صداش ميلرزه و تقريبا از اونور تلفن فرياد ميزنه... انگار اين فرياد ماههاست در گلوش خفه شده..
ميگه: من كه نميگذرم از همه اونايي كه به اين آتيش دامن زدن... رفتم امام زاده صالح و از خدا خواستم كه اين بلا رو به سر عزيزترين كساشون در بياره... آبرومو بردن... ميدوني به يه نفر تهمت زدن يعني چي؟ تهمت حق الناسه و خدا ازش نميگذره...
سعي ميكنم با كلامي كه نهايت آرامش رو داره باهاش حرف بزنم. ميگم: عزيز دلم ايمان داشته باش كه كائنات كاري به حرف تو نداره كائنات هوشمنده... و حتي اگه تو ببخشيشون، اون كار خودشو ميكنه. باور كن بهشت و جهنم تو اين دنيا هم هست... ما باور نداريم كه در رفتارمون با هر كسي، بذري رو براي خودمون ميكاريم... عشق بكاريم آرامش و خوشبختي درو ميكنيم و نفرت بكاريم غصه و ناراحتي و بدبختي و... درو ميكنيم. استاد ميگه: اگه زماني از كسي اردنگي خوردي برو فكر كن ببين كجا به يكي پس گردني زدي كه حالا تبديل شده به اردنگي!!!! .... تو ايمان داشته باش كه اين كارشون بي جواب نميمونه..... بلاخره آروم میشه و خداحافظي ميكنه....
.
.
.
گاهي لازمه به گذشته مون نگاه كنيم... اونچه امروز داريم حاصل رفتارهاي گذشته مونه... اگه امروز احساس ميكني كه عرصه بهت تنگ شده بشين و روي رفتارهايي كه سالهاي گذشته داشتي مراقبه كن... بگرد و عامل دلتنگي ها و غصه هاي امروزتو ، تو رفتارهاي گذشته ات پيدا كن... شايد سالها پيش دل كسي رو شكستي كه امروز دلت بي دليل شكسته شده... زندگي عين بازی شطرنجه گاهي يك حركت اشتباه باعث ميشه كيش و مات شي...
پی نوشت: ممنون از علیرضای نازنین به خاطر محبتش و كمك مالي بسيار بزرگش به يه خانواده نيازمند...
پی نوشت دو: در تاريخ 12 ارديبهشت مبلغي از بانك چهار راه فرزانه (خيابان پيروزي) به حسابم ريخته شده... ممنون ميشم اگه كسي كه پول رو به حسابم ريخته بگه پول بايد به دست كدوم خانواده برسه...
پی نوشت سه: ممنون از آقای مهندس کامران قانعان برای تهیه کولر برای یک خانواده نیازمند.
و اما:
همايش رايگان دايي( مهدی اولیایی) در رابطه با اعتياد یکشنبه ۲۲/۲/۸۷ مشهد
مشهد ـ بلوار شهید فلاحی ـ بین فلاحی ۲۸ و ۳۰ـ بلوار فاطمیه ـ ورزشگاه شهید صیاد شیرازی
زمان ۹ صبح تا ۱۲
عصر ساعت ۳ تا ۵
همايش بعدي شيراز و اصفهان كه به محض مطلع شدن از مكانش آدرس ميگذارم.
نشستم پيش يكي از همكارا كه مياد و با ژستی خاص ميگه: خانوم مشاور! خانوم مشاور! سرمو بلند مي كنم مي بينم نگاهش به منه. فكر مي كنم داره شوخي مي كنه چون مشاوره سِمَت خودشه!
ميگم: جان؟ ميگه: تشريف بياريد بازديد كننده از نمايشگاه داريم مشاوره درسي بفرماييد!!! در مورد رشته هاي تحصيلي!!! هاج و واج نگاهش ميكنم. تو صداش اصلا لحن شوخي نيست. طعم كلامش بيشتر تلخه تا شيرين... نگاهش ميكنم و مي گم: من؟ من كه مشاوره تحصيلي بلد نيستم... با كلامي كه گزندگي توش موج ميزنه ميگه: شما كه خيلي به مشاوره علاقمنديد بفرماييد تو رو خدا بچه ها منتظرن!!! میرم پیشش و ميگم: آخه من بلد نيستم! تو دفتر هم كسي نيست اگه نيازه و تنهایی بمونم اگه نه برم اگه مراجعه كننده بياد ... نميزاره جمله ام تموم شه ميگه: اِه!! چطور با خانوم مدير ميريد مشاوره خوب به ما هم كمك كنيد!!! فقط اونجا كمك مي كنيد؟ بازم نميفهمم از اين همه تیکه پروندن چه منظوری داره! اونقدر متحیر نگاهش ميكنم كه ميگه: منظورمو نفهميدي؟ ميگم: نه! ميگه: ول كن بابا برو سر كارت!!!
