چقدر بهم آرامش داد.

چه ساعتهاي سختيه پشت در اتاق عمل بودن... انگار ثانیه ها لج میکنن و نمیگذرن...

وقتي آوردنش بيرون صورت سفيد  و نگاه بيروحش  با صدايي لرزون كه ميگفت درد دارم قلبمو در هم فشرد...

فعلا نبايد چيزي بخوره، ضعف و درد و تهوع خيلي اذيتش ميكنه  و من بازم محتاج دعاهاتونم.

ممنونم از آی سودای  قشنگم، دنیز نازنينم و دو ستان نديده ديگرم كه زنگ زدن براي احوالپرسي. ممنونم از الهام عزیزم  كه تو اون لحظه هاي پر استرس از استراليا زنگ زد و بهم آرامش داد. و متشكرم از همه كساني كه محبت کردن و برام كامنت گذاشتن  . همه تونو دوست دارم و به داشتن فرشته هاي چون شما به خودم مي بالم....

لازمه از پرسنل نازنين بخش جراحي بیمارستان  خاتم الانیباء تشكر كنم كه همه شون عين يه فرشته دور مامان ميگردن. خصوصا زندايي عزيزم خانم سميعي كه تو اين روزها بی نهایت زحمت می کشه و مجبت میکنه و همچنین كاترين جدي عزيزم دوست و همكلاسي دانشگاهيم كه 19 سال بود نديده بودمش! و حضورش تو بیمارستان و محبتهاش واقعا امید بخش هست. چقدر داشتن چند تا نرس آشنا تو بیمارستان به آدم حس خوبی میده...

خدای مهربونم ممنونم



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:20  توسط یاسمن  | 

خداي مهربونم...
با قلبي لبريز عشق و اميد
دستهاي ناتوانم  رو به سمت تو كه مهربون و قدرتمند و با شكوهي دراز ميكنم...

خدای نازنینم
 تو رو قسم ميدهم به بزرگي و شکوه خورشيدت كه نور گرمي بخششو  از ما دريغ نميكنه... به آبي آسمونت، به ماه مهربونت كه شبهاي تاريكمونو بي دريغ روشن ميكنه ... به ابرهاي سخاوتمندت كه بارون رحمتشون زمين خشكيدمونو سيراب ميكنه... تو رو قسم ميدم به خاكي كه عاشقانه ميپرستيدمش و اين روزها بيشتر... تو رو قسم ميدم به سبزي همه گياهاني  كه به اذن تو رشد ميكنن... قسمت ميدم به دلهاي مهربوني كه تموم اين سالها همراهم كردي ... به دستهاي بخشنده اي كه هرگز تنهام نگذاشتند... به دعاهاي از ته دل همه كساني كه با همراهي فرشته هاي تو گره از كارشون گشوده شد...

خداي قشنگم
 ميدوني كه مدتهاست هيچ چيزي از تو براي خودم نخواستم. حتي شب آرزوها قلم و كاغذ كه برداشتم تا آرزوهامو بنويسم، بعد از نوشتن دو صفحه از لیست آرزوها ،دیدم هیچ آرزویی مال خودم نیست . حتي يك آرزو. چرا كه تموم اين سالها هر چيزي رو قبل از اين كه بخوام ،بهم هدیه دادي...  شوهر مهربوني بهم دادي كه برام قبل از يه شريك زندگي، يه دوست بوده. يه دوست كه هميشه بهترين تكيه گاهم بوده. يه عشق كه اگه نبود دنيام بدون اون هيچ مفهومي نداشت و داشتنش عین برآورد شدن همه خواسته هامه ، چرا كه كافيه تو نگاهم خواسته اي رو ببينه ...

