تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

نرم افزار محترم ، نميدونم كدوم شير پاك خورده اي تو رو نوشته! اما يه چيزو خوب ميدونم و اونم اينه كه من 18 ساله كه نيروي رسمي آموزش و پرورشم و از اين مدت 15 سالشو نيروي كار و دانش بودم و تو اين سالها كارآفريني و بهداشت كار و قانون كار درس دادم. اون موقعي كه تو هنوز به ذهنتم نميرسيد كه يه موقعي بخواي پا به دنياي ما بزاري! و هيچكس هم نميدونست كار آفريني چيه  من دوره هاشو گذروندم تا به آدمهایي كه قراره يه روزي تو رو بسازن آموزشش بدم! نرم افزار جان من الان 15 ساله كه حكمم استادكاره و رسته ام هنر آموز يعني چي كه براي تو رشته پرستاري تعريف نشده! و حالا نميتوني منو وارد سيستم كني؟ خوب عزيز دلم اونوقت نميشه كه بنده بدون ابلاغ كار كنم! نميدونم دعاي خيرم رو نثار برنامه نويسي كنم كه تو رو نوشته يا نثار اون عزيزي كه اطلاعات مربوط به كارمنداي اداره رو به برنامه نويس داده!
مديرمون كه فوق العاده هم دوستش دارم نگاهي به قيافه ناراحت من ميندازه و ميگه: ببين من محاله تو رو از دست بدم. من دنبال تقديرنامه ام  برات اونوقت بزارم به اين راحتي تو رو از ازم بگيرن؟...
و مسئول مقطع تو اداره هم میگه ناراحت نباشید فقط شما نیستید! این برنامه انقدر مشکل داره که خیلی ها رو نمیتونیم وارد سیستم کنیم! یکی نیست بگه خوب مشکل برنامه رو حل کنید! بعدا پز کامپیوتری شدن برنامه هاتونو  بدید!

ميدونم كه كائنات هميشه برام بهترينها رو خواسته اما با همه اينا  از اين بي برنامه گي و مسخره بازيهاي اداري و كامپيوتري واقعا كلافه ام... هر روز يه سازي ميزنن!  برام دعا كنيد.

*جلسه دوم فرا درماني هم با اضافه شدن  4 تا از دوستان خوب اينترنتي ام تشكيل شد و به نظرم فوق العاده بود اتفاقاتي كه زمان وصل شدن برام ميفته واقعا روحمو پالايش ميكنه چيزي كه مدتها بود بهش نياز داشتم يه آرامش معنوي... مریم جون بازم ممنون.
* يه خانوم مهندس كشاورزي دنبال كار ميگرده.
* دو تا جهاز بايد جور كنيم. ظروف نوي شما رو هم پذيراييم!!!
* دستگاه توكنم كه باهاش موجوي بانكي مو تو خونه چك ميكردم توسط اشكان عزيزم پوكونده شده! (انقدر زمز اشتباه بهش داده كه قفل شده!) لطفا اگه مبلغي به حسابم ميريزيد تا باز شدن قفل توکن توسط بانك مركزي! حتما برام تو كامنتها بنويسيد.
*من تازه ديروز فهميدم مسعود رسام فوت كرده بسيار متاسف شدم هنرمندي بود كه اسمش پاي هر فيلمي بود ميفهميدي كه اون فيلم حتما ارزش ديدن داره. براي آرامش روحش دعا كنیم.
*علت سوزش زبونم معلوم شد! كمبود كلسيم كه منجر به هيپوگليسمي مي شد! ممنونم از دكتر فرشيدمولازاده كه با تشخيص درستش منو از اين بلا ي دوماهه رها كرد اونم رايگان...
 *خيلي وقته به سي خانواده نيازمندمون برنج نداديم. كسي رو نميشناسيد بخواد چند صد كيلو برنج بهمون هديه بده؟



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:50  توسط یاسمن  | 

با ديد مثبت كه به قضيه نگاه كني میشه يه روز عالي.
 از اونجايي كه من همیشه  سر هر قراری زود ميرسم! ساعت سه و نيم بود كه با  نگار و  خواهرم مريم ، هم زمان با ویولت كه واقعا اون روز خودشو ويولت كرده بود رسيديم.
همایش تو خانه شهریاران جوان توی یه پارک تو خیابون ویلا یود. به دليل اين كه توي سالن اجتماعات، همايشي درباره آنفلوآنزا بود، جشن 5 شروع شد و ما حدود يك ساعت و نيم فرصت پيدا كرديم كه با دختر ترشیده و ویولت  و بنفشه  و بقيه دوستان گپ و گفت كنيم. ضمنا تونستم مهرنوش محتشمی عزیز رو هم ببینم.  
قدم مینو صابري عزيزم اونقدر سبك بود كه تا رسيد درها رو باز كردن و رفتیم تو ... اونجا هم شروع مراسم يه كمي طول كشيد كه اتفاقا بهتر! چون تونستيم با مينو جان كمي حال و احوال كنيم و ضمنا چون كمي گشنه بودم چند مشتي special k  نوش جون كنم.