ميام تو دفتر... تازه دوزاريم ميفته. ياد ديروز ميفتم كه به درخواست مديرمون به ديدن دختري رفتيم كه هيچ كس رو نداره تا براش كمي مواد غذايي و پول ببريم و كمي ازش دلجويي كنيم و تشويقش كنيم كه درسو رها نكنه و بياد مدرسه... تو دلم ميگم احتمالا از اون دلخور شده... فكر كرده من رفتم مشاوره با دخترك!!! خنده اي تلخ روي لبهام نقش ميبنده... فكر مي كنم تو این دنیا سر بهشت رفتن دعواست!!! يا سر امتياز گرفتن؟ سر خوب بودن؟ يا مطرح بودن؟ سر دلي رو به دست آوردن يا سر دل مديرو به دست آوردن!!! سر انسان بودن دعواست يا سر تقدير نامه گرفتن؟ به خودم ميگم دنياي بدي شده ياسمن... اونقدر تو اين دنيا صداقت كم شده كه آدمها باور نميكنن كسي براي دل خودش محبت ميكنه... دلم ميخواد برم بهش بگم عزيز دلم اولا من به خواست خودم نرفتم من بُرده شدم!! دوما غصه نخور دنيا بزرگه و اونقدر آدم نيازمند كمك و راهنمايي هست كه سر تو بي كلاه نمونه... اما نمیرم و مثل همیشه لال میمونم!
باور نمي كنيد اما دلم ميگيره... اينجور موقع ها دلم ميسوزه براي آدمهايي كه روحشون اونقدر كوچيكه... و از ته دل براي آرامش روحشون دعا ميكنم...
.
.
دوستان عزیز كسي يه تعميركار يخچال خيّر ميشناسه؟ بنده خداها يخچالشون خراب شده و تو اين هواي گرم آب سرد هم ندارن چه برسه به یخ!! پنکه یا کولر هم ندارن اگه كسي كولري داره كه نميخواد يا ميتونه يه كولر براشون جور كنه خبرم كنه... مادرشون میگفت: به خدا از دو بعداز ظهر که میشه بچه ها از گرما بال بال میزنن...
*ممنون از زهراي عزيزم براي فرستادن یه عالمه مواد غذايي براي يه خانواده نيازمند و اهداي كتاب و سي دي به مدرسه مون...
* مرجان عزيزم و پیشول خان مبلغ ارسالی به دستم رسید... واقعا ممنونم. ایمان دارم که کائنات این محبت بزرگتون رو بی جواب نمیزاره...
* نازمهر قشنگم لینکتو پیدا نمیکنم شماره کارتمو تو کامنتهای پست قبل برات گذاشتم...
* ساغر عزیزم شماره حساب رسید؟
* ممنون از جناب آقای بیگی و صندوق خیریه ایران خودرو برای کمک به خانواده های نیازمندمون...
*ممنون از جناب آقای دکتر سید محسن فاضل متخصص زنان برای ویزیت رایگان یک بیمار نیازمند...
*ممنون از جناب آقای دکتر سعید توکلی (ارتوپد) برای ویزیت رایگان یک بیمار نیازمند...
و آخرین * هر کس شماره موبایل دایی مهدی رو میخواد بگه که براش بفرستم. ضمنا یه همایش هم روز جمعه داره که طبق معمول رایگانه اگه کسی خواست بگه آدرس و زمانشو بگم.
و دیگه واقعا آخرین*: روز معلم مبارک هم به خودم هم به بقیه معلم ها...![]()
خدوندا به بنده هات بياموز كه ارزش انسانها ربطي به قد مانتوهاشون نداره!!!