خداي عزیزم
تنها چيزي رو كه تو اين دنيا هيچ جوري و با هيچ ثروتي نميشه دوباره به دست آورد پدر و مادرن... نگاه من امروز به توست ... با چشمهايي كه روزهاست از اشك ترن... با قلبي لبريز عشق و نگاهی نگران...  مهربون من... ازت تمنا ميكنم با كمك دستهاي توانمند جراح مجربت سلامتي رو به تن بيمار مادرم برگردوني، خودت ميدوني كه مامان ديگه تحمل درد رو نداره...

عزيز ترين من همه اميدم تويي... تنها اميدم... و من از تو مامانمو صحيح و سالم ميخوام... سلامت و شاد...تمنا ميكنم اين هديه رو ازم دريغ نكنی... عين آسمونت، عین سبزی زندگی بخش گیاهت و عين خورشيد و عين ابرت سخاوتمندانه مهربون ترين مادر دنيا رو دوباره به ما هديه كن...

*فردا سه شنبه عصر مامان تو بيمارستان خاتم جراحي ميشه. هر كس تو دلش يه دعاي كوچولو هم براي بهبودش بكنه ميشه يه دريا دعا و ايمان دارم كه كائنات دعاي فرشته هايي چون شما رو مستجاب ميكنه...
*
ممنون از برادر مهربانم جناب آقاي فتاح جبلي براي هديه 50 كيلو گيلاس به خانواده هاي. نيازمندمون. *ممنونم از زندایی عزیزم که نرس بیمارستان خاتم هستن و عین یه فرشته به مامان محبت میکنن.

 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:33  توسط یاسمن  | 

تو مطب دندانپزشكي هستم كه بهم زنگ ميزنه. ميگه: يه خانومي اومده اينجا ازمون كمك ميخواد براي شيمي درماني.  ميگم: معتاد نيست؟ ميگه: نه بابا تموم موهاش ريخته زير ناخنهاش كبوده و جاي جراحي شم بهم نشون داده تو ميگي چكار كنيم؟ تو دادن پولش مشكلي نداريم اما نظر تو چيه؟
ميگم: شماره منو بهش بده تا باهاش حرف بزنم بعد بهت بگم. ميگه: ميخواي شماره اونو بدم تو از يه شماره ديگه اي بهش زنگ بزني؟ ميگم نه بابا شماره موبايل منو فقط حافظ نداره! بده بهش مشكلي نيست عزيزم.
.
شب خانومه زنگ ميزنه . دو ساله ازدواج كرده. وقتي تصميم ميگيره بچه دار شه به پزشك مراجعه ميكنه و پزشك، چون 41 سالش  بوده براش ماموگرافي ميده. در ماموگرافي معلوم ميشه سرطان پيشرفته داره و بايد ماستكتومي شه. جراحي ميشه و سينه اش برداشته ميشه و الان در حال شيمي درماني كردنه. شوهرش با يه ماشين فكسني توي يه آژانس كار ميكنه و به زحمت ميتونه مخارج زندگي و قسطهايي كه بابت پول پيش خونه قرض كردن بده چه برسه به مخارج شيمي درماني ، وضع تغذيه اش هم به طبع مشكلات مالي خيلي بده... اونقدر درد و دل میکنه که انگار ماههاست گوشی شنوا برا شنیدن غم و غصه هاش نداشته ...
.
قطع میکنم و به دوست نازنين آقاي دكتر علي بخشي زنگ ميزنم چون جراح همون بيمارستاني هستن كه اون خانم شيمي درماني ميشه. دكتر ميگه موبايلمو بهش بده تا هماهنگ كنم ...
.
قرار ميشه فعلا براي شيمي درماني فردا پولي به حساب اون خانم ريخته بشه تا ماه بعد كه دكتر هماهنگ كنن ...

مامان سه شنبه قراره تو خانم الانبيا جراحي شن....  به سختي نفس ميكشم. انگار هوا برام سنگينه... اين روزها همه محتاج دعاييم.، اما براي مامان قشنگم واقعا نيازمند دعاهاتونم.