    

 مجري همون مجري پارسال بود و بعد هم كه بهاره رهنماي عزيزم اومد كه واقعا لبريز انر‍ژي مون كرد...

     

بعد هم الهام پاوه نژاد اومد کمی صحبت کرد که کلی خوشحال شدم که اونم وبلاگ نویسه.

          

    نوبت به دادن تقدير نامه ها كه شد اسم وبلاگ منو چند قدم مانده به خدا گفتن! روي سن كه رفتم مجري با خنده  پرسيد كه حالا واقعا چند قدم مونده تا خدا؟ منم گفتم كه اسم وبلاگم چند قدم نزديكتر به خداست  و كلا اسم وبلاگمو تو تقدير نامه هم چند قدم مانده به خدا نوشتن كه البته اقليما پولاد زاده عزيز كه از همينجا كلي ازش تشكر ميكنم گفت برام درستش ميكنن.

     اینم خودم! در حالی که دارم در مورد اسم وبلاگ که اشتباه گفته شده توضیح میدم.

     

    

     

    

      ميدونين اين اشتباه نوشتنه باعث شد كه بفهمم چقدر اسم اصلي وبلاگمو دوست دارم. تقدير نامه و سكه پارسيان رو كه تحويل گرفتم يه سري دوستان از ته سالن صلوات فرستادن شايد چون فكر ميكردند وبلاگ چند قدم نزديكتر به خدا يه وبلاگ خيلي مذهبيه و اگه صلوات نفرستن كادوم حلال نيست!

     
بعدم با سانديس و كيك پذيرايي شديم و...
من ميدونم كه خانم  اقلیما پولادزاده از خيلي از ناهماهنگي ها استرس گرفته بود. اما يه چيزي رو لازمه از همينجا بگم. من تا حالا بيشتر جشنهاي پرشين بلاگ رو رفتم اما تو اين يكي از همه بيشتر خوش گذشت. نه به خاطر كادو و تقديرنامه!  چون خواهرم و نگار هم ميگفتن بهشون از هميشه بيشتر خوش گذشته. یه جور خاصی پر از حس انرژی مثبت بود.  بقیه عکسها رو هم می تونید اینجا ببینید. بازم از همه دوستانی که محبت کردن و به وبلاگم رای دادن ممنون.

*ممنونم از کاوه مهربان و دوست عزیزی که اسمشو (.... ) نوشته بابت کمک به خانواده های نیازمندمون.
*مینا زرین عزیزم مهم مقدار پول نیست مهم نیت توست که امیدوارم به هر خواسته ای داری برسی عزیزم. به هر حال ممنون پول به حسابم نشسته. 
*فاطمه رضاخانی عزیزم درست همون روزی که تو  ۶۵ تومن ریختی به حسابم از همون باجه یه ۶۵  تومن دیگه هم به حسابم ریخته شده نکنه دوبار از حسابت کم شده باشه؟ کارتتو چک کن اگه اشتباهی دوبار ریختی یه شماره حساب بده بریزم به حسابت.

سازمان ملل حركت جديدی رو برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده كه بر اساس اون به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسه دوستان خوبم با کلیک روی این لینک و کلیک روی باکس زرد رنگ  کاری میکنید که كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان رو براي کودکی تقبل کنند. پیشنهاد میکنم کلیک کنید و حالشو  ببرید.  



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:33  توسط یاسمن  | 

حدودا ۱۴-۱۳سال پیش بود که اولین جلسه آموزش انرژی درمانی رو رفتم. کلاس فوق العاده ای بود و توی راه اشک شوق میریختم از زیبایی دنیای عرفان ... بعد از سیستم شای سیستم سایکیک رو رفتم و تو این مدت به مرحله ای رسیدم که اجازه تدریس هم داشتم. دنیای فوق العاده ای بود. این دنیا منو با جلوه دیگه ای از زندگی آشنا کرد و حس این که با قدرت درونم (که هر انسانی داره ولی بهش واقف نیست) میتونم  دردی رو درمان کنم فوق العاده شگفت انگیز بود. اشکان رو که باردار شدم درست تو اون روزهایی که پزشکها حیرون بودن از این که آزمایشات حضور یه نوزاد رو نوید میداد اما سونوگرافی تاییدش نمیکرد استادم با دیدن هاله ام گفت که بارداری و تا زمانی که  به بچه شیر میدی اجازه تمرین و کار کردن نداری چون ممکنه بچه آسیب ببینه. بعد از اون هم کسی حاضر نبود این شیطونک رو نگه داره تا من به کلاسهام ادامه بدم.