خداوندا به بنده هاييت كه فكر ميكنن خداي سليقه هستن شعوري عطا بفرما كه بفهمن سليقه آدمها متفاوته!!!
خداي مهربون به بنده هاي احمقت يه كم عقل بده!!! يا لا اقل بهشون پست نده!!! بزار خانوم خونه دار بمونن شايد بتونن آشپزهاي خوبي بشن!!!
خداي نازنين به آدمي كه دو ساعت يه ريز و بي ترمز غيبت ميكنه بعد ميگه من از فلان مغازه خريد نميكنم چون شنيدم مالش شبهه داره يه جوري حالي كن كه اولا تا چيزي رو به چشم نديده باور نكنه دوما تصور نكنه خودش مريم مقدسه!!!
خدايا به بند هاييت كه به راحتي يخ شكوندن!!! دل ميشكونن بگو سر نمازهاشون براي صاف و صيقلي شدن دلهاي مكدرشون دعا كنن!!!
خدايا يه جوري به بنده هاي خودشيرينت بفهمون ديگه برا خدا نميشه خودشيريني كرد!!!
خدايا بازم چيز مونده كه بهت بگم باشه تا پستهاي بعد ميترسم از آفريدن بنده هات پشيمون شي!!!
.
.
.
.
مهدي رو كه يادتونه... داييم... همون كه تو پستهاي سالهاي قبل كلي در مورد فرشته بودنش نوشتم...همون که تو NA هست (انجمن معتادين گمنام) دو شنبه اين هفته مياد ايران. به محض اين كه اومد شماره شو میزارم كه هر كي خواست باهاش صحبت كنه راحت بهش دسترسي داشته باشه... تاريخ و ساعت كلاسها و كارگاههاي آموزشي شو هم همينجا ميزارم... اينم يه چند تا عكس از پارسال تو فرودگاه... ازدحام آدمهاي غريبه اي كه مهدي ناجي زندگي هاي تاريك و سياهشون بوده باعث شد آخر پليس فرودگاه بيرونمون كنه!!! و ما تازه تو ماشين بتونيم دايي رو ببينيم!!!



راستي ممنون از مرتضی و ايده عزيز براي ارسال پول براي تهيه سيسموني براي يه خانواده نيازمند. اميد كه كائنات محبتشون ر و هزار برابر جبران كنه.
انگار همين ديروز بود كه تور سفيد و از روي صورتم بلند كرد و انداخت روي تاجي كه لابلاي موهام بود.. و گفت: باور كن خوشبختت ميكنم... حلقه اي رو كه از ذوقمون از طلا فروشي تا خونه دستمون كرده بوديم! از توي جا حلقه اي برداشت و عاشقانه توي دستم كرد ... اون روز زيباترين روز زندگيم بود... ساعت 4 صبح بود كه ديگه جشن عروسي تموم شد و آخرين مهمون ها هم رفتن و من و اون گرسنه با پاهايي كه صبورانه كفش نو رو از ده صبح روز قبل تا چهار صبح اون روز تحمل كرده بودن و نشونه صبوريشون هم تاول هاي روشون بود! تازه تخم مرغ نيمرو درست كرديم و اين اولين غذاي زندگي مشتركمون بود...
نگاهش ميكنم... چقدر عوض شده... اون پسر 25 ساله كه من عاشقانه مي پرستيدمش حالا يه عاقله مرد 42 ساله است... هنوزم همون قدر مهربون و دوست داشتني.... ميدونم كه مشغله كاري باعث شده يادش بره امروز هفدهمين سالگرد ازدواجمونه... چون تموم تعطيلات عيد يادش بود...
با هم خداحافظي ميكنيم و هر كدوم ميريم سر كار... دلم نمياد خاطره اين روز قشنگ فقط مال خودم باشه تو راه براش يه اس ام اس ميزنم و ازش بابت اين كه به قولي كه داده بود كه منو خوشبخت كنه عمل كرده تشكر ميكنم...
.
.
.
تو دلم آرزو ميكنم كه خدا همه دخترها رو خوشبخت كنه... (اصلا همه جوونها رو ) و مسير درست رو تو اين دنيايي كه هزاران خطر جلوشونه و متاسفانه از خيلي هاش آگاه نيستن يا آگاهن و بهش بي اهميت! نشونشون بده... تا بتونن طعم شيرين خوشبختي رو حس كنن...