*ممنونم از آقاي فتاح جبلي براي هديه 50 كيلو توت به خانواده هاي بي بضاعتمون كه لا اقل بتونن كمي ميوه نوبرونه بخورن.
* ممنونم از گلناز قانعان  عزيزم و برادر گلم آقاي فتاح جبلي براي پرداخت هزينه شيمي درماني همون خانومي كه كنسر داشتن.
*ممنونم از جناب دکتر علی بخشی نازنین به خاطر کمک به این بیمار و خانم نازنینشون دکتر جهانگیری  که این روزها حسابی مزاحمشون شدم.
*يه نفر بيست تومن ريخته به حسابم بايد اين پولو به كي بدم؟

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:1  توسط یاسمن  | 

اولین باره که شمالم اما روحم تهرونه. اینجا دسترسی به نت ندارم. اومدم کنار مادرم که بیماره. تهرون اومدم به روز میکنم.


+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:14  توسط یاسمن  | 

همه روز روزه بودن ،  همه شب نماز كردن 
                                          همه ساله حج نمودن، سفر حجاز كردن

زمدينه تا به مكه،  سر و پا برهنه رفتن 
                                            دو لب از براي لبيك، به وظيفه باز كردن

به مساجد و معابد ، همه اعتكاف جستن
                                              ز ملاهي و مناهي، همه احتراز كردن

شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
                                                ز وجود بی نیازش ، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ یک را، ثمر آنقدر نباشد
                                           که به روی نا امیدی ، در بسته باز کردن

                                   (شیخ بهایی)

* این روزها اونقدر دل نگران مامان هستم که واقعا نمیتونم بنویسم.ضمنا  روز مادر به همه مامانهای خوب و مهربون از جمله خودم! مبارک.

* بلاخره بعد از ماهها مبارزه با خودم ، لاست رو دیدم. مبارزه برای این که فکر میکردم ممکنه اونقدر درگیرم کنه که از کارهام بموم. اما با دیدن یه اپیزود کلا از دیدنش پشیمون شدم. برای من که روزها پر از اضطرابم اونقدر هیجان داشت که فکر کردم ممکنه تپش قلبی که به کمک روش درمانی ای اف تی تازه از دستش راحت شدم دوباره بیاد سراغم. یعنی اشتباه کردم؟

* ممنونم از مریم عزیزم برای فرستادن یه عالمه وسایل قشنگ برای عروسمون.

  



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:12  توسط یاسمن  | 

در جدال بین روزهای سخت و انسانهای سخت...
این انسانهای سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت ...

چشم ميدوزم تو چشماي عسلي مهربونش. پلك ميزنه و دو تا دونه اشك عين مروارید مي غلطن رو گونه هاي سفيدش كه من بارها و بارها هزاران بوسه به روشون زدم. دستهاي مهربونشو كه سالها برام زحمت كشيدن ميگيرم تو دستم. بي هيچ حرفي. فقط نگاهش ميكنم و اون هم اشك ميريزه و من تو هر قطره اشكش مادري رو ميبينم كه براي بزرگ كردن فرزندش زحمت كشيده. مادری که داره درد زایمان رو به شوق اومدن نوزادش تحمل میکنه. مادري كه ياسمن كوچك و تب دارشو تو آغوش گرفته و راه ميبره. مادري كه بالاي سر ياسمن بيمارش بيدار نشسته تا صبح. مادري كه نگران ياسمن آبله مرغون گرفتشه... دلشوره داره كه اولين قدمها ميتونن اين جسم كوچكو راه ببرن يا ميخوره زمين  و زانوهاي كوچكش زخم ميشن. مادری که به ذوق شنیدن اولین کلمه ها از زبون یاسمنش اشک شوق میریزه. دل نگران بخيه هاييه كه داره رو پيشوني دختر شيطونش ميخوره. دل نگران روز اول مدرسه است. دلشوره امتحانات نهايي رو داره. دل نگران بلوغ و تبعاتشه. دلشوره دختري رو داره كه همه كاراشو كرده كه بره امريكا درس بخونه و قراره فرسنگها ازش دور شه. نگران دختريه كه تو يه شهر دور دانشگاه قبول شده. بي تاب دختريه كه مدتهاست نديدتش. اضطراب دختري رو داره كه ميخواد به خونه بخت بره..... دلشوره اولين زايمانشو داره... نگران زايمان دومه...
به چروكهاي پيشونيش نگاه ميكنم. دلم ميخواد بگم بميرم برات كه اينهمه براي ماها و بزرگ كردنمون دلشوره تحمل كردي اما لال ميشم و فقط نگاهش ميكنم. دستهاي مهربونشو ميبوسم. و فقط نگاهش ميكنم. به چشمهاي قشنگش به لبهاي زيباش. به نگاه مهربونش به گونه هاي سفيدش به موهاي زيتونيش. و به اشكاش. قلبم لبريز عشق مادريه كه همه عمرش برامون عاشقونه زحمت كشيده و اين روزها بدجور نگرانه. و محتاج دعا... براي سلامتيش و عملي كه داره نيازمند دعاي قلبهاي مهربونتونم.