آشنایی با مریم دوست خوب اینترنتی ام که هراز گاهی یه گوسفند قربونی هدیه میداد به مدرسه مون منو با دنیای دیگه ای آشنا کرد. فرادرمانی یا شعور کیهانی. اما هیچ جوری برنامه هام برای رفتن به این کلاسها جور نمیشد تا این که مریم گفت دیگه سپردمت به همون شعور کیهانی وقتش که بشه خودش جور میکنه. و یکماهی نگذشت که همه چی جور شد و ۵ شنبه گذشته اولین جلسه رو  رفتم. اعتراف میکنم که فوق ا لعاده بود. احساس میکنم روح تشنه من مدتها بود که نیازمند همچین بارانی از عشق بود. کسی اگه علاقه منده به این کلاسها برام کامنت بزاره تا در این دریای عشق شریک شه...

 فردا پنج شنبه ۷ آبان  ساعت ۴ تا ۶ جشن بانوان وبلاگستان به دعوت پرشین بلاگه. از اونجایی که این وبلاگ برگزیده شده حتما اونجا خواهم بود ( اگه برگزیده هم نبودم میرفتم فقط خواستم کلاس بزارم!) خوشحال میشم دوستان وبلاگی ندیده ام رو اونجا ببینم.

*ممنونم از درسا احمدی عزیز و فربد عربشاهی کوچکترین یاری رسانهای من در این وبلاگ که با اهدای لباس و لوازم تحریر زیباشون منو غرق شادی کردن. (هر دو دانش آموز ابتدایی هستند.) و من از همینجا دستهای کوچیک و بخشنده شونو میبوسم.
*ممنونم از
بنفشه قشنگم برای کمک ماهانه به دانش آموزی نیازمند.
*ممنونم از همای قشنگم که از صبح تا حالا منو شرمنده کرده انقدر پول ریخته به حسابم برای خانوم پست قبل.
*یه دنیا تشکر از
پوپک مهربون برای هدیه یه عالمه لباس  برای کودکی نیازمند.
ممنونم از بیتای نازنین برای هدیه لباس گرم به یه دختر نیازمند.  (که با سلیقه قشنگش خریده بود و برام پست کرده بود)
*زهرای عزیزم ممنون برای این که همچنان دنبال حل مشکلاتی هستی که من به تنهایی ازم بر نمیاد. 
 *فاطمه رضاخانی قشنگم، صديقه نازنين،
ترنم مهربان و ساريناي نازنین و زهره دوستداشتنی مبالغي كه به حسابم ريختيد به دستم رسيد دست همه تون درد نكنه كه خستگي ام در رفت ....
*متشکرم از شکلات تلخ عزیز که برعکس اسم وبلاگش بسیار هم صدای شیرینی داره بابت کمک به خرید جهاز.
*متشکر از فریبا اولیایی نازننی و خانوم کدخدا زاده عزیز برای کمک جهت پول پیش خونه خانواده ای نیازمند.

*به دو عدد حسابدار جویای کار نیازمندیم.

 راستی از همه دوستان نازنینی که محبت کردن و به وبلاگم رای دادن ممنونم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:6  توسط یاسمن  | 

برخلاف هميشه كه صداش پر از انرژي مثبته و من هميشه تحسينش ميكنم كه تو بدترين شرايط، كلام و نگاهش بارمثبت داره اين بار صداش از پاي تلفن ميلرزه. ميگه: خانوم رمضاني جون قربونت برم تنها اميدم تويي...
ميگم: اميدت به خدا باشه عزيزم. ميگه: نميدوني چي شده كه! صاحبخونه ام خونه شو فروخته و ما تا آخرهفته بايد خونه رو تحويل يديم. 4 ماهه نتونستم اجاره بدم و ششصد تومن هم بابت اجاره بدهكارم. يه خير هم 6 ميليون براي پول پيش خونه مون داده بود كه الان دو ماهه  ميگه پولمو نياز دارم يادتونه كه؟ ميگم : آره.  ميگه: اون شش ميليونم صاحبخونه مون داده بهش. بخدا همين الان (ساعت ده شبه)  از سركار رسيدم بچه ها گفتن اوني كه خونه رو خريده اومده گفته تا آخر هفته بايد خونه رو تخليه كنيد. انگار آب جوش ريختن رو سرم. حالا من چه خاكي به سرم كنم؟ اي كاش يكي يپدا ميشد به نام خودش برامون يه جايي رو ميگرفت تا از اين ويلوني در بياييم .