پي نوشت: ممنون از جناب آقاي ثمره هاشمي مشاور ارشد رييس جمهور براي هماهنگي جهت تهيه وام مسكن براي خانواده نيازمند. و ممنون از زهراي نازنين براي محبت هاي خالصانه اش.
ممنون از بنفشه عزيزم براي كمك به خانواده نيازمند.
راستی بچه ها اگه كسي خيال كمك كردن براي تهيه سيسموني داره خبرم كنه. كسي رو بهم معرفي كردن كه بضاعت تهيه سيسموني حتي در حد بسيار ابتدايي هم براي دخترش نداره... (كمكها ميتونه حتي وسایل نوزادي نو باشه.)
سفره هفت سین که طبق معمول هر سال من چیدم...
اینم آبگوشت به سبک سنتی که علیرضا تو دیزی و رو ذغال پخت و انصافا لذیذ بود...
خوب عید بود و کادو بارون شدیم اما طبق معمول زیباترین کادو پیچی ها کار کسی نبود جز علیرضا (آقا کسی یه زن خوب واسه این داداش ما سراغ نداره؟ آبگوشت هم خوب میپذه همچنین کباب!!!)

بابا هم همه بنت قنسول ها رو برای ژانویه سال بعد هرس کرده بود و خونه جشنواره بنت قنسول بود...

اینم آزالیا گل محبوب من که منو میبره تو عمق خاطرات کودکیم ... هنر دست بابا...

این گوجه فرنگی ها رو هم مامان دوخته بود...

اسمش جیمی بود... مثل هاچ مامانشو گم کرده بود... و اومده بود تو باغ ما که محمد پیداش کرد... سپردیمش به یه خانواده تا خانواده اصلیش پیدا شدن که شناسنامه و پاسپورتشو!!!! تحویل خانواده جدید دادن. انصافا از اشکان حرف گوش کن تر بود!!!!

اینم اشکان... به قیافه مظلومش نگاه نکنید تا تونست آتیش سوزوند... حتی وقتی دید تو اون هوا همه رفتن تو استخر گفت منم میام... چونه اش میلرزید اما با پررویی می گفت سرد نیست!!!

و اما تشکر ویژه از نوشین عزیزم و نازنین مهربون برای کمک به خانواده نیازمند... فرشته های خوبم پول به حسابم اومد ممنون. مرجان جون اون مبلغی که گفتی نیومد به حسابم. کاش یه چک کنی نکنه حسابو اشتباه کرده باشن.... شبنم عزیزم ممنون پولی رو که گفتی گذاشتم رو خریدهای شب عید همون خانواده های بی بضاعت...کلی هم دعات کردن... (دلم برات یه ذره شده ) ![]()
با باز کردن در فر انگار یه قلپ از شربت جادویی آلیس در سرزمین عجایب میریزن تو حلقم... کشیده میشم تو فر... عطر جادویی شیرینی منو با خودش میبره به چهار پنج سال پیش که اشکان کوچکم به دنیا نیومده بود و من هر سال این موقع ها سخت مشغول پخت شیرینی های عید خودم و مامان بودم... روی کابینت و گوشه هال پر بود از جعبه های برنجی و نخودچی و باقلوا و سوهان و قطاب و شیرینی چرخی و نارگیلی و توت و ... و من نستوه و استوار مشغول کاری بودم که عاشقانه دوستش میداشتم.
هزار تا فکر تو مخم تاب میخوره. باید برم وسایلمو جمع و جور کنم... خدا بخواد فردا مسافریم و میریم خونه بابا تا تو دل طبیعت و آغوش گرم و پر مهر پدر و مادر، انرژی از دست رفته مونو به دست بیاریم...
یک سرمای مفصل هم خوردم و دو تا هم پنی سیلین زدم انگار خدا داره ریه هامو خونه تکونی میکنه! و اصلا حال ساک بستن ندارم!!!!