*ممنونم از جناب آقای فتاح جبلی برای پرداخت قسط کامپیوتر یه دانش آموز نیازمند.
* ممنونم از کلوچه خانوم عزیزم برای کمک به خانواده ای نیازمند.
* متشکرم از لیلای عزیزم برای کمک به جهاز عروس.
*ممنون از خانم کدخدا زاده و خانم رشدیه و خانم فهیمی عزیز  بابت اینکه بیش از یک ساله  دارن خرجی یه خانواده هفت نفر رو میدن.



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 14:23  توسط یاسمن  | 

فكرشو بكن شريك زندگيت بيمار شه و تو درمونده و حيرون دنبال پول باشي واسه خرج بیمارستان و درمان بیماریش. اونم در اوج گرفتاري مالي... حاضري براي اين كه سايه بالا سرت رو از دست ندي به هر ريسموني چنگ بندازي. خوب اونم همين كارو كرده. فكر ميكرده شوهرش خوب ميشه برميگرده مياد سر خونه زندگي و بدهكاري هاشو ميده. اما بخت باهاش يار نبود و شوهرش تو همون بيمارستان فوت ميكنه. حالا اون مونده و چك هايي كه بابت بدهكاري به طلبكارا داده. با سه تا بچه قد و نيم قد و يه خونه اجاره اي. توي اين طلبكارها يكي شون خيلي عوضيه. ميگه اگه چكم پاس نشه ميندازمت زندان... نميگه اين بنده هاي خدا  كه به نون شب محتاجن چطور ميتونن چك ميليوني اين آقا رو پاس كنن!  

واقعا كه بعضي آدمها هيچ بويي از انسانيت نبردن.

وبعضی آدمها هم همه وجودشون انسانیته.....

** متشكرم از عليشاه صمدي عزيز براي كمك مالي به اين زن درمونده و فداكار.
*ممنونم از خانم دکتر یسرا جهانگیری و همسر محترمشون برای کمک به جهاز عروس. ضمنا این دو پزشک محترم گفتن که حاضر به درمان رایگان بیماران نیازمندمون هم هستن.
* دندونش خيلي درد ميكرده يكي بهش گفته روغن ترمز بريز روش خوب ميشه! حالا همه دندونهاش هم خورده شده هم سياه! درد دندونشم سر جاشه! متشكرم از دكتر اميرحسين مكارمي عزيز براي درمان رايگان دندونهاي اين خانوم.
* ممنونم از سريراي نازنين بابت وسايل  خوبي كه براي عروسمون  داد.
*متشكرم از آناهیتای  نازنينم  بابت كمك مالي به خانواده اي نيازمند.
*نداي قشنگم و همسر مهربونش پنج شنبه اومدن دم خونه مون و با هم رفیتم مدرسه مون و هم براي عروسمون  جهاز آوردن هم طبق معمول براي 8 تا از خانواده هاي نيازمندمون مواد غذايي عالي. ندا جون واقعا ممنون.
*متشكرم از نگار عبدالرسولي عزيزم بابت كمك مالي به خانواده اي نيازمند.