واقعا چه خاكي به سرش كنه؟ يه زن. بي شوهر با 4 تا بچه. كه با كارگري تو خونه هاي مردم شكم بچه هاشو سير ميكنه. اي لعنت به اعتياد كه اگه شوهرش معتاد در نيومده بود الان لازم نبود اين زن به تنهايي بار مشكلات زندگي رو به دوش بكشه.
شب تا صبح تو جام خواب راحت ندارم. خدايا حالا که هر چی نیازمنده میفرستی این وری! چي ميشد يه چند صد ميليون از اون بركاتت رو توسط يه بنده خيرت ميریختي تو حساب من! تا هر كي بهم رو كرد نا اميد از در خونه ام نره...  امروز صبح دخترشو كه شاگردمه تو مدرسه ميبينم. يه جوري نگاهم ميكنه انگار تموم اميدش تو زندگي منم. با بغض نگاهم ميكنه. بهش ميگم غصه نخوري ها. من امروز تو وبلاگم مينویسم. به هر كي هم كه سراغ دارم ميگم. مطمئن باش پول رهن خونه جور ميشه...

خدايا من اينجا منتظرم تا تو بهترين فرشته هاتو سر راهم قرار بدي...

*ممنونم از فاطمه عزيزم براي كمك به خانواده هاي نيازمندمون.
*متشكرم از برادر عزيزم علیرضا و فرشيد ملكان نازنين  براي كمك جهت پول پيش منزل براي همين خانواده نيازمند.
*سونیای عزیزم کامنتتو دیدم. اینم شماره حسابم فقط محبت کن اگه هر مبلغی ریختی حتما کامنت بزار که بدونم تو ریختی و باید به کی بدم  ۰۱۰۳۳۴۴۴۶۱۰۰۳  سیبای ملی یاسمن رمضانی



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:3  توسط یاسمن  | 

این آقای خیر ازکسانیه که هر بار برای مشکل نیازمندهامون بهش زنگ زدم نه نگفته. هر جور بوده مشکلو حل کرده. حتی شده از خواسته خودش زده تا گره از کار یه نفر دیگه باز کنه. میگه: راستش این پوتین رو که شماره اش ۴۲هست و این ساعتو کادو تولد گرفتم. اما دوست دارم شما بفروشید و پولشو صرف هر کی صلاح میدونید بکنید. ساعتو میتونید ببرید نمایندگی تیسوت تو پاساژ پایتخت و در عوضش سه تا ساعت برای سه تا عروس بگیرید. میگم اشکال نداره عکسشو بزارم تو وبلاگم و از طریق وبلاگم بفروشم و بعد پولشو بدم به یه خانواده نیازمند؟ آخه دور و برم کسی سایز پاش ۴۳ نیست.  میگه: نه اشکال نداره.
بین خودمون باشه اگه مامانم ببینه این کارو کردم مسلما دعوام میکنه! دلیلشو نمیدونم. دیروز بهش میگم: مامان راستی آقای جبلی پوتین و ساعتشو آورد خونه مون حالا میخوام عکسشو بزارم تو وبلاگم و ببینم اگه کسی خرید... مامانم فوری میگه: نه بابا نزاری تو وبلاگتها! میگم : مامان جان چرا برای دیگران زندگی میکنی؟ فکر میکنی چه اتفاقی میفته؟ همه میگن یاسمن تو وبلاگش پوتین و ساعت فروخته؟ خوب بگن! مگه تا حالا که همه گفتن یاسمن خوبه چه اتفاق خاصی افتاده! یا مگه این کار چه اشکالی داره؟ و چون ادامه بحث برای جفتمون لذت بخش نیست! بحث رو عوض میکنیم!
  از اونجایی که مامانم اهل اینترنته و پای ثابت وبلاگمه! و میدونم که حتما وبلاگم رو میخونه و نمیشه ازش چیزی رو پنهون کرد از همینجا دستهای مهربونش رو میبوسم و از این که خلاف میلش اینکارو کردم ازش عذر میخوام. مامان قشنگم توقع نداری که برای فروش این دو تا چیز یه مغازه بخرم؟ کنار خیابونم که زشته بفروشم. قربونت برم الهی ازم راضی باش تا تو کارم گره نیفته. قبول؟ بخشیدی؟ ای فدای اون لبخند شیرینت بشم. میدونستم که ماهی...
خوب مشکل حل شد. میدونستم مامان وقتی بفهمه که من چاره ای ندارم قبول میکنه. راستش من قیمتشو نمیدونم. خود این آقا میگفت پوتیها ظاهرا ۳۰۰-۴۰۰ تومن و ساعته ۲۰۰ تومن. پوتین مارکهاش بهش آویزوونه و یه واکس مخصوص با مارک خودشم asolo تو جعبه اشه. ساعت هم با گارانتی تیسوته در جعبه زیبای خود تیسوت. که هفته اول مهر خریده شده و امکان تعویضش هم هست.  مدل و عکسشو میزارم قیمت هم میزاریم همت عالی. اگه کسی از قیمت این پوتین خبر داره لطفا تو کامنتها بنویسه
.