سعی میکنم لابلای مهمون داریهای عید حتما بهتون سر بزنم. دلم برای تک تکتون تنگ میشه... شایدم وقتی دارم لب دریا قدم میزنم یا مثلا رفتم تو هتل هایت یه دوری بزنم یکی تون از کنارم رد شه... نگاهمون تو نگاه هم بیفته و همون حس درونیمون که مدتهاست با خوندن نوشته های همدیگه به هم گره خورده باعث شه لبخندی به هم بزنیم و از کنار هم که گذشتیم فکر کنیم چه حس غربیی! انگار صاحب این نگاهو میشناختم... انگار سالهاست شنونده درد و دلهاشم... و بعد یکی از همراهامون صدامون کنه که هی کجایی رفتی تو عالم هپروت؟!!!
.
.
.
خوب دیگه اول فروردین وارد جهل و دومین سال زندگیم میشم و شاید اولین سالی باشه که انقدر از خودم راضی هستم!!! بنابراین میتونید تولد یک از خود راضی رو بهش تبریک بگید تا از خودراضی تر شه....
.
.
.
سال خوب و لبریز از شادی و سلامتی براتون آرزو میکنم ... تو رو خدا اگه هنوز خونه تکونی دلهاتونو شروع نکردید شروع کنید تا دیر نشده... خالیش کنید از کینه و دلخوری و انرژیهای منفی و سال جدید رو با روحی لبریز از شادی و انرژی مثبت آغاز کنید. که کینه و نفرت باعث جراحت روح میشه و عشق ویتامین روحه....
آخرین آخرین پی نوشت!!!! : گفته بودم آخرین پی نوشت اما چه کنم که زهرا نذاشت! مونده بودم که این پست توش تشکر از زهرا نداره که همین الان زنگ زد و گفت یه عالمه حبوبات و گوشت و از اینجور خوراکی ها میفرسته تا برسونم به دست یه نیازمند... زهرا جونم ممنونم و هزار تا بوس... از مامان تشکر فراوون کن...
میگه : گبلا (قبلا) گفته باشم من اجرتم 55 تومنه ها! میگم: باشه اشکال نداره حالا بلاخره کی تشریف میارید ؟ با لهجه غلیظ ترکی میگه: پنج شنبه ! شما بنویس چی باید بخری.... گونو (گونی) ... سومان (سیمان) ... گیر (قیر) ... ماسا (ماسه) و کاشو (کاشی) و جونم در میاد تا با موبایلی که دائم صداش قطع و وصل میشه و کلماتی که برام کاملا اسپلشون نا آشناست بفهمم آقای بنا چی نیاز دارن... میگم: حالا اوستا ما چند روز توالت نداریم؟ میگه: تگریبا (تقریبا) سه روز!
عروب روز سوم که تازه هنوز نه توالت فرنگی نصب شده نه دستشویی اوستا شال و کلاه میکنه که بره. میگم: اوستا پس توالت چی؟ میگه: اون که دیگه کار من نیست! کار من فقط زیرسازیش بود!
میگم: چرا ؟ میگه: اون دیگه کار لوله کشه... میگم: خوب چقدر تقدیم کنم؟ میگه : 35 تومن دیروز گرفتم... ( تو دلم میگم خوب پس باید بیست تومن بدم) میبینم سخت مشغول حساب کردنه! میگه: بله میشه صد و شصت و پنج تومن که من 35 تومن گرفتم و شما باید 13۰ تومن بدید! میگم: شما که گفتی اجرتتون 55 تومنه! میگه: بله! گفتم اما روزی 55 تومن!!! شاگردم روزی بیست تومن ازتون گرفت اونوقت من سه روز 55 تومن بگیرم؟؟!!!!!! میگم: ماشالله اوستا در آمدت از من بیشتره ها! میگه: نه بابا کاش منم درس خونده بودم. میگم: درس به چه درد میخوره کاش من بنایی یادگرفته بودم!!!
یه می نی بوس ..... همش 5 نفریم تو مینی بوس. سر راهمون یه مسافر هم سوار نمیشه... کرایه رو که رامین میده راننده سر درد و دل رو باز میکنه و میگه: یه 100 تومنی داشتم تو کیفم نمیدونم کی بهم داده بود ، انقدر برام برکت داشت که نگو. از دیروز که یک مسافر پول خورد نداشت و مجبور شدم 100 تومنی رو بهش بدم انگار برکتم از جیبم رفته... اصلا مسافر نیست...