 ** جالبه تازگي ها تعداد كامنتهاي خصوصيم از كامنتهاي غير خصوصيم بيشتره!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:46  توسط یاسمن  | 

 عين مادر بزرگهاي توي قصه هاست. يه جورايي مهربون و دوست داشتنيه. نگاه مهربونشو ميدوزه تو چشمام. با لهجه زيبايي كه نميدونم كجاييه ميگه: حالا چيكار كنيم خانوم رمضاني؟  ميدوني چند ماه اجاره مون عقب افتاده؟  اجاره نامه شو از تو كيف درب و داغونش در مياره و ادامه ميده: ما كه پول پيش نداشيتم بديم دو میلیون بهره اي از يكي گرفيتم ماهي 200 تومن هم اجاره ميداديم ايناها اينم اجاره نامه ام. خدا رحمت كنه پدرشو از وقتي كه رفت اين دخترك شد نون آور خانواده. بلاخره اين دختره تو آرايشگاه كار ميكرد و يه پولي در مي آورد. اما يه دفعه قاطي كرد. اي كاش از اول برده بوديمش بيمارستان طالقاني. اشتباه كرديم اول برديم روزبه. اونجا معلوم نبست چي بهش دادن كه ديگه حسابي قاطي كرد  يه ريز گريه ميكرد و چرت و پرت ميگفت هي ميگفت من آينده نگرم. همه خونه ها مال منه... همه آپارتمانها و ويلاها مال منه... از سالی که شوهره ولش کرد و رفت گاهی اینطوری میشد یه مدت میخوابید بیمارستان و خوب میشد اما امسال دو ماه بیشتر شده...
با گوشه روسریش اشكي رو كه رو گونه هاش ميغلطه پاك ميكنه و ميگه:  الانم كه...  حالش روز به روز بدتر ميشه ما هم كه جز اون نون آوري نداريم. با دو ميليون تومن واممون موافقت شده اما هيچ كارمندي  نداريم كه بياد ضامنمون بشه  لا اقل اجاره  هاي عقب افتادمونو بديم ...
بلند ميشم. ميام كنارش ، شونه هاي مهربونشو كه ميدونم زير بار غم انقدر خميده شده ميبوسم. ميگم: غصه نخور خدا بزرگه. حتما يه جوري جور ميشه.
از رو صندلي بلند ميشه گونه ام رو میبوسه و میگه خدا از دهنت بشنوه  و در حالي كه از در ميره بيرون ميگه يعني ممكنه؟...

كسي توي بيمارستان طالقاني آشنا نداره ببينيم وضع اين خانوم جوان كه تنها نون آور اين خانواده 4 نفري هست چطوره؟

*ممنون ازآناهیتای  عزيزم براي فرستادن يه عالمه ظرف و ظروف قشنگ و پول برای جهاز دختری نیازمند. *متشكرم از آقاي جبلي و خانواده مرحوم میرزا صفی و خانمها طاهره، فاطمه و مهین پناهی كه به مناسبت ايام فاطميه  امروز به سيصد نفر تو مدرسه مون غذا دادن.
*متشكرم از آرام  نازنينم براي كمك نقدي به خانواده هاي نيازمندمون.
و *باز ممنونم از آقاي دكتر امير حسين مكارمي و خانم دكتر رويا استوار براي انجام درمانهای گرانقيمت دندانپزشكي به صورت رايگان براي دختري نيازمند.
**يه دوست نازنيني گفتن حاضرن رايگان فتوشاپ رو به كسايي كه استطاعت مالي ندارن ياد بدن اگه كسي ميخواد برام كامنت بزاره.  