         

   asolo pw matic 100 gv mm

 

                              tissot

به این لینک هم سر بزنید اطلاعات کامل در مورد پوتین هست. این لینکم اطلاعات کامل در مورد ساعت که البته ساعت بندش قهوه ای هست با صفحه شیری.  (عکس با صفحه شیری توی سایت نبود که بردارم!) یادتون باشه که این یه خرید معمولی نیست شما در واقع با این خرید هم خرید میکنید هم پولش میشه مواد غذایی و میره تو خونه یه خانواده نیازمند.

*یه خانوم با لیسانس فلسفه دنبال کاره.
*عروس پست قبل هم دنبال کار میگرده.
*یه آقای حسابدار هم با ۱۵ سال سابقه مدیریت مالی به عنوان پاره وقت کار حسابداری میخواد.
*این دختر خانوم که پدر هم نداره و مادرش با کارگری خرج زندگی و تحصیلش رو میده یه کامپیوتر برای درسش لازم داره.
*ممنون از سودابه اولیایی عزیزم جهت کمک نقدی برای خانوم سرطانی..
*متشکرم از نازگل مهربون برای کمک نقدی جهت تهیه جهاز.

عجب زلزله ای اومد یه لحظه...تازه فهمیدم چقدر جونمو دوست دارم با یه زلزله ۴ ریشتری قالب تهی کردم! همه سالمین؟

محبوب ترین وبلاگ ها



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:52  توسط یاسمن  | 

همچين كه مربا رو ميمالم روي نون سنگك داغ مياد تو اتاق و ميگه: ياسمن كلاس داري؟ ميگم: نه. ميگه: پس بيا يه آقايي اومده ميگه خير مدرسه سازه، من گفتم مسئوليت اين كارا با تو هست، بعد صبحونه تو بخور. ميگم: باشه....                                     

يه آقاي تپل. با صورتي گرد و چشمهايي قهوه اي. صورتش به نظر مهربون مياد. با لهجه تركي. ميگه ترك تبريزه. از خوابي ميگه كه نه سال پيش تو مكه ديده و طبق اين خواب هر سال دو سوم از مالشو يا نميدونم يك سوم (چون لهجه تركي داره خوب متوجه نميشم) بر اساس اون خواب وقف حضرت ابو الفضل كرده. ميگه چون هر بار به ادارات آموزش و پرورش كمك كردم تو مالم خيانت كردن ديگه پول رو به شخص ميدم و به حساب اداره نمي ريزم. ميگه دلخور نشيد اما همه دزد هستند! براي اطمينان يه نماينده  براي خودم انتخاب ميكنم  نه چك نه سفته نه سند نه رسيد هيچي ازش نميخوام. بين من و نماينده،  قران و حضرت ابوالفضل حَکَمه. از عاقبت كساني صحبت ميكنه كه تو اين مال خيانت كردن. يك ساعتي با هم حرف ميزنيم. ميگه تو يكي از دهات تبريز گاوداري داره و آخرش ميگه 640 ميليون تومن بهتون ميدم كه با شرايطي كه خودم ميگم باید تو مدرسه  (براي ساخت و ساز) و بين بي بضاعتهاي مدرسه خرج شه!

اعتراف ميكنم كه اين رقم برای کمک به مدرسه باور كردني نيست. وسط حرفهامون از طريق يكي از همكارها يه يادداشت از مدير به دستم ميرسه كه حواستو جمع کن طرف كلاهبردار نباشه. نميدونم چرا حس بدي بهش ندارم. آخه چكار ميتونه بكنه؟ حرفامون كه تموم ميشه ميگه اما شرط آخر اينه . ده ميليون از اين پول داده ميشه به شما كه نماينده مني .با اين پول بايد بري مكه. از جام بلند ميشم. ميگم من؟ من بچه كوچولو دارم. نميتونم برم مكه. در حالي كه قلبا آرزو دارم كه برم تا اون حس خاصي رو كه خيلي ها ازش حرف ميزنن تجربه كنم البته توانش رو هم دارم اما با بچه كوچولو... نميشه كس ديگه اي به جام بره؟