یه فکر بکر تو ذهنم جرقه میزنه! موقع پیاده شدن یه سکه 50 تومنی میدم بهش و میگم: این پولو یکی اول ماه بهم داده خیلی برکت داره بزارید گوشه جیبتون انشاء الله که کار همون صد تومنی رو میکنه! گل از گلش میشکفه و با خوشحالی عین آدمی که گنج پیدا کرده میگه: خیلی ممنون خیلی ممنون. از اتوبوس که پیاده میشیم در جواب نگاه پرسشگر رامین ، میگم: دروغ گفتم! پوله یه سکه پنجاهی معمولی بود! اما فکر کردم کسی که این دیدگاهو داره حتما میتونه با تفکر مثبت در مورد سکه طلایی دوباره جریان واریز شدن پولو به سمت جیبش هدایت کنه! به نظرت کار بدی کردم؟ میخنده و میگه: نه! خیلی هم کار خوبی کردی ... اما خیلی بلایی!!!
تشکرهای ویژه:
ممنون از جناب آقای ثمره هاشمی مشاور ارشد رئیس جمهور برای اهدای وام جهت پول پیش خونه یه خانواده نیازمند.
ممنون از دوستان نازنینی که ما رو برای خرید عید برای سی خانواده بی بضاعت یاری دادن... فرشید ملکان ......فریبا و رضا قیدی ... کیوان اولیایی... علی خالقی... و برادر مهربونم علیرضا ... و مژده نازنینم....
ممنون از بنفشه عزیزم برای هدیه دادن دو تا تخت به یه خانواده نیازمند که از خوشحالی روی پا بند نبودن و دادن تشک برای جهاز به یه خانواده نیازمند دیگه...
یه دنیا تشکر از خانوم کدخدا زاده نازنین برای تهیه بریس برای پای عمل شده آقای رضایی.
ممنون از مریم دوست نازنین ندیده ام برای تهیه گوشت برای چند خانواده محتاج ...
و متشکر از نیکی و الهام و سپیده عزیز برای هدیه کردن چراغ گاز و کمک در تهیه سیسمونی و جهاز ... (خدا کنه کسی رو از قلم ننداخته باشم)
سودی جون من منتظر تماستم هفته قبل به علت بنایی خونه نبودم.
و اما فاطمه بیمار قلبی چند پست پیش, روز هشتم در بیمارستان طبی کودکان آنژیو شد چند شب تب شدید داشت که دکتر معالجش رو نگران کرده بود اما خوشبختانه دو روز پیش مرخص شد. سه هفته بعد معلوم میشه که مشکل با آنژیو رفع شده یا نیاز به عمل داره براش دعا کنید...
اونقدر این روزها فکرم مشغوله که نگو... همیشه اسفند ماه پر از دغدغه فکریه برام. درست اول فروردین تولدمه و تو اسفند یه حالی هستم... انگار یه جوری قراره دوباره به دنیا بیام! بی قرار به دنیا اومدنم!!! بی قرار رسیدن لحظه ای که سال تحویل میشه! انگار که تو این دنیا چه خبر هست!!!
حالا به همه اینها خریدهای شب عید. خرید عیدی ها... تهیه مواد خوراکی برای اون سی تا خانواده نیازمند. حل کردن مشکلات خانوادگی بچه های مدرسه!!! خونه تکونی و ایضا امسال نقاشی خونه و یه سری تغییرات دیگه هم اضافه کنید.. نقاشها و نجار ها و نصابها هم که این روزها بره کشونشون هست! یعنی وقت گرفتن ازشون از وقت گرفتن از صد تا دکتر متخصص معروف هم سخت تره!!! کم مونده اسم خودمو هم فراموش کنم. تموم کارهامو میدم به تو دو لیست موبایلم بازم وقتی الارم میده دو ساعت فکر میکنم که خوب یعنی چی این که نوشتم!!! رامین هم یه وسواس خاص داره که همه چی درست و میزون باشه و از الان بدونی که دو روز دیگه که قراره پذیرایی رو برای نقاشها خالی کنیم مثلا کتابخونه رو کجا بزاریم مبل رو کجا و الی اخر!!! منم که برعکس! میگم کائنات خودش همون موقع بهترین جا رو نشونمون میده!!! و خلاصه داستانی داریم! این پست برای اینه که بدونید زنده ام!!!! و در سلامتی کامل به سر میبرم. وگرنه الان که دارم براتون به روز میکنم رو چهارپایه پلاستیکی نشستم در حالی که دورم عین سمساریه!!! و سه تا نقاش دارن یه ریز بلند بلند ترکی حرف میزنن...