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:29  توسط یاسمن  | 

بعد از احوالپرسي ميگه: راستي یاسی جون خانوم (.) هم ديروز اومد خونه مون برا كار. ميگم: خوب بود؟ مگه :آره اما...
ميگم : چي شده تميز كار نكرد؟ ميگه: چرا... راستش يه اتفاقي افتاده.. ميگم: چي؟ ميگه: كرم و كرم پودرم رو دزديده!‌ ميگم: دزديده؟ ميگه: اره . ميگم: محاله. من اين خانوم رو سالهاست ميشناسم. بلاخره در طي اين سالها بايد يه بار چيزي ازش ميديدم. تازه تا حالا خونه خیلی ها فرستادمش اگه خداي نكرده دستش كج بود يه نفر باید می گفت. ميگه : ببين من اگه مطمئن نبودم محال بود به تو بگم. باور كن خودمم اعصابم خورده ديشب تا 2 شب دنبالش ميگشتم. اخه خونه من كه عين خونه تو نيست كه هزار تا سوراخ سمبه داشته باشه. جايي رو ندارم كه بخواد اونجا باشه مگر اين كه پر زده باشه از پنجره افتاده باشه پايين! ميگم: ببين پري جان تهمت دزدي زدن خيلي بده ها. به نظر من از هر گناهي بدتره. ميگه: ميدونم.  گرچه اون كرم رو 50 تومن خريده بودم. اما باور كن به خاطر پولش نيست. فقط ميخواستم بگم حواست جمع باشه که این میاد و میره خونه ات دستش کجه. ميگم: ممنون گفتي اما من ايمان دارم كه اون آدم درستيه. اگه دزد بود وقتي بردمشون دكتر، دكتر نميگفت همه شون سوء تغذيه دارن. خوب اوني كه دستش كجه ميره از سوپر دو تا چيز ميدزده كه شكمشو سير كنه. من هميشه معتقدم مالت رو محكم نگه دار... همسايه تو دزد نكن! ميگه: آره میدونم. اما باور کن من شک ندارم که اون برداشته . حالا به نظرت زنگ بزنم بهش بگم كرممو نديدی؟ لا اقل اینطوری بهش میفهمونم که من فهمیدم تو کرم رو برداشتی! ميگم :خود داني...

دو ساعت بعد دوباره زنگ ميزنه صداش مضطرب تز از صبحه. ميگه: ياسمن باور كن خونه ما جن داره! من خودم ديشب دنبال كرمه زير شوفاژو گشتم نبود. الان دخترم زنگ زده ميگه افتاده بود زير شوفاز.
نفس  آسوده ای  ميكشم. از اين كه ايمانمو به اون زن بينوا از دست ندادم خدا رو شکر میکنم. ميگم: حالا بهش زنگ هم زدي؟ ميگه: آره گفت شايد قاطی آشغالها كه پسرتون جمع كرده رفته ...

تلفنو قطع ميكنه و من فكر ميكنم اي كاش تنبيه كسي كه بيخودي به كسي تهمت ميزد قطع كردن زبونش بود! 4 نفر كه زبونشون قطع مشد ديگه بقيه جرئت نميكردن به راحتي به كسي تهمت بزنن و با آبروش بازي كنن.

جشن پرشین بلاگ هم خوش گذشت. میم نازنین رو دیدم که برای جهاز عروس پست پیش کمک مالی کرد و کلی اول مجلس شارژم کرد. سرباز معلم  که نیومد. جای ویولت عزیزم خیلی خالی بود. ساروی کیجا رو با اون یسنا خانوم ناناز  و مامان سامی  جون رو دیدم. دختر ترشیده رو هم دیدم و کلی حرف زدیم و بلاخره هم اسم واقعی این دخترک ترشیده برملا شد!!! ضمنا من واقعا و از ته قلب بهاره رهنما رو دوست دارم چون یه جورایی پر از انرژی مثبته.
*ممنونم از سریرای عزیزم بابت هدیه کلی وسایل به عروس نیازمندمون.