اصلا شوخي نداره. ميگه قرار اينه. نماينده بايد بره. اما ميتوني پدر و مادرت رو هم ببري يا با خانواده ات بري. از اين ده ميليون حق نداري يه مهر بخري. اين مبلغ بايد خرج سفر حج شه... حتي حق نداري اونو به كسي ببخشي!
يه حس غریبي نگهم داشته بين زمين و آسمون. من حتي نميدونم چند درصد حرفهاي اين مرد كه اصلا نميدونم چطور اومده مدرسه ما درسته. بهش ميگم همكارهاي من حرفهاي شما رو باور ندارن اما من باور ميكنم. ميگه براي من اصلا مهم نيست. من فقط بايد اين پولي كه امانته دستم برسونم به دست كساني كه مال اونهاست.
در تموم اين سالها هرگز به هيچ كسي شك نكردم نه اوني كه كمك خواسته نه اوني كه خواسته كمك كنه.
اين حس دو دلي داره روحمو قلقلك ميده. يه آن تصميمو ميگيرم. با خودم ميگم حتي اگه اين يه شوخي هم از طرف کائنات باشه من نبايد دعوتشو  رد كنم. ميشينم و ميگم قبول. شمارم تلفنمو ميگيره با شماره حسابي كه قرار بوده مدرسه بده تا پول رو واريز كنه. ميگه 25 و 28 مهر در دو قسط پول به حساب واريز ميشه و همون شب با تلفن بهتون ميگم كه هر مقداريش بايد صرف چه چيزي بشه...ميره و موقع رفتن ميگه اسمم علي هست (البته اسمشو كامل ميگه اما ميگه به كسي نگو) . من نميدونم واقعا نميدونم كه اين يه شوخيه. جديه. سركاريه. يا ... هيچ كس باورش نميشه كه يه غريبه از تبريز پاشه بياد اينجا و 640 ميليون تومن بده به مدرسه اي كه هيچ كسو توش نميشناسه! بيشتر شبيه سريالهاي ماه رمضونه تا واقعيت ... بايد تا 25 مهر منتظر بمونيم تا ببينيم آخر اين داستان چي ميشه... پس تا 25 مهر...

*ممنونم از ندای عزيز براي هديه پول جهت قرباني كردن يه گوسفند براي نيازمندهامون.
*يه دنيا تشكر از مردی از مترو  بابت اهدای پول جهت خريد تلويزيون براي خانواده اي كه تلويزيون نداشتند.
الهام عزيزم و ماري نازنين  مبلغي كه محبت كرديد و براي خانواده هاي نيازمند ريختيد به حسابم نشست.
**اين خانوم كه به نون شبش محتاجه براي هر آمپول شيمي درمانيش چيزي نزديك به سه ميليون تومن بايد هزينه كنه و حداقل 6 ماه (هر ماه يه آمپول) بايد تزريق كنه. ميگه من پولشو نميخوام هر كس دوست داره آمپول رو بخره بياره بيمارستان امام من جلوي روش تزريق كنم و بره كه بدونه من براي  زنده موندنم بايد اين آمپول رو بزنم.
**اين عروس و داماد كه پسر عمو دختر عمو هم هستند 5 ساله عقد كردن ولي چون بی بضاعت هستن به خاطر نداشتن جهاز (ابتدايي ترين چيزها) نتونستن برن سر خونه زندگي شون.

اینم به درخواست محمد. انتخاب وبلاگ برتر. به وبلاگ محبوبتون رای بدید ....



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:21  توسط یاسمن  | 

اشكان ۵ سالش تموم شد...البته اشكان تولدش ۵ شهريور بود اما به خاطر فوت عموم تولدشو ديشب گرفتم... كيكها هر دو كار دست خودمه. نوش جون...

اشكان و پسر خاله اش ارشيا

ممنونم از برادر خوبم فتاح جبلي براي هديه دويست كيلو سيب عالي به خانواده هاي نيازمندمون.
متشكرم از ساريناي عزيز كه هر ماه مبلغي براي كمك به نيازمندها به حسابم ميريزه.
ممنون از دوست مهربان رضاخاني براي كمك به خانوم سرطاني و كمك به شهريه دانشجوي نيازمند.
متشكرم از ليلي عزيزم براي كمك به خانواده هاي نيازمندمون.
يه دنيا تشكر از قفنوس عزيز براي كمك جهت تهيه يخچال.
آناهيتاي عزيزم ممنون مبلغي كه ريختي براي خانواده هاي نيازمند به دستم رسيد.

**اين خانواده ۵ نفره كه نون آور خانواده شون مادره يه تلويزيون دارن كه خرابه! در واقع ميشه گفت ندارن!
*اين دوقلوها هم براي شير خشكشون نياز به دستهاي مهربون و بخشنده  دارن.

ضمنا روز دامپزشک به همه دامپزشک های خوب از جمله رامین عزیزم مبارک...
 