و اما پی نوشتهای تموم نشدنی من:
●آقا جون من خیال دارم یه بخار شور بخرم و در همین راستا میخوام بدونم از خانومهای با هنر وبلاگ نویس یا وبلاگ خوان کسی میدونه کدوم مارک بخار شور بهتره؟
●ضمنا میون میونجی تلفنمون هم سوخت!!! یه تلفن خوب سراغ دارید برای یک عدد خانوم که به قول رامین گوشی تلفن جزئی از وجودشه و بی تلفن میمیره!!! که تلفنه صداش هم عالی باشه چون موسیقی متن خونه اش صدای بلند کارتون و داد دادهای اشکانه !!!!
●ممنون از نیکی و الهام عزیز برای هدیه کردن دو تخته فرش به خانواده ای که بچه هاشون داشتن یه تشک بزرگترین آرزوشونه و روی فرش میخوابن!
● ممنون از مژده عزیزم دوست نازنینی که پارسال تموم پاداش و عیدیشو کادو داد به بی بضاعتهامون و امسال هم درست وقتی که داشتم حسرت کمک پارسالشو میخوردم زنگ زد که بازم کمک کنه...
●ممنون از خانم کدخدا زاده و خانم فهیمی و سریرای نازنینم و نوه های جناب آقای رشدیه برای تهیه پرده و لوازم آشپزخانه و تشک برای خانواده ای که داشتن تشک آرزوی بچه هاشون بوده و همچنین پرداخت اجاره خونه خانواده ای که پدرشون در بستر بیماری افتاده.
●ممنون از جناب آقای ثمره هاشمی مشاور ارشد رییس جمهور برای هماهنگی با بیمارستان امام خمینی برای تقبل هزینه عمل قلب یه بیمار نیازمند.
و ممنون از زهرای عزیزم برای این که صبورانه منو با اینهمه خواسته تموم نشدنی تحمل میکنه!!!!
فراموش نکنیم عید نزدیکه و نگاه ها منتظر به در... ببخشیم و مهربان باشیم...
* پی نوشت جدید: قابل توجه همکاران فرهنگی اگه خاطره ای از دوران تدریستون دارید هر چند تا که شد برام یا تو کامنت ها بگذارید یا ایمیل کنید تا در کتابی تحت عنوان خاطرات معلم و با نام خودتون چاپ بشه... مهم نیست ادبی بنویسید یا خودمونی . شما بنویسید ادیتش با خودم..
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم اگه احمق ها نبودن این دنیا چه بهشتی میشد نه؟
حماقت در دو پرده!!!
پرده اول: غیر از سمت استادکار کارگاه کامپیوتر و معلم قانون کار و بهداشت کار و کار آفرینی و رابط بهداشت منطقه، اینجانب آچار فرانسه یاسمن رمضانی ! سالهاست نماینده هلال احمر هم تو مدرسه هستم... اما امسال از اون سالهای عجیب غریبه... اول یه بخشنامه میاد که از بچه ها نفری پنجاه تومن برای عضویت هلال احمر بگیرید و تا تاریخ فلان... (سه روز بعد از بخشنامه) اسامی رو با فیش واریز پول بفرستید اداره... دو روز بعد یه اصلاحیه میاد که مبلغ 50 تومن اشتباه بوده!!! نفری پونصد تومن بگیرید!! و تا تاریخ فلان (یک هفته بعد) بریزید به حساب اداره... هفته بعد تماس میگیرم با مسئولش که تعداد ثبت نامی ها رو بگم میگه: حق عضویت باید دویست تومن میگرفتیدها!!! میگم: شما که بخشنامه کردید 500 تومن! میگه: اون بخشنامه اشتباه بوده!!! میگم: خوب من هنوز پولو نریختمبه حساب الان 300 تومن بقیه رو بهشون پس میدم... میگه: نه بریز و فیش رو بفرست برامون بعد یه اصلاحیه میزنیم پولو بهتون برمیگردونیم که بدید بچه ها!!!! (من نمیفهمم واقعا وقت ما آدمها چقدر ارزش داره!!! نمیدونم کدوم احمق دست و پا چلفتی این بخشنامه ها رو مینویسه که تو یه بخشنامه ساده ثبت نام سه بار مبلغ ثبت نام باید تغییر کنه!!)