این دو تا عکس هم علی الحساب از جشن داشته باشید.


دو مجری توانای رادیو  ـ بهاره رهنما و خانم اقیلما پولادزاده


اینم عمو پورنگ

ضمنا نگار  مرحله دوم روبوکاپ هم قبول شد و به همه ثابت کرد که هوش سرشارش به مامانش رفته!



+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:12  توسط یاسمن  | 

جوابمو كه داد نا خودآگاه چشمم به دندوناش افتاد. انگار يه چيزي تو قلبم فروريخت. اونقدر دندونهاش دفرمه و بدرنگ بودن كه ناخودآگاه آدمو ياد فيلمهاي ترسناك مينداختن. نوك تيز و سفيد گچي! گفتم: عزيزم تو چرا دندونات اين شكلي هستن؟ با صدايي كه لبريز غم بود گفت: نميدونم سالهاست اينطورين...  لب پايينشو كشيدم پايين و ديدم لثه هاش افتضاحن. گفتم: اگه وقت بگيرم برات از يه دكتر ميري براي درمانش؟ دكتر خودم. يه دكتر عالي... با لبخند گفت: اره.

ميدونستم شرايط مالي شون افتضاحه. شايد  دليل داشتن همچین دندونهایی  تغذيه نادرست بود.  با دكترم (دكتر رويا استوار عزيزم )  حرف زدم و گفت خودش يك قرونم نميگيره مگر اين كه كلينيك بخواد سهمشو بگيره. دو تا روت كانال داشت كه اونارم دكتر اميرحسين مكارمي  نازنين گفت رايگان انجام میده.

ديروز ديدمش. وقتي خنديد بازم يه چيزي تو قلبم فرو ريخت. اما این بار از شادی... لبخندی دلنشین دندونهايي زيبا و نگاهي لبريز از عشق. منو تو آغوش گرفت و بوسيد. گفتم خيلي قشنگ شدي خيلي ... آروم زير گوشش گفتم خيلي دوستت دارم. گفت: منم همينطور...

معلمي نگاه به روح بچه هاست. توجه به مشكلات روحي و جسميشون و حل مشكلاتي كه تا عمق روحشون ريشه دوونده.  كتاب درسي رو كه هر كسي ميتونه بدون معلم تو خونه بخونه و نمره بياره!!!!

 

نگار قشنگم تو يه آزمون كه خيلي ارزشمند بود قبول شده. عزيز دل مامان بهت افتخار ميكنم و براي موفق شدنت تو زندگي از هيچ تلاشي دريغ نميكنم.

* ساحل عزیزم گفته تو تهرون هر دانش آموز بی بضاعتی نیاز به آموزش زبان داشته باشه حاضره رایگان تدریس کنه.
*یه خانواده ای تو اردبیل (مشکین شهر)  در حسرت داشتن یه یخچالن.
* شرکت یکی از دوستان تو تهرون تو میدون آرژانتین یه برنامه نویس خوب میخواد.
*ممنونم از سریرای عزیزم برای هدیه یه بوفه و مقداری وسالی منزل به عروسمون.
*متشکرم از جناب آقای ثمره هاشمی برای تخصیص وام ازدواج به خانواده ای نیازمند.
 و باز هم ممنونم از برادر محترمم آقای فتاح جبلی که تموم تلاششون حل مشکلات مالی و... خانواده های نیازمندمونه. واقعا یه همچین جوونهایی تو این مملکت گوهر کمیابن...

جمعه در   جشن پرشین بلاگ  میبینمتون.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:33  توسط یاسمن  |