+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:31  توسط یاسمن  | 

فكر ميكنم به اين كه خوب هر كسي ازدواج ميكنه تا روزهاي خوش و قشنگي رو در كنار شريكش تجربه كنه. اين كه تفاهم نداشته باشن يا بلاخره طرف مقابل يه چيز بيخود در بياد و همه اون آرزوهايي كه طرف رشته بوده پنبه بشه يه طرف، اين كه مثل اين خانواده جفتشون خوب باشن و زندگي قشنگي داشته باشن اما يه دفعه يه بيماري به نام ام اس از اون وسط سر در بياره و همه چي رو بريزه به هم يه بعد ديگه قضيه هست كه تموم لحظه هاي زندگي شون رو لبريز غم ميكنه!
شوهرت از كار بيكار ميشه و ميفته تو خونه. مردي كه قرار بوده ياورت باشه و بهش تكيه كني و باري از دوشت برداره ميشه يه بار رو دوشت. خصوصا كه بيماري اونقدر گريبانش رو بگيره كه ديگه كنترل رو ادرارشم نداشته باشه. تو ميموني و يه بچه كه نه اونقدر كوچيكه كه چيز نفهمه نه اونقدر بزرگ كه بتونه همراهت باشه. يه بچه راهنمايي كه شاهد آب شدن لحظه به لحظه پدرشه كه از يه طرف بيماري داره آبش ميكنه از طرف ديگه غم بي پولي و شرمندگي جلوي زن و بچه... و غمو ميبينه كه تو چهره مادرش موج ميزنه و سفره اي خالي كه نون هم به زور توش پيدا ميشه...
نميدونم چه ميشه كرد براي همچين خانواده اي، چطور ميشه مشكلشونو حل كرد. مشكل تغذيه شونو، رخت و لباسشونو، تهيه داروها براي شوهر، تهيه پمپرز براي مرد ي كه قدرت كنترل ادرار نداره... اينجور موقع ها اونقدر مشكلات مادي و جسمي وجود داره كه ديگه روح فراموش ميشه...
كسي چيزي به فكرش ميرسه؟ آيا انجمني براي ام اسي ها هست كه بتونه اين افراد رو زير پوشش ببره؟

 *شركت معتبر كامپيوتري يكي از دوستان نياز به يك منشي داره با حقوق وزارت كار.
*خانومي سرطاني با دو فرزند و شوهري كارگر با شرايط مالي بسيار بد نياز به پول بابت تهيه آمپولهاي شيمي درماني دارند.
*ممنونم از ليلا جون و خواهر مهربونش براي هديه مبل و ميز نهار خوري و يخچال به خانواده اي كه آرزوشون داشتن دو تا صندلي بود چه برسه به يه دست. پنجشنبه عروسي ليلاست از ته دل آرزو ميكنم كه بك گراند زندگيش عشق ، سلامتي ، آرامش و ثروت باشه... 
*ممنونم از زهرا ط عزيز بابت مبلغي كه كمك كردند به خانواده هاي نيازمندمون. زهرا جون يادته تاريخ واريز مبلغ كي بوده؟
* ساحل خواب ديده بود كه يه عالمه لوازم تحرير داره ميده به من تا بدم به بچه هاي نيازمند.  نتيجه اين شد كه تا كلي لوازم عالي نخريد و به من نداد آرامش نگرفت...  ساحل عزيزم يه دنيا ممنون.
*مليحه جان مشكلتو برام ايميل كن ببينم كاري از دستم بر مياد.
*
یه بنده خدایی سمعک به قیمت دولتی میخواد جایی وجود داره که سمعک به قیمت دولتی داشته باشه؟

**این وبلاگ   ظاهرا نيتش خيره اما نميدونم چرا از اسم تا بنر تا پستهاي وبلاگش  رو از وبلاگ من كپي برداري كرده! باز خوبه عكس اشكانو نذاشته اون بغل! چطور میشه جلوی همچین کارهایی رو گرفت؟



+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:39  توسط یاسمن  | 

فضا لبريز از بوي مهره و برگهاي زيباي پاييزي يكي يكي دست شاخه ها رو رها ميكنن و رقص كنان خودشونو ميندازن زير پاي عابرها تا جاشونو بدن به برگهاي سبزي كه بعدها از راه ميرسن (درست عين ما آدمها كه يه روزي ميريم تا جامونو بدیم به....)
مهر از نگاه من عيد ديگريه براي بچه ها...  عطر دل انگيز مهر هميشه منو مست ميكنه و ميكشه تو روزهاي بي خیالي كودكيم. دوباره همون شور و حال قديمي. بچه ها با كتابهايي كه با نايلونهاي شيشه اي  جلد شدن (اي كاش دل ما آدمها هم شيشه اي بود ) و مدادهاي رنگي نو (درست عين ما آدمها كه گاهي برحسب شرایط رنگ عوض ميكنيم تا..)  كيف نو، كفش نو پاك كن سفيد نو (کاش زندگی پاک کن جادویی داشت برای پاک کردن اشتباهاتمون) كنار مداد تراشي نو... 
 ياد بچه هايي ميفتم كه بايد كهنه دفترهاي سال قبل رو كنار مداد نیمه تراشيده سال قبل و پاك كني كه كناره هاي سياهش نشون از دل پر غم صاحبش داره بزارن تو كيفهاي كهنه و زهوار در رفته شون و با لباسهای کهنه و از ریخت افتاده و كفش كهنه سال قبل كه كمي تنگ شده يا كفش كهنه برادر بزرگه كه كمي هم به پاشون بزرگه و لخ لخ ميكنه بي هيچ شور و حالي برن مدرسه. به راستي گناه اين بچه ها چيه كه از كوچكترين شاديها يعني داشتن دفتر و كيف و كتابي نو بايد محروم باشن؟