پرده دوم: هفته پیش زنگ میزنه که خانوم رمضانی سریع مستخدم مدرسه رو بفرست اداره یه کتابه باید بخونی 30 بهمن امتحان دارید . مستخدم مدرسه که از اداره میاد کپی یه کتاب دستشه که دو صفحه هم از وسطش نداره! با اداره که تماس میگیرم مسئول هلال احمر میگه به ما هم که دادن همون دو صفحه رو نداشته!!! عیب نداره همونو بخون. برو امتحان بده!!!!
فرداش زنگ میزنه که خانوم رمضانی امتحان کنسله چون نه ساعتش معلومه نه مکانش!
امروز صبح زنگ میزنه که خانوم رمضانی چقدر تلفن مدرسه تون اشغاله!!! (حالا ما سه خط تلفن داریم یه خط هم مستقیم مدیره، شماره موبایل و تلفن خونه ام رو هم تو پرونده دارن!) میگم: خوب؟ میگه: سریع یکی رو بفرست بیاد 4 تا کتابه! میگم: خوب! میگه: مدرسه تون دستگاه تکثیر دارید؟ میگم: اره میگه: ببین ما تکثیرمون خرابه کتاب هم به تعداد ندادن !!! ببر مدرسه تکثیر کن کتابو پس بیار!!! که 30 بهمن (یعنی دو روز دیگه!) اونا رو باید امتحان بدین!!!!
میگم: خوب اینو زودتر می گفتین میگه: پنجشنبه زنگ زدم مدرسه اشغال بود. میگم:خوب خونه زنگ میزدین. میگه: زنگ زدم یه اقایی برداشت گفت: لطفا مزاحم نشید!!!!![]()
کتابو که میفرسته کف میکنم... 81 صفحه کتاب خدمات داوطلبانه! 60 صفحه کتاب نهضت بین المللی صلیب سرخ و هلال احمر! 121 صفحه کتاب کارگروهی هلال احمر ویژه مربیان ! 51 صفحه حقوق بشر دوستانه! به علاوه کتاب مربوط به ایدز!!! 3۴۰ صفحه کتابو تو دو روز باید بخونم برم امتحان بدم!!! تازه کتاب کمکهای اولیه رو یادش رفته بده!
خدا وکیلی موندم تو کار اینهمه نظم اداری !!!! وقتی بهش زنگ میزنم و اعتراض میکنم به زمان کم و حجم زیاد مطالب میگه:ببین پاراگرافی* بخون برو! من سفارشتونو کردم اونجا هم همه اعتراض کنید که دیر بهتون خبر دادن!!!!
حالا میفهمم بدبختهایی که تو زلزله بم بودن با اون همه کمک چرا هنوز تو چادر زندگی میکنن!!!!
(*احتمالا پاراگرافی یه جور خوندنه مثل تندخوانی نصرت !!!)
پی نوشت: دیدن یه دوست اینترنتی که سالهاست خواننده وبلاگشی مثل خوردن یه فنجون قهوه تلخ با شکلات سوغات همون دوست تو یه روز آفتابی لذت بخشه...
هموطنهای مقیم خارج از کشورمون مدتیه منو شرمنده محبتهاشون کردن... انصافا خرید کردن برای آدمهایی که نه می شناسیشون ... نه سلیقه و اندازه شون رو میدونی و حملش از اونور دنیا به ایران اونم در حالی که خودت یه عالمه فک و فامیل داری که باید براشون سوغات بیاری خیلی سخته. و این سختی رو فقط یه چیز میتونه سهل و آسون کنه و اونم داشتن دستای سخاوتمند و دل دریاییه... مسافر عزیزم... چقدر خوشحالم که چهره مهربون و دوستداشتنی تو و مامان رو دیدم یه دنیا ممنون به خاطر اونهمه لیاسهای زیبا و خوب که میدونم با هزاران شوق خریدید تا به دست نیازمندها برسه... دستاتونو میبوسم و براتون آرزوی بهترینها رو دارم..