متشكرم از پریدخت عزيز براي كمك مالی به خانواده اي نيازمند.
ممنونم از
استاتیراي نازنين براي كمك به دانشجوي پست پيش.
متشكر از
ساريناي عزيز براي كمك به خانواده هاي نيازمندمون.
یه دنیا تشکر از سرنوشت عزیزم برای کمک نقدی به خانواده ای نیازمند.
دوستي به نام علي نژاد مبلغي به حسابم ريخته اين پول رو بايد به كي بدم؟
متشکرم از ندای عزیزم و همسرشون بابت کمک جهت خرید مواد غذایی برای ۷ خانواده نیازمند.
مبلغ 50 و 40  در ماه شهريور به حسابم ريخته شده كه نميدونم از طرف كيه و بايد به كي بدم. لطفا هر مبلغی به حسابم میریزید یه جوری خبرم کنید که زودتر به دست کسی که مد نظرتونه برسونم.

*اشکان امسال آمادگیه. ظهر میگه مامان خانوم بهمون گفت: بچه ها شکل منو نقاشی کنید.
منم گفتم خانوم من بلد نیستم شما رو بکشم میشه من یه آدم بکشم؟!!!! (غیر مستقیم به معلم گفته که شبیه آدم نیستی!)



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:59  توسط یاسمن  | 


اول شب يه اس ام اس از نگار بهم ميرسه كه ماماني خوبي خوش ميگذره؟ منم جوابشو ميدم كه آره جات خاليه. دو دقيقه بعد دوباره  همون اس ام اس برام ميرسه  من باز مينويسم آره... وقتي براي سومين بار همون اس ام اس از نگار مياد زنگ ميزنم بهش كه ببينم جرا اس ام اس تكراري ميده . با تعجب ميگه كه فقط يه بار برام اس ام اس زده. ساعت سه صبح با صداي اس ام اس هاي پشت هم از خواب بيدار ميشم. 13 تا اس ام اس از نگاردارم. همون اس ام اس اول شب!
فرداش آقاي جبلي اس ام اس ميزنه كه اگه ممكنه شماره كارتتونو برام  اس ام اس كنيد. براش اس ام اس ميكنم. اما متاسفانه  دوباره همون پروسه تكرار مي شه! يعني هي همون اس ام اس از آقاي جبلي مياد. زنگ ميزنم شركتشون و معلوم ميشه كه آقاي جبلي هم يه بار اون اس ام اس رو فرستاده. تا غروب 6 بار ديكه همون اس ام اس از آقاي حبلي برام مياد!!!
همراه اول تازگي ها وسواسي شدي ها هي با خودت ميگي شايد اس ام اس نرسيده بزار يه بار ديگه بفرستم!  يه مركز مشاوره برا تست وسواس بري بد نيست ها!!!!حالا اين كه اس ام اس تكراري رو اعصاب آدم راه ميره جهنم! سوال من اينه پول اين اس ام اس ها از جيب ما ميره يا مهمون همراه اوليم؟
*اين جوان كه نان آور خانواده هم هست بابت شهريه دانشگاهش 1800000تومن به دانشگاهش بدهكاره وگرنه اخراجش ميكنن.
*ممنونم از نازمهر عزيز بابت هديه مبلغي پول به خانواده هاي نيازمندمون.
*متشكر از سحر مامان تنديس نازنين كه از نور اومد تا خونه مامان اينا و يه كلاه گيس بسيار زيبا و نو آورد براي اون خانوم سرطانی.
*ممنون از آقای فتاح جبلی حهت تهیه ماشین لباسشویی برای خانواده ای نیازمند.
من همجنان شمالم!  آقاي محمدحسین دیزجی من نميتونم تو وبلاگتون نظر  بزارم شمارمو براتون ايميل كردم. متاسفانه اينجا سرعت اينترنتم خيلي كمه  ايميلهامو تهرون كه اومدم جك ميكنم.
*اگه دلتون خواست مينونيد فطريه هاتونو بريزيد به حسابم تا به هر خانواده اي كه دلتون ميخواد بدم.
ليلي جون اينم شماره حسابم 0103344461003  ياسمن رمضاني سيبا ي ملي  و اينم شماره كارتم

۶۰۳۷-۹۹۱۰-۵۵۴۸-۷۷۶۷ فقط مثل همبشه محبت كنيد اگه مبلغي ريختيد خبرم كنيد ممنونم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:38  توسط یاسمن